۲۴ ساعت

14 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجاریشه می گیرد (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

بازار خوش

================

پیوسته به گذشته :

ساقی خانه

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان  خورید  باده  که   تعزیر  می کنند

ناموس  عشق  و رونق  عشّاق می برند

عیب  جوان   و  سرزنش   پیر  می کنند

جز   قلب    تیره  نشد   حاصل  و  هنوز

باطل  در این   خیال  که  اِکسیر می کنند

گویند   رمز  عشق  مگویید  و  مشنوید

مشکل  حکایتی  است که تقریر می کنند

ما از  برون  در شده  مغرور صد فریب

تا  خود  درون   پرده چه تدبیر می کنند

تشویش  وقت  پیر مغان  می دهند  باز

این سالکان نگر که چه با  پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این  معامله  تقصیر می کنند

قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست

قومی   دگر  حواله  به  تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد  مکن  بر  ثبات دهر

کاین  کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ  و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ

 

درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین

زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:

دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای

تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع  آن  خوانده

می شدند.

هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش  ،  کار و زندگی از

هر سو به این ولایت می آمدند.

تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های

اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.

بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان 

ا صلی و اکثریت  تعریف  کرد.  اما هر کس  که  در هرات  مدتی

طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این  طور هراتی

خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.

.

.

دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر

درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.

در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی

اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که

زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح

سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر

می گردید.

در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار

ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات

آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود

آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از

ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا

که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران

می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه

موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی

خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم

قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.

در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید

امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از

یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن

ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی

خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی

خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت

دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه

قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی

در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه

خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو

طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود.  نمی دانم آدم ها

دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.

روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.

بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید

و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک

به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که

حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا

آرام بخوابد و مزاحم نشود.                                                 

دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در

جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر

هرات پدیدآمد.                                                                

اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب

و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم

تبدیل می گشت. این موزیم آدم  های  لاغر و ناتوانی را به گونه

مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند

که در چاینک های بَرشِی برای  شان  چای دم می کند و تریاک

می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.              

در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را  تماشا می کردند که از

آن سوی مرز به هرات آمده اند  تا کار  کنند و  نانی به کف آرند.

تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ

آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.

هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین

تاریخ مردمان است.                                                       

ای هرات، زادگاه  فاجعه ها و تمدن ها ، چه  ظلم هایی که در

حق تو نشده است!                                                             

اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است

اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه

تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد

غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها  در هرات مسلمان و

هندو و عیسوی  و زردشتی  و  یهود  در  کنار همدیگر زنده گی

می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.

هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل  خود را پیدا کند.   

در کتاب  بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین  محمود واصفی

ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی  

می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟                             

 

ادامه دارد . . .

22 ژوئن
۵دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱ سرطان  (تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
—————————————————————————————————————-

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

———————-

مامور محله و نواسه اش

————————–

پیوسته به گذشته :

چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.

پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.

شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.

میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.

اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.

.

.

عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.

چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.

در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.

امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.

.

.

باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.

.

.

وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.

غلام سخی غیرت 

17 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دوم )

