۲۴ ساعت

09 اکتبر
۲دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش چهاردهم)

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۱۷ میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۹ اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————-

 

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
************************************
پیوسته بگذشته :
سه شخصیت نخبه ی هراتی که
.
امسال صد و سی ساله شدند.
———————————
در سده ی نزدهم دانش و تکنولوژی به سرعت توسعه یافت و در قرن بیستم بیشتر رشد کرد و اینک در قرن بیست و یکم این پیشرفت شتابناکتر شده است. انگار گذار از یک قرن به قرن دیگر مولود پدیده های جدید است.
در سال ۱۸۹۶ در هرات سه نوزاد چشم به جهان گشودند و پدر و مادر بر آنان این گونه نام نهادند: عبدالمجید، دوست محمد و صلاح الدین. اولی فرزند عبدالحکیم هراتی تاجر نامدار زمان خود بود. دومی در یک خانواده نظامی به دنیا آمد و سومی در دودمانی فاضل و دانشمند.
پدر صلاح الدین مفتی سراج الدین سلجوقی مردی عالم و مشهور بود. اگر در نظر بگیریم که در آن زمان صد و سی سال پیش شمار خانواده های با سواد در ولایت هرات از شمار انگشتان دست و پا تجاوز نمی کرد، آنگاه معلوم می شود که چه اقبالی داشتند این نوزادان که در خانواده هایی درس خوانده و عالم و نامی به دنیا آمدند. از کودکی درس خواندند. تحصیل کردند و به فعالیت پرداختند.
عبدالمجید با پدرش با کاروان های اشتری میان افغانستان و ترکستان روسی در آسیای مرکزی به تجارت پرداخت. عبدالمجید حکیم زاده در تاشکند تحصیل کرد. زبان روسی آموخت و با علوم اقتصادی و مبانی علوم سیاسی و اجتماعی آشنایی یافت. فعالیت مستقل تجارتی خود را بنیاد نهاد. در همین اوضاع و احوال بود که انقلاب اکتبر در روسیه اتفاق افتاد، به مسکو رفت ، تجارت خود را توسعه بخشید.
این در روزگاری بود که لنین سیاست اقتصادی نوین یا نپ را دستور روز ساخته بود. تجارت تا حدی آزاد شد. به فعالیت های کوچک و متوسط اقتصادی اجازه داده شد. داد و ستد بازار و دوران پولی سرعت گرفت.
عبدالمجید خان هراتی که زیر نام حکیموف در کار تجارت بود ازین وضعیت به قوت بهره برد. مناسبات خود را با سفارت افغاسنتان استوار کرد. می گویند مدتی به سمت عضو سفارت هم کار کرده است. در آن وقت سردار هاشم خان سفیر افغانستان در مسکو بود. این سردار هاشم خان هم آدم جالب و کنجکاوی بوده است. استعداد و لیاقت عبدالمجید خان را در می یابد و از مشورت ها و همکاری با او استفاده می کند. عبدالمجید خان که کافی ثروتمند شده بود فعالیت های تجارتی خود را به المان انتقال می دهد و در آن کشور شرکت خود را توسعه می بخشد.
چون محمد نادر خان به قدرت می رسد و هاشم خان در سمت صدر اعظم به چوکی می نشیند به شاه مشوره می دهد که به منظور سروسامان دادن به اوضاع اقتصادی ناگوار کشور عبدالمجید خان را به کابل دعوت نماید و از وی مشوره بخواهد. نادر خان دو بار به عبدالمجید خان تلگراف ارسال می کند و خواهش می کند به کابل برگردد. عبدالمجید خان جواب نمی دهد. بار دیگر برادر خود سردار عبدالغزیز خان را که در مسکو بوده است ( شاید نزد برادر خود سردار هاشم خان آمده بود) وظیفه می دهد که به المان برود و عبدالمجید خان را با خود کابل بیاورد. سردار می رود المان و به عبدالمجید خان می گوید اوضاع کشور خیلی خراب است.
هنگامی نادر خان به قدرت رسید در خزانه دولت فقط هشت هزار افغانی موجود بوده است. عبدالمجید خان از طریق هرات به افغانستان می آید. در هرات با مشارکت تاجران هراتی عبدالخالق خان، دوست محمد خان ایماق، سید عظیم و سید کریم، جعفر مختار زاده، غلام حیدر مختار زاده و دیگران یک شرکت سهامی تاسیس می کند. همکاری تاجران قندهار و کابل را نیز در این پروژه جلب می کند. پنج ملیون افغانی در شرکت تهیه می شود. دوملیون هم دولت سهم می گیرد.
با این هفت ملیون آستین ها را بر می زنند و به کار می پردازند. بانک ملی تاسیس می شود. سپس افغانستان بانک. سرمایه ابتدایی افغانستان بانک را هم بانک ملی تهیه می کند. با همین هفت ملیون سرمایه بنیاد صنایع و زراعت صنعتی و انرجی افغانستان گذاشته می شود. شرکت نساجی تاسیس می شود. کارخانه های نساجی پلخمری، گلبهار، پشمینه بافی قندهار، کارخانه سمنت پلخمری، مرحله اول پروژه هلمند، کارخانه های برق چک وردک، سروبی و پلخمری، کارخانه قند بغلان، شرکت پخته کندز ساخته می شود و به فعالیت می پردازند.
بانک ملی به همکاری حکومت انحصار شکر، مواد نفتی، موتر را در دست می گیرد. نرخ شکر از سیر ۱۰ افغانی به ۸ افغانی و نرخ موتر سواری شورلیت از بیست هزار افغانی به ۱۲ هزار افغانی و نرخ پترول فی لتر از ۹ افغانی به ۶ افغانی کاهش می یابد.
این دوره را می توان دوره تمرکز قدرت سیاسی توام با نوعی استبداد و استقلال نسبی فعالیت های غیر متمرکز اقتصادی تعریف کرد. چنین تجربه هایی در کشورهای زیادی جریان یافته است که بنیاد ترقی های بعدی را تامین کرده است.

