هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش چهاردهم)
( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی – ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-
این بحث ادامه دارد. . .
این بحث ادامه دارد. . .
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
پدرم آروز داشت من هم دوکاندار شوم. می گفتند کار دولت برای ما نیست. در جایی که پول دارد هراتی مقرر نمی شود و در جایی که استخدام می گردد پول ندارد. معاش دولت هم شکم زن و فرزند را سیر نمی کند. پس بهتر است که کسبی را یاد بگیری که در آینده بتوانی زنده گی خود را تامین کنی. اما نمی دانم چرا هر وقت پرسش دوکانداری مطرح می شد، چهره غمزده ی امیر قناد در برابر دیده گانم بر جسته ظاهر می گشت. به نظرم می رسید که دوکان تابوتی است که آدم زنده در آن به تدریج می پوسد. از کار آهنگر و مسگر و نجار و بنا خوشم می آمد. اما به کار فزیکی علاقه نداشتم. دوکان همسایه امیر قناد از ناصر قناد و محسن قناد بود. محسن در مکتب سیفی همصنفی من بود. ناصر پیش از آن که به قنادی بیاغازد، بنا بود. دوکان آنان در نبش بازار و کوچه زال خان موقعیت داشت و همیشه شلوغ بود. اگر مشتری هم نبود دوستان و همسایه ها در این دوکان می آمدند و چای نقلی می خوردند. در آخر دوکان کارخانه قنادی بود. دروازه کارخانه در کوچه زال خان باز می شد. هر روز کار تولید دشلمه و نقل جریان داشت. شکر را در دیگ مسی بزرگی می ریختند و با آب مخلوط می کردند تا خوب بجوشد و به قول استاد شیرینی پز به قوام آید. آن گاه شهد غلیظ داغ را بر سنگ قنادی می ریختند تا اندکی حرارت آن کاهش یابد. تکه ی ازین شکر مذاب را بر می داشتند. استاد آن را که هنوز داغ بود ولی دستان گرما دیده این گرمی را تحمل می کرد، آن را کش می داد و بعد دو نفری آن را پیوسته کش می دادند و هم می زدند. این عمل تماشایی در کوچه انجام می شد و صحنه جالبی پدید می آمد. هر تکه این شکر قوام یافته شاید پنج، شش کیلوگرام یا بیشتر وزن داشت. خیلی کار و وقت می خواست تا این توته تفتیده زرد رنگ سپید شود و ازان دشلمه سپید، شیرینی محبوب هراتیان به دست آید. سفره سماوار جوشان، چای سیاه هل دار و دشلمه سفید هر نشست دوستانه را رونق می بخشید.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
دروازه خوش، بازار خوش
پیوسته به گذشته :
شهر ارگانیزم زنده ایست که تولد می شود. رشد می کند. گاهی بیمار می شود و زمانی شکوفان می گردد. هر شهر مثل هر جامعه، مثل هر انسان سرگذشت خود را دارد. هرات شهری اسطوره ای و تاریخی، پر فراز و فرود است. بارها ویران شده است و سپس ققنوس وار از میان خاکستر بال کشیده است.
میرزا شاهرخ و همسر او گوهر شاد بیگم شهر هرات را پایتخت امپراتوریی بزرگ و مرکز خراسان و فراتر ازان ساختند. شگفت انگیز است که فرزندان این زوج نامدار همیشه زنده، همه گویا نابغه بوده اند. میرزا الغ بک فرمانروای سمرقند ، ریاضی دان، ستاره شناس، شاعر و حافظ قرآن، زیچ الغ بکی شهرت جهانی دارد و این فرزند هراتی را در صف بزرگانی مثل کوپرنیک و کپلر قرار می دهد، میرزا بایسنقر مؤسس کتابخانه هرات، حامی فرهنگ و هنر و احیاگر آثاری مثل شاهنامه، مثنوی، دیوان حافظ، خمسه نظامی و غیره بود. پس از حمله چنگیز این آثار تقریبن از بین رفته بودند. مکتب هرات به حمایت میرزا بایسنقر میراث مکتوب و بی مانند بزرگان کلاسیک زبان فارسی را زنده ساخت، میرزا ابراهیم سلطان فرمانروای اصفهان و فارس و مبتکر نگارش ظفرنامه تیموری، فرزند دیگر شان فرمانروای کابل و غزنی، حامی گسترش فضل و هنر و دانش و فرهنگ و…
بدانسان که خانه از دروازه آغاز می گردد شهر از دروازه شروع می شود. هرات چهار دروازه اصلی دارد. دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه قندهار و دروازه خوش. هریک ازین دروازه ها نام بازاری را می سازد. بازار خوش، بازار عراق، بازار قندهار و بازار ملک. نام دروازه وجه تسمیه بازار ها را بیان می کند. بازار عراق سوی عراق عجم می رفت آن چه امروز بخشی از ایران است. حرکت کاروان های تجارتی و زیارتی ازین دروازه به شهرهای تربت جام، مشهد و تا اصفهان ادامه می یافت. بازار قندهار سوی قندهار می کشید. بازار ملک دو وجه تسمیه دارد، یکی این که بار اول توسط ملک غیاث الدین کرت ساخته شده است و دیگر این که چهار باغ مرکز تخت نشینی پادشاهان در این بازار موقعیت داشت. دریغ، چهار باغ با احداث جاده لیلامی در غرب مسجد جامع ویران گشت و با خود برگ های درخشان تاریخ هرات را به گور برد. احداث دو جاده شمالی و جنوبی نیز احتمالن آثار معماری مهمی را از بین برده است. مهمتر این که بافت تاریخی شهر قدیم هرات اندر پیرامون مسجد جامع از بین رفت. این خود الگویی شد که به تدریج باروها و برج های مشهور شهر مورد هجوم قرار بگیرند و خاک و خشت آن به غارت رود. اگر این بازارها در زمان زنده یاد ملکیار احداث شده باشد، کلان ترین اشتباه آن مرد بزرگ باید حساب شود.