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
.
بخش دوم :
.
هفتاد سال و اندی پیش پدر مرحوم من میرزا غلام محمد عادت داشت که هر روز جمعه پس از ادای نماز صبح بایسکل خود را سوار می شد و می رفت به زیارت های بزرگان هرات.
اندر پیرامون شهر زیارتگاه های مشهوری موقعیت دارند. هر یک ازین بزرگان گویا حافظه تاریخی شهر را که خوابیده است، پاسداری می کنند. مردم انگار برای ادای ارادت به دیدن دوستان و حامیان خود به این زیارتگاه ها می روند. هر یک ازین بزرگان گویا پیام خودش را دارد. نکته جالب این جاست که آنان با همه نزدیکی هایی که باهم دارند متفاوتند. یکی فقیه و عالم دین است. دیگری جامع الاطراف، آن یکی شاعر است و آن دیگری عابد، دیگری طبیب است و دیگری نوازنده و نویسنده و شاعر و دولتمرد، یکی سلطان است و دیگری بانویی فرهیخته و بزرگ. زایران از این بزرگان فضایل خوبی و خدمت را استغاثه می کنند. مجموعه این زیارتگاه ها گویا کتابخانه هایی اند که با سواد و بی سواد می تواند چیزی بخواند و بیاموزد و دل خود را با این بزرگان پیوند و صیقل دهند.
در شرق شهر زیارت خواجه عبدالله انصاری، در غرب شهر زیارت خواجه ابوالولید آزادان، در شمال شهر شمار زیارتگاه ها و آرامگاه ها فراوان است. این منطقه که یکی از نه بلوک هرات است و به نام خیابان یاد می شود شاید از مهمترین و جالب ترین پدیده های تاریخ و فرهنگ شهر هرات باشد. در خیابان زاهد و عابد و عالم و شاعر و بانو و نقاش و خطاط و سلطان و وزیر و واعظ و نویسنده و مورخ و محدث و زاهد و کاشف همه باهم فضایی را ساخته اند که اگر با چشم دل بدان بنگریم هوس می کنیم آن را زنده ببینیم. نکته ظریف اینست که در جوار هر آرامگاه باغی احداث شده است که خود پیوند زنده دیروز و امروز و فردا را می نمایاند و بی گمان در جلب و جذب زایران اثر می گذارد. در خیابان از زیارتگاه های این بزرگان می توان نام برد:
سید عبدالله مختار، شیخ یحیا بن عمار سجستانی از بزرگان قرن چهارم که در بین مردم به خواجه غلتان شهرت دارد، مولانا عبدالرحمان جامی، ملا حسین واعظ کاشفی، امام فخر رازی، شاهزاده عبدالله و شاهزاده قاسم، در جنوب شهر سلطان عبدالواحد شهید، خواجه عبدالله مروارید از بزرگان دوران سلطان حسین بایقرا. ( ۱) سزاوار یادآوری است که در دوران تیموریان، هرات در سرتاسر خراسان بزرگ مرکز علم و فرهنگ و هنرها بوده است. در مورد زیارت های هرات کتاب مشهوری زیر عنوان مزارات هرات موجود است که به اهمتام زنده یاد استاد فکری سلجوقی چاپ شده است.
.
.
پدرم نخست رکاب می زد و به زیارت پیر هرات می رفت. پس ازان بر سر قبرهای پدر و مادر و دیگر نزدیکان که در گورستان دشت گازرگاه، جوار خواجه عبدالله انصاری غنوده بودند دعا می کرد. از آن جا در دامنه کوه گازرگاه به زیارت سید عبدالله مختار که در بلندی کوه موقعیت داشت می شتافت. این روایت را از زبان پدرم تعریف می کنم:
به زیارت سید عبدالله مختار آمدم، اول صبح بود. در کنار مقبره سید عبدالله مختار چشم هایم به دیدار فکری سلجوقی و محمد علی عطار که بر گلیمی نشسته بودند، روشن شد.
.
.
در کنار شان روی اشتوپ کوچکی کتری می جوشید و بالای کتری چاینک کوچک برنجی گذاشته بودند، پیش این دو بزرگوارنشستم. برایم جالب بود بدانم در این اول صبح این جا چه کار می کنند. از چاینک روی کتری بخار مطبوع چای هل دار به مشام می رسید. با محمد علی عطار و فکری سلجوقی آشنا بودم. کیست که در هرات این دو استاد فاضل را نشناسد؟  عطار سوی  من دید  و گفت، معلوم است خسته شده ای. از چاینک چای تیره ی مایه در پیاله انداخت و باز آب  جوش بر آن  افزود.  چه چای  خوشرنگ  داغ  و معطری. چای محمد علی عطار فوق العاده است چون خاصیت و کیفیت چای را از هر کسی دیگر بهتر می فهمد. ظرف نقره ی دشلمه های سپید هیلی را در برابرم نهاد. در هرات ازین دشلمه بهتر پیدا نمی شود. پرسیدم، در این گل صبح این جا چه کار می کنید؟ فکری سوی من دید و خنده کرد و گفت، می بینی سنگ مزار سید عبدالله مختار مخدوش شده است و دیگر خوانده نمی شود. متن اصلی را پیدا کرده ام. آقای عطار به خط زیبای خود آن را می نویسد و من با این قلم و چکش آن را حکاکی می کنم. ساعتی که در محضر آنان بودم مرا در این فکر فروبرد که خداوند ما را از برکت چنین آدم هایی زنده نگه می دارد. کسی آن ها را مجبور نساخته است که سنگ سر قبر سید عبدالله مختار را خطاطی و حکاکی کنند. هیچ کس مزدی به آنها نمی پردازد. به یاد سید آقا بنا افتادم که روزی از وی پرسیدم، آقا میان معماری امروز و دیروز چه تفاوت می بینی؟
سید آقا که معماری سالمند و نامدار در هرات بود، فوری جواب داد:
در گذشته هنگامی که خانه ی می ساختی همه تزیینات در درون بود. تاقبندی ها، گجکاری ها، ارسی ها، شیشه شانی ها و آیینه کاری ها. در یک اتاق دست کم شش ماه کار می کردی تا آماده می شد. همین که به چنین اتاقی گام می گذاشتی دلت نمی خواست بیرون شوی. امروز چی؟ ظاهرش این کوتی گویا مرتب است همین که داخل اتاق بروی هیچ. صاف و ساده مثل کف دست. سید آقا خاموش شد و چند لحظه بعد ادامه داد، آدم های امروزی نیز چنین اند. در ظاهر دریشی و کف و کالر شان مرتب است ولی همین که چند کلمه ی با آنان صحبت کنی می فهمی که در درون خالی است. ریشه های فرهنگ هرات از درون بر می خیزد.
(۱) خواجه عبدالله مروارید در دوران سلطان حسین بایقرا مقام بلند دیوانی داشت. منشی سلطان حسین بایقرا بود. خوشنویس، نویسنده ی توانا، شاعر، در شعر بیانی تخلص می کرد و نوازنده و آهنگسازی برجسته بود. با انواع سازها وارد بود. ولی در قانون نوازنده ی بی بدیل. قانون سازی شبیه سنتور است. او با اشعار جامی و خودش آهنگ های زیبایی می ساخت.
علیشیر نوایی در مجالس النفایس از خواجه مروارید و فضایل او به نیکویی یاد کرده است. موسیقی بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و تاریخ هرات است.
.
.
جامی در موسیقی رساله ی دارد که به دیگر زبان ها ترجمه شده است.

این بحث ادامه دارد . . .

16 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش نخست)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جون ۲۰۲۶ میلادی   ملبورن  استرالیا
———————————————————————————————————————-

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟

در دوکان عطار !
بخش نخست :
.
بازار همیشه نقش مهمی در همه عرصه های زنده گی هراتیان داشته است و دارد. اگرچه نقش و ابعاد آن نظر به زمان تحول می یابد ولی محتوا همان است که بود.
شش صد سال قبل شاهرخ بازار شاهرخ را ساخت که همین بازار کنونی ملک است. این پادشاه روشنفکر و روشن ضمیر می خواست که هرات مرکز اقتصاد و تجارت منطقه قرار گیرد و مردم در رفاهیت زنده گی کنند و پایتخت امپراتوی به شکوفایی روز افزون دست یابد.
بازار شاهرخ که در دو طبقه و از خشت پخته اعمار شده بود با پوشش گنبدی و تاق ها و رواق ها و به کارگیری تزیینات خشتی شکوه خاص خودش را داشت. بازار از طریق روشنی دانهای سقفی روشن می شد. در امتداد بازار کاروانسراها، مسجد ها، مدرسه ها، حمام ها، انبارها و دیگر ساختمان های مورد نیاز ساخته شده بود. این بازار برای شاه عباس کبیر که زادگاهش هرات بود، الگویی قرار گرفت برای اعمار بازارهای مشهور اصفهان ، چیزی که به تهران و دیگر شهرهای آن کشور  نیز گسترش یافت.
بازار شاهرخ چنین شاهکاری بود، اما با دریغ در سال ۱۹۳۸ هر چهار بازار هرات که بر همین منوال ساخته شده بود، تخریب گردید.
چهار بازار هرات بازار خوش، بازار عراق یا بازار موسوی ها، بازار ملک و بازار قندهار در آن سال ها، هفتاد سال پیش یا بیشتر پر جوش و شلوغ بود. هرچه از دروازه های بازار به سوی چهار سو می رفتی رفت و آمد و خرید و فروش بیشتر می شد. هر بازار گویا تقسیم کار خودش را داشت. بازار ملک بازار زرگری بود. بازار خوش بازار مسگری، بازار قندهار بازار بزازی. فیشنی ترین دوکان های بزازی شهر در بازار قندهار موقعیت داشت. یکی از کاسبی های بازار ،دوکان های عطاری بود. در هر بازار چند دوکان عطاری فعال بود. در این عطاری ها انواع ادویه و گلاب و زعفران، چهارعرق و گلقند و نوشادر، انواع گیاهان طبی گل گاوزبان، خاکشیر، عرق کاسنی، زنجبیل، شیرین بیان، شیرخشت، عناب، زردچوبه، داروگرم، هل، زیره، و دیگر چه چیزهایی که در قطی عطار نمی یافتی.
در بازار قندهار نزدیک تر به چهار سوو دوکان زنده یاد محمد علی عطار در شهر شهره بود. این فقط یک دوکان معمولی نبود. کلوب روشنفکری و همدلی و خانه دوستی بود. در عین حال گویی کارگاه خطاطی استاد محمد علی نیز بود. در فراز بیرونی دیوار پستوی دوکان تابلوی بزرگی که انواع خط در آن کارشده بود و در وسط آن الهم صلی علی محمد و آل محمد به خط درشت و زیبای نستعلیق نقش بسته بود، توجه هر عابر صاحب دلی را به خود جلب می کرد.
.
.
استاد محمد علی عطار به نسبت جثه کوچکی  داشت. ولی از درون گنجی بود که تجلی آن در لبخند پر مهر وی خوانده می شد. من با فرزند ارشد استاد عطار محمود در مسجد سکندر جان همدوره بودم. دوست شدیم. خانه شان در فاصله کوتاهی از مسجد موقعیت داشت. گاهی با محمود پس از درس به دوکان استاد محمد علی عطار می رفتم. ما در عقب بساط استاد آرام می گرفتیم و به تماشای عابرین و مشتری ها خود را مشغول می داشتیم. مشتری خیلی کم بود. استاد اغلب چیزی می نوشت.
.
.
ولی عصرها بزرگان شهر به دیدن استاد می آمدند و نزدیک بساط استاد می نشستند و به آرامی صحبت می کردند. شخصیت هایی مانند استادفکری سلجوقی، شیخ طاهر قندهاری، عطا محمد نقشبندی، عباس اعتدالی و…                                                                 
روزی به محمود گفتم: خوب می شود ما هم از استاد سرمشق بگیریم و خطاطی بیاموزیم.                                                            
محمود خندید و گفت: خطاطی آسان است. عجله نکن هر وقت می توانیم بیاموزیم !
این طور بود که از نعمت مهمی که نصیبم شده بود یعنی شاگردی استاد عطار محروم ماندم. محمود جان عطار کجاستی، هنوز از تو گله مندم.
آن روز شیخ طاهر قندهاری در دوکان استاد محمد علی عطار نشسته بود. کدام موضوع تاریخی را صحبت می کردند. شیخ طاهر قندهاری شاید یکی از برجسته ترین سخنران هایی بود که در عمرم دیده ام. باری از زبان دوست عزیزم زنده یاد واصف باختری شنیدم که گفت، ادیب نیشابوری به پرویز ناتل خانلری و .دیگران.. باری گفته بود، در بین شما این جوان افغانی که نامش محمد طاهر است، استعدادی فوق العاده دارد.
شیخ محمد طاهر که اینک دیگر هراتی شده بود، هر روز جمعه در تکیه خانه مسگرها منبر می رفت. در کودکی از برکت پدر پای منبر واعظان نامدار شهر مانند سید قاسم کابلی در تکیه خانه میرزا خان، شیخ غلام حسین فراهی در تکیه خانه هادی، سید میرآقای سراچه گی در منزل خودش در محله خواجه عبدل مصری، شیخ برات علی قندهاری در تکیه خانه برجندی ها، آقای شریعت در منزل خودش در بازار خوش، نشسته بودم و گوش دادن به صحبت این بزرگان مرا شگفت زده می کرد. اما سخنرانی های شیخ محمد طاهر قندهاری بر من اثرگزار بود. شیخ طاهر ریش جو گندم کوتاهی داشت. دستار کوچکی بر سر می نهاد و با صدای جذاب خود آرام لاکن پر شور سخن می راند. چون منبر می رفت اول حمد خدا را بر زبان می آورد. از پیامبر و آل و اصحابش یاد می کرد. بعد غزلی می خواند از شاعران کلاسیک زبان فارسی. اولین غزلی که از زبان او شنیدم و در ذهن من نشست چند بیت آن را این جا می آورم:
.
تن   آدمی   شریف   است   به   جان   آدمیت
نه    همین    لباس   زیباست  نشان   آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و  بینی
چه    میان    نقش     دیوار    و میان   آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است جهل و  ظلمت
حیوان   خبر    ندارد      ز       جهان    آدمیت
به حقیقت   آدمیت  باش  و گرنه مرغ باشد
که    همین   سخن    بگوید  به زبان آدمیت
.
سپس در مورد مقام انسان چنان زیبا صحبت کرد که گمان می کردی جمعیت هزارنفری نفس در سینه ها قید کرده است و همه گوش شده است.
.
.
آن روز شیخ محمد طاهر در کنار بساط دوکان محمد علی عطار نشسته بود. شخص دیگری هم بود که من او را نمی شناختم. در باره ی موضوعات تاریخی و وقایع گذشته صحبت می کردند. یکی دو ساعت این مجلس شان ادامه یافت. من و محمود آرام در گوشه ی نشسته بودیم و گوش شده بودیم. اکنون می اندیشم ای کاش کاتبی بودی که سخنان این بزرگان را بنوشتی و برای نسل های آینده به یادگار گذاشتی.
شیخ محمد طاهر قندهاری می گفت: 
.
یکی از بیجاره گی های سرزمین ما تعدد زوجات امیران بوده است. گویا این قوم از آیات بینات الهی فقط کلوا فانکحو را قبول داشتند. هر امیری چندین زن می گرفت. این وضعیت نه تنها در تدبیر امور دولت اخلال ایجاد می کرد که شمار زیاد فرزندان داوطلب تاج و تخت فراوان می شد و جنجالی. یکی ازین امیران زنباره امیر حبیب الله خان بود. باری فرمانی می فرستد به حاکم قندهار و از وی می خواهد که برای اشتراک در محفل عروسی شاهزاده چند تا دختران زیبای قندهاری را به کابل بفرستد. حاکم بزرگان محله های شهر را احضار می کند و فرمان امیر را بر ایشان می خواند و حکم می کند از هر ناحیه دو، سه دختر حسینه و با وجاهت را انتخاب و آماده کنند که برای شرکت در عروسی شاهزاده به کابل اعزام گردند. این خبر در شهر می پیچد. در قندهار ملنگی بود که واسکتی پرپینه و سنگینی در بر داشت و سوته چوبی در دست. گدایی نمی کرد ولی از خان ها و ثروتمندان شهر با هیبت می خواست که به او پول بدهند. آن را صرف چرس و محفل دوستانش می کرد. ملنگ که ازین موضوع خبر شد با جمعیت کلانی آمد در باغچه خرقه مبارک. در عقب خرقه خانه قاضی قندهار بود. و در سوی دیگر عمارت اداره های ولایت و قضاوت. قاضی دایم آرام و با تمکین از ساحه خرقه پیاده عبور می کرد و به دفتر خود می رفت. آن روز همین که ملنگ قاضی را دید او را متوقف ساخت و به صدای بلند پرسید، امیر حکم داده است دختران قندهار به کابل فرستاده شوند. حکم شریعت چیست؟

قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:

(أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ ۖ )

فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.

کسی دیگر جرات نکرد از قندهار برای امیر در کابل دختر بفرستد.
شیخ محد طاهر قندهاری در هرات وفات یافت. مزار او در جوار زیارت سلطان عبدالواحد شهید زیارتگاه مردم است.
.
ادامه دارد …