این بحث ادامه دارد. . . 

02 اکتبر
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش سیزدهم)

( نوزدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ ۱۰ میزان ( مهر ) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲  اکتوبر ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————-

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

تاجران و سرمایه گزاران هراتی
========================
پیوسته بگذشته :
.
سه همزاد نامدار و همکار پرکار
.
برای این که بحث به نیکویی فهم شود به امریکا سری بزنیم. امریکا امروز را چه کسانی به بزرگترین قدرت جهان تبدیل کردند؟ روسای جمهور؟ خیر. چند انسان با استعداد، پرکار و سختکوش بودند که امریکا را ساختند. در پایان قرن نزدهم و اوایل قرن بیستم چهار، پنج شخصیت بزرگ سیمای امریکا و جهان را تغییر دادند. راکفلر بود که با استخراج نفت و تاسیس شرکت استندرد آیل موفق گردید امریکا را از تاریکی برون آورد و چراغ هر خانه را روشن کند و سپس این انرجی را به کارخانه ها و عراده جات بدهد و بدین گونه چرخه پیشرفت شتابناکی را مساعد سازد. ج.پ. مورگان بود که با گسترش خدمات بانکی در حقیقت یک دالر را ده دالر و بیست دالر ساخت و به شرکت ها و متشبثین اقتصادی وام های ارزان تهیه کرد و میلیون انسان را به سوی کار و زنده گی رهنمون شد. کارنیگی بود. انجینر بود و پیشگام و دریافت که جهان با پولاد تغییر می کند. اولین پل پولادی را در امریکا ساخت و ازین جا حرکت غول آسای او شروع شد. کارخانه های ذوب آهن تاسیس کرد. راه آهن و پل ساخت. از برکت رشد صنعت پولاد انقلابی در ساخت و ساز رونما گردید و آسمانخراش پدید آمد و امریکا را روی چرخ آورد. هنری فورد بود که با اختراعات و سختکوشی خود توانست پیشرفت صنایع اتوموبیل را چنان به سرعت تغییر دهد که هر خانواده امریکایی صاحب موتر باشد. او فیته متحرک تولیدی را ایجاد کرد که سرعت تولید انواع ماشین و آلات و بازدهی کار را در سطحی عالی تر بالا برد. ادیسون و تسلا بودند که برق را همه گانی ساختند و چراغ آوردند و شرایط انتقال برق را اختراع کردند. تمام این دستاوردها از برکت آزادی و تامین استقلال عمل بخش خصوصی به دست آمد.
اقتصاد زیر بنای سایر نهادهای هستی بشر است. کاخ های رو بنایی هنر و فرهنگ، دانش و علوم بر بنیادهای محکم اقتصادی می تواند شکوفان شود. فقر انسان را بیچاره و از نگاه ذهنیت خلع سلاح می کند. فقر انسان را خرافی و احمق می کند. آدم گرسنه تمام اندیشه اش فقط در باره ی یک لقمه نان است. تمام حجم ذهن انسان فقیر گرسنه را نان پر می کند. آن چه انسان ها را از فقر نجات می دهد و به خوراک و پوشاک و رفاهیت می رساند، کار، تولید و تجارت است. در روزگار ما سخن ازین هم فراتر است. دانش و تکنولوژی ثروت می آفریند. برخی می گویند این جغرافیه است که ثروت و رفاهیت می آورد زیرا در زمین معدن است، انرجی نهفته است و خاک و آب و هواست که همه می توانند منابع فراوانی را در دسترس بگذارند. اما کشورهایی هستند که جغرافیه ناتوانی دارند و ثروتمند اند و مردم آن در رفاهیت به سر می برند. عمده ترین منبع ثروت در روزگار ما منابع بشری است. دانش و تکنولوژی است. ولی دانش و تکنولوژی هنگامی به نیکویی کار می دهد که حکومتی مردم سالار و خدمتگار در کشور قوام یافته باشد.