شهر قدیم قندهار احمد شاهی نقشه هرات را به کار برده است. چهار دروازه و چهار بازار در محورهای شمال ، جنوب و شر ق غرب دارد. بازار هرات، بازار کابل، بازار شکار پور و بازار شاه. بازار شاه به قرارگاه حکومت می پیوندد. بازار شکار پور به شکارپور هند که اینک شهری در پاکستان است و بازار کابل به کابل می رود.
بازار خوش نام با مسمایی بوده است. زیرا دروازه خوش در سمت شرق شهر بود. نخستین اشعه خورشید صبح جای پای رهروان شهر را بوسه می زد. در شرق دروازه خوش باغ های با صفا، کاخ ها، کشتزارهای حاصلخیز و جوی های آب فراوان بودند. نسیم خوش سمت شرق هوای گوارا و معطر باغ ها را به شهر می آورد. بازار خوش مرکز صنایع هرات بود. از دروازه تا چهار سو همه اش کارگاه های صنعتگران و پیشه وران. شعر بافی و پارچه بافی، خیاطی و کفاشی، قنادی و عطاری، نعل بندی و سراجی، آهنگری و مسگری، گدازگری و ریخته گری…. چه روزهایی که با شگفت زده گی در برابر کارگاه گداز گری می ایستادم و به کار کارگران و هنر استاد کار خیره می نگریستم. در کارگاه گدازگری از مس داغمه و از کار افتاده ورق مسی درست می کرد. مس کهنه و داغمه را ذوب می کردند. مس مذاب را به قالب می ریختند و به گونه شمش های کلوله آماده می کردند. استاد کار این کلوله های مسی را به کوره می گذاشت و همین که مس رنگ سرخ آتشی می گرفت با انبر دراز سنگین خود آن را بر می داشت و روی سندان می گذاشت. در اطراف سندان در بین چاله ای سه چهار کارگر توانمند با پتک های سنگین و با ضربه های آهنگین بر این کلوله می کوبیدند. استاد با مهارت طوری که در کار پتک زنان خلل وارد نگردد، این کلوله آتشین مس را دور می داد که همسان هموار شود. چندین بار این عمل تکرار می شد و سرانجام تخته مس قرصی تولید می شد که ازان بیشتر در ساختن کف دیگ های مسی استفاده می کردند. ریتم ضربه های پتک کارگران چنان جالب بود که بی خواست توجه عابرین را به خود جلب می کرد و ای چه بسا که آدم های بیکار، در هرات آدم های بیکار مثل من از آدم های کارکن بیشتر بوده اند، به تماشای این صحنه پر هیجان می پرداختند. آهنگ منظم پتک کارگران گوشنواز و هیجانی بود مثل یک ملودی موسیقی آهنگ داشت و چون با های وهوی مرتب پتگران می آمیخت خود پردازی می شد که در سمفونی رسته مسگران کنسرت بازی چکش و سندان را به نمایش می گذاشت.
ادامه دارد . . .
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
بازار خوش
================
پیوسته به گذشته :
ساقی خانه
دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده که تعزیر می کنند
ناموس عشق و رونق عشّاق می برند
عیب جوان و سرزنش پیر می کنند
جز قلب تیره نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اِکسیر می کنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی است که تقریر می کنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند
تشویش وقت پیر مغان می دهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می کنند
قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ایست که تغییر می کنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ
درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین
زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:
دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای
تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع آن خوانده
می شدند.
هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش ، کار و زندگی از
هر سو به این ولایت می آمدند.
تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های
اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.
بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان
ا صلی و اکثریت تعریف کرد. اما هر کس که در هرات مدتی
طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این طور هراتی
خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.
.
.
دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر
درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.
در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی
اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که
زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح
سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر
می گردید.
در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار
ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات
آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود
آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از
ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا
که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران
می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه
موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی
خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم
قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.
در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید
امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از
یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن
ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی
خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی
خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت
دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه
قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی
در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه
خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو
طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود. نمی دانم آدم ها
دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.
روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.
بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید
و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک
به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که
حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا
آرام بخوابد و مزاحم نشود.
دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در
جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر
هرات پدیدآمد.
اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب
و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم
تبدیل می گشت. این موزیم آدم های لاغر و ناتوانی را به گونه
مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند
که در چاینک های بَرشِی برای شان چای دم می کند و تریاک
می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.
در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را تماشا می کردند که از
آن سوی مرز به هرات آمده اند تا کار کنند و نانی به کف آرند.
تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ
آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.
هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین
تاریخ مردمان است.
ای هرات، زادگاه فاجعه ها و تمدن ها ، چه ظلم هایی که در
حق تو نشده است!
اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است
اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه
تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد
غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها در هرات مسلمان و
هندو و عیسوی و زردشتی و یهود در کنار همدیگر زنده گی
می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.
هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل خود را پیدا کند.
در کتاب بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین محمود واصفی
ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی
می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟
ادامه دارد . . .
.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
———————-
مامور محله و نواسه اش
————————–
پیوسته به گذشته :
چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.
پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.
شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.
میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.
اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.
.
.
عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.
چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.
در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.
امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.
.
.
باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.
.
.
وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.
غلام سخی غیرت
این بحث ادامه دارد . . .
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟
قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:
فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.