۲۴ ساعت

28 آگوست
۱ دیدگاه

پیچکِ عشق

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه  مؤرخ  ۶ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۸ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

پیچکِ عشق

کامِ من تلخ  بُوَد ، شهد نشان  از دهنت

نفسِ  جانِ  مرا  عطری  رسان  از بدنت

عسل   ناب  تو  در  جنّت   اعلی    نَبُود

مگس نحل  نیابد چه که یاس و سمنت

طعمِ آن بوسه‌ی تو  برده  قرارِ  دلِ من

شکر از شرم شود آب ، به  کُنجِ دهنت

رویِ بازِوی تو با بوسه بکارم گلِ سرخ

پیچکِ عشق شوم، حلقه زنم دورِ تنت

غنچه‌غنچه بشوم، دسته‌گلی سرخِ بهار

شاخه‌ شاخه شوم و سر بزنم از چمنت

گر بنوشانی مرا جرعه‌ای از جام وصال

دل سپارم به  تبِ گرمِ خوشِ انجمنت

قدِّ تو هیبتِ سرو  و تن  تو  نکهتِ گل

من فدای قد و آن عطرِ خوشِ پیرَهنت

من اگر شعر شدم، از نفسِ گرمِ تو بود

واژه جان گیرد و جانِ تازه ز طبعِ سخنت

سهیلا ضیایی

24 آگوست
۱ دیدگاه

بارانِ عدل 

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۴ آگست ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

بارانِ عدل 

در سرزمینِ بی‌ کسی ، در دامِ  طوفان  ما شدیم

بر شانه‌های یکدگر، چون نعشِ بی‌جان ما شدیم

در لای   سیمِ خاردار  ، آن  مرغِ   زخمی   را   نگر

در مرز و  بومِ  بی‌ نشان، از درد ، نالان  ما شدیم

طفلانی   از   نسلِ  سکوت  ،  قربانیانِ  جنگ‌  ها

در راهِ مکتب‌ خانه‌ها ، هر لحظه حیران ما شدیم

در  ازدحامِ  شهرِ ما   ، اندیشه‌ای  بیدار    نیست

در بازیِ  تقدیرِ خویش ، محکومِ   زندان ما شدیم

بغضِ   گلوی   مادران  ،  در  تیترِ   خاموشِ   خبر

از خیلِ هشتگ‌ها، عجب بیهوده پرسان ما شدیم

از عشق و شادی بی‌خبر، ماییم در صف‌های نان

پیوسته سرگردان از این قانونِ  دوران ما شدیم

در گرمیِ  بازارِ  خون ، از  نامِ  انسان  خسته‌ایم

چون برگِ خشکِ زیرِ پا، بی‌قدر و ارزان ما شدیم

باید ز چشمِ کودکان، آن سورهٔ «والعصر» خواند

تا در چنین آیینه‌ای، بینی که خسران ما شدیم

روزی اگر   بارانِ   عدل  ، بر خاکِ حاصلخیزِ  ما

از ابرِ حق  جاری شود ، از نو بهاران ما شدیم

سهیلا ضیایی

11 می
۱ دیدگاه

پرستویِ  مهاجر

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۲۱ ثور ( اردیبهشت ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۱ می ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

پرستویِ  مهاجر

پرستویِ  مهاجرم ،  شکسته   در   سفرم

نه بام مانده به یادم ، نه سایه‌ای به سرم

وطن! به نامِ تو هر شب گریسته‌ست دلم

که بی‌تو خسته‌ ترین واژهٔ های بحر و برم

غبارِ   حسرتِ    دیدارِ   کوچه‌ هایِ  تو باز

نشسته   در   نفسِ  خستهٔ  دلِ  و جگرم

نه آسمانِ تو دارم ، نه  این دیار مراست

میانِ  بود و نبودن ، چو شام بی سحرم 

به هر کجا  که روم ، ردِّ  پایِ  غربتِِ  من

گمان مبر که  ز اندوهِ  خویش  بی‌ خبرم

دلم پر است  ز شب‌ هایِ  سردِ  تنهایی

چو شمعِ سوخته می‌سوزم و چنین گذرم

کجاست لحظهٔ برگشت؟  ای امیدِ بعید

که سال‌هاست  در این  انتظارِ  دربدرم

بشد  پرندهٔ  بی‌ آشیان   « سهیلا »یی

که از تمامِ جهان مانده یک نفس به برم

 سهیلا ضیایی

 

 

 

 

19 مارس
۱ دیدگاه

در معبدِ قلبِ من

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۸ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۹ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

در معبدِ قلبِ من

زلزله‌ای‌ست

که در من جاری‌ست،

استخوان‌های سختِ سکوتِ تنم را

لحظه‌به‌لحظه

به طوفانی بی‌صدا بدل می‌کند،

و از ویرانه‌های خاموشِ وجودم

فریادی

به وسعتِ آسمان برمی‌خیزد.

من در تو

چنان گم می‌شوم

که جغرافیا از هراس

خود را به خویش می‌پیچد؛

قطب‌ها جای خویش را واژگون می‌کنند

و قطب‌نماها

بی‌اختیار

به سجده می‌افتند.

نامت را که زمزمه می‌کنم،

اقیانوس‌ها از مرزهایشان سرریز می‌شوند،

ماه از مدارش می‌لرزد،

و خورشید

از شدتِ حسادت

لحظه‌ای خاموش می‌ماند.

تو چیستى؟

کیستی

که با یک نگاهت می‌آیی

و فلسفه‌های هزارساله‌ی درونم

چون قصرهای شنی فرو می‌ریزند،

و من،

این ذره‌ی سرگردان در کهکشانِ تردید،

به یقینی سوزان بدل می‌شوم

که مرا می‌بلعد.

تو را

خاموشیِ همه‌ی چراغ‌های زمین می‌دانم،

و بودنت

خدایِ دوباره‌ی معناست

در معبدِ قلبِ من.

امشب

تو را چنان می‌نوشم

که از طعمِ وجودت

آتش در رگ‌هایم می‌دود،

تنم از وسعتت لبریز می‌شود،

زبان می‌سوزد،

و معنا

در برابرِ عظمتِ تو

زانو می‌زند.

تو چیستى؟

کیستی

Sohilla Ziaie

سهیلا ضیایی

17 مارس
۳دیدگاه

دلباختهٔ عشق 

(هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۶ حوت  ( اسفند ) ۱۴۰۴ خورشیدی   ۱۷ مارچ ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————— 

دلباختهٔ عشق 

در حسرت دیدارِ توام، جان  به لبم شد

هجران تو  آتشکده‌ای  روز  و شبم شد

در دام تو افتادم و درمان شده از دست

زنجیر  نگاهت  سبب  سوز  و  تبم شد

هر لحظه به یاد تو  جگر سوخته‌ام، آه

حاصل همه ازاین رمق و آن سببم شد

در سینه دلی مانده که دیوانه‌تر از پیش

وسعت‌کده‌ی جان و جهان یک وجبم شد

با نام  تو   آمیخته   شد    خون   رگانم

موسیقیِ   مژگان   ملیحت  طربم شد

در دیده‌ی خونبار من از شوق تو باران

هر قطره‌ی نوشین  و نزاکت ادبم شد

از پنجره  بر ابر  و  دمن خیره که دیدم

آشفته‌   ترین  عاشق  دنیا  لقبم شد

دلباختهٔ   عشق  تو می‌باشم و دائم

هر بیت غزل شاهد رنج و طلبم شد

سهیلا ضیایی