از بحث دور افتادم سخن بر سر تاجران و سرمایه گزاران مبتکر هراتی است که نقش مهمی در تاریخ اقتصاد وطن بازی کرده اند. عبدالمجید خان هراتی زابلی انسانی که سزاوار است نه فقط در مورد او کتاب یا کتاب هایی نوشته شود، باید فلمی مستند در باره زنده گی، اندیشه و کارهایش تهیه شود تا مردم از وضعیت آن روزگار آگاهی یابند و بدانند که حتی در دشوارترین لحظه هایی تاریخی می شود کاری کرد که تغییر بیاورد.
یکی از ویژه گی های عبدالمجید خان این بود که استعداد و قدرت شناخت و تشخیص آدم های با فکر و فراست را داشت. او هنگامی وزیر اقتصاد شد گروهی از فعال ترین آدم های آن دوران را گرد آورد. شگفت می نماید، نه در چارچوب وزارت که زیر چرخ و دنده های
بوروکراسی این آدم ها را به عروسک ها تبدیل کند بل در عرصه اقتصاد، تولید و تجارت.
اشخاصی مانند دوست محمد خان ایماق، محمد کریم خان شمس، جعفر جان مختار زاده، غلام حیدرجان مختارزاده، صلاح الدین سلجوقی، محمد امین خان و …. در تیم عبدالمجبد خان هر کدام از یک سو هدف واحدی را که همانا ترقی اقتصادی و پیشرفت افغانستان بود، پیگیری می کردند و از جانب دیگر مستقل بودند و در کار خود با ابتکار و مسوولانه می کوشیدند بهبودی و رونق بیاورند. به یک دیگر اعتماد داشتند. همکار و همسو اهداف واحدی را پیگیری می کردند. . عبدالمجید خان هنگامی وزیر اقتصاد تعیین شد به نیکویی می دانست که بایست در بیداری ذهنیت جامعه رسانه ی قوی تاسیس شود. نشریه ثروت را پایه گزاری کرد. نخستین مدیر مسوول این نشریه صلاح االدین سلجوقی نویسنده ی توانا، وطندوست قوی فکر و قوی دل و کاردانی با تدبیر بود. این طور عبدالمجید خان، دوست محمد خان ایماق و صلاح الدین سلجوقی هر سه در سال ۱۸۹۶ در هرات چشم به جهان گشودند. و در تمام عمر دوستی و رفاقت خود را دوام بخشیدند. امسال ۲۰۲۶ هر سه صد و سی ساله شده اند. یاد شان را گرامی بداریم. مبادا فراموش گردند.
دوست محمد خان ایماق در یک خانواده نظامی پا به جهان نهاد. در آغاز جوانی در سمت سرکاتب لوازم یک قطعه عسکری در هرات خدمت می کرد. در حقیقت همان راه پدر را در پیش گرفت. مردی با سواد و اهل کوشش و کنجکاوی بود. به تجارت پرداخت و به سرعت ترقی کرد و ثروت هنگفتی به دست آورد. ولی فقط در اندیشه سود بیشتر نبود. ایماق می خواست که با بهره گیری از سرمایه در جامعه تغییر بیاورد. به نیکویی فهمیده بود که بنیاد پیشرفت معاصر را انرجی برق تشکیل می دهد. تمام گونه های فعالیت های انسانی در صورت تامین برق به سرعت می تواند ترقی کند. به سرمایه شخصی خود از شرکت زیمنس در المان دو کارخانه برق خریداری کرد. ماشین و آلات و لوازم مربوطه را به هرات آورد. همزمان شماری انجینران و کارگران المانی را استخدام کرد که در نصب و فعال ساختن کارخانه برق حرارتی در شهر هرات و کارخانه برق آبی در روستای جلوارچه کارکنند و کارگران محلی را آموزش دهند. کارخانه برق حرارتی در دامنه شمالی باره هرات ساخته شد. در شهر نو. طور معترضه می خواهم نکته جالبی را در مورد تاجران پیشگام و مبتکر هراتی بیاورم. هنگامی شاگرد لیسه سلطان بودم در جاده ولایت هر ساختمانی برای من پیامی داشت. به ویژه کوتی محمد کریم خان شمس که به کوتی رییس اتحاد شهرت داشت. و فرزندانش در لیسه سلطان درس می خواندند و با آنان آشنایی داشتم. این خانه در بین باغ بزرگی ساخته شده بود. در بین جاده ولایت و جاده مخابرات – امروز گمان می کنم نام دیگری با دریغ بر آن نهاده اند. چه مردمی هستیم، دایم تاریخ را از دم نظر خود پاک می کنیم – در شرق کوتی رییس اتحاد جاده ایست که جاده ولایت و جاده مخابرات را با هم وصل می کند. کوتی رییس اتحاد از سه سمت با جاده های شهری محاط بود. پس ازان به سمت غرب یک خانه دوطبقه بزرگ موقعیت داشت. در امتداد دیوارهای آن درختان ناجو قدکشیده بودند. این خانه نیز در ساحه کلانی ساخته شده بود و به یکی دیگر از تاجران نامدار هرات حاجی عبدالخالق خان تعلق داشت. بعد ازان خانه دیگری بود به همین وسعت و بزرگی. در گوشه شمال شرقی این خانه برج مقبولی بود که گمان می کردم کفترخانه است ولی مانند کمترخانه سوراخ سوراخ نبود. مدت ها نمی دانستم که این برج برای چه ساخته شده است. سال ها گذشت تا دانستم این برج ترانسفارمر برق بوده است. و این کوتی دوست محمد خان ایماق است. اگر در نظر بگیریم که کارخانه های برق ایماق در هرات در حدود نود سال و اندی پیش تقریبن همزمان با شرکت جنرال الکتریک امریکا ساخته شده اند، آن گاه قله های بلند اندیشه های پیشرفت و ترقی تاجران بیدار مغز و بیدار دل هراتی را به نیکویی در می یابیم. دوست محمد خان ایماق نخستین بار چاپخانه به هرات آورد. در کابل فابریکه حجاری و نجاری را ساخت که امروز نیز در نزدیک ده مزنگ موجود است و ورکشاپ های ترمیم عراده جات جنگلک را. دریغ در سال ۱۳۲۷ هنگامی که فقط پنجاه و دو سال داشت وفات یافت.
این تجربه جدیدی بود که نشان می داد در سرزمین ما چه نیروی بزرگی در آب ها نهفته است. کوه ها که تمام بخش های مرکزی و شرقی افغانستان را پوشیده اند بسان بامی بزرگ با ذخیره گاه های یخچال ها و چشمه هاست که در هر سمت آن دریاها به گونه ناودان ها جاری اند. هر ناودان نظر به موقعیت و سرکوب آب حامل ده ها، صدها و هزاران کیلوات برق است. ده هزار چنین نیروگاه هایی افغانستان را با شبکه برق سرتاسری می پوشاند. وانگهی ساختن نیروگاه کوچک برق آبی به سرمایه گزاری هنگفت و زمان طولانی نیاز ندارد. به سرعت برپا می شود و به بهره برداری می رسد. نیروگاه های بزرگ برق از یک سو سرمایه گزاری های بزرگی را می طلبند و از جانب دیگر انتقال کبل برق در فاصله های طولانی کلی هزینه بردار است و ضایعات بسیار دارد و نگهداری یا حفظ و مراقبت آن پر خرج است. بگذریم از این که پیوسته به پرزه جات و به روزرسانی ماشین ها و لوازم باید پرداخت که نیز مصارف زیادی را در پی دارد. مردم ما برای که بتوانند این انرجی بی پایان ارزان را در خدمت بهسازی زنده گی در همه عرصه ها فعال سازند فقط به دانش امروزی نیاز دارند. در هر دانشگاره افغانستان در پهلوی فاکولته های تکنولوژی شعبه برق هم باید وجود داشته باشد تا بشود به انواع انرجی قابل تجدید آفتاب، باد، آب دست یافت و حتی هرچه سریع تر به انرجی هسته ای رسید.
اگر ابتکار و اقدام به موقع و نهایت مفید زنده یاد دوست محمد خان ایماق موسس و سرمایه گزار نخستین دو کارخانه برق در هرات توسط تاجران هراتی ادامه می یافت امروز هرات به برق وارداتی و مشکل هایی که ازین ناحیه بر می خیزد، رو به رو نمی شد.
ادامه دارد . . .
23 سپتامبر
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش دوازدهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ ۱  میزان ( مهر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۳  سپتامبر۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
——————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

.
تاجران هراتی
**********************
پیوسته به گذشته :
.
سه روز پیش بود که با داکتر حسن شرق تلفنی صحبت کردم. این چهره تاریخی افغانستان که صد و یک سال عمر دارد از حافظه قوی برخوردار است. هنگامی و آن هم از دور، با او گپ می زنی باورت نمیشود که مخاطب آن سوی خط عمری بیش از یک قرن داشته باشد. بارها با ایشان در گذشته صحبت داشته ام. همیشه از صراحت گویی و ظرافت سخن او بهره برده ام. این بار هم به نظرم رسید که همان صدایی را می شنوم که در حدود چهل سال پیش هنگامی صدراعظم افغانستان بود، می شنوم. صاف و و روشن. در این صحبت تلفنی چند پرسش را با ایشان مطرح نمودم که پاسخ های واضح دریافت کردم. پرسیدم، این درست است که عبدالمجید خان هراتی است؟ جواب داد، بلی. از هرات است. پدرش هراتی و تاجر بود. در هرات به دنیا آمد و بزرگ شد و به تجارت پرداخت. گفتم، در جایی خوانده ام که پس از تاسیس جمهوریت سردار محمد داود خان عبدالمجید خان نامه ی به رییس دولت فرستاد و و در آن پیشنهاد کرده بود که در افغانستان یک مرکز مطالعات اقتصادی تاسیس شود. در این مرکز مطالعات، اقتصاد دانها اوضاع اقتصادی کشور را پیوسته بررسی کنند . راه های مناسب پیشرفت را با گسترش صنعت و زراعت و تجارت و همسویی با روندهای پیشرفته ی جهانی پیشنهاد نمایند. در این نامه آمده بود که نصف مصارف مرکز را عبدالمجید خان می پردازد. بیست و پنج درصد را دولت بدهد و بیست و پنج درصد دیگر را بخش خصوصی تهیه نماید. داکتر شرق گفت، من از چنین نامه ی اطلاع ندارم. ولی عبدالمجید خان در نامه ی عنوان رییس دولت تمام جایداد خود را وقف جمهوریت کرده بود. باغ ها و ساختمان هایی که در کابل و شمالی داشت. دو کاریز با اراضی مربوطه در محلی میان هرات و تورغندی، خانه ی در هرات که به خانه دختر وزیر معروف است. در این نامه آمده بود که در خانه و باغ عبدالمجید خان در جاده دارالامان پسرش عبدالرحیم زنده گی می کند. تا زنده است حق دارد در این خانه باشد ولی پس از فوت او این خانه بایست به سناتوریم تبدیل گردد. ( سناتوریم آسایشگاه و شفاخانه بیماران توبرکلوز است) عبدالرحیم کسی است که برای نخستین بار شرکت کاکوکولا را در سال ۱۹۷۰ زیر عنوان کام در کابل تاسیس کرد. خانه هرات در شمال بانک خون که خانه دختر وزیر خوانده می شد نیز به همین گونه تا زنده بود مسکن دختر عبدالمجید خان می بود. بعد از فوتش باید به زایشگاه تبدیل می شد. داکتر شرق گفت، که نامه و فهرست جایدادها را برای ثبت به محکمه فرستادیم. محکمه آن را مسترد کرد و نوشت که مالک جایداد باید وثیقه تهیه نماید و بر پایه وثیقه شرعی این جایداد خود را به دولت جمهوری اهدا نماید زیرا در غیر این صورت ورثه می توانند ادعای ارث جایداد را داشته باشند. عبدالمجید خان پذیرفت که این شرط را بر آورده سازد. مدتی گذشت پروسه پایان نیافته بود که کودتای هفت ثور اتفاق افتاد و دولت تمام جایداد عبدالمیجد خان مصادره کرد. داکتر شرق در این صحبت گفت که عبدالمجید خان هنگانمی وزیر بود به کشورهای اروپایی و امریکا چند بار سفر کرد. سرمایه داران و شرکت ها و مقامات این کشورها را برای سرمایه گزاری و فعالیت در افغانستان دعوت کرد. یک اثر این فعالیت پروژه انکشاف هلمند است.
عبدالمجید خان هراتی زابلی که در سال ۱۸۹۶ در هرات چشم به جهان گشود اینک در سال ۲۰۲۶ صد و سی ساله می شود. هنگام وفات زنده یاد عبدالمجید خان صد و دو سال عمر داشت.
آیا اتاق تجارت و سرمایه گزاری هرات برای بزرگداشت ازین هراتی نامدار محفلی به مناسبت سالگرد ۱۳۰ ساله گی او را برگزار خواهد کرد؟ دوست من آقای عبدالله فیض وعده کرده است که اتاق تجارت و سرمایه گزاری هرات را متقاعد سازد که محفل گرامی داشت این هراتی فرهیخته را برگزار کنند.
ادامه دارد . . .

 

29 آگوست
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش یازدهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : شنبه  مؤرخ  ۷ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۹ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————————————————

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

——————————
تاجران هراتی
——————————–
پیوسته به گذشته :
بعد از جنگ دوم جهانی در نیمه ی دوم سال های ۱۳۲۰ در افغانستان تجارت رونق یافت. کشورهای اروپایی، شوروی، جاپان و غیره به شدت خسارت دیده بودند. تقاضا برای مواد خام صنعتی به قوت افزایش یافته بود. محصولات زراعتی و مالداری در افغانستان به کالای ارزشمند تجارتی تبدیل شد. کالاهایی مانند پشم، کُرک یا کشمیر، پوست حیوانی، پوست قره قل، پنبه، ابریشم، روده گوسفندی، قالین و نیز پسته، تخم پیاز، زیره، تخم گشنیز، شیرین بویه و حتی تریاک ( در هرات شرکت تریاک فعال بود) …. در بازار جهانی راه یافت. تجارت پشم و پنبه چنان اوج گرفته بود که خانواده ها پشم لحاف و بالشت خود را بیرون می آوردند و به فروش می رساندند آن چه پس از پروسس توسط تاجران هراتی به خارج صادر می شد. رشد سریع تجارت در افغانستان و به ویژه در هرات تصادفی نبود. در این پروسه یک تاجرزاده هراتی عبدالمجید خان نقش بنیادی ایفا کرد. عبدالمجید خان پدرش تاجر بود. با پدر به کشورهای آسیای مرکزی سفر می کرد. در تاشکند درس خواند. زبان روسی فراگرفت. به زبان های محلی آشنا شد و به رمز و راز اقتصاد و تجارت آشنا گردید. پسانتر کار تجارت خود را در سطح منطقه، روسیه و اروپا توسعه داد. او را به حق پدر اقتصاد معاصر افغانستان می گویند و به جاست که زنده گینامه و فعالیت های عبدالمجید هراتی به گونه تفصیلی و پژوهشی در کتابی گردآید و چاپ شود.
به نظر من یکی از کوتاهی های قلم به دستان افغانستان اینست که به شدت خود را به شعر و داستان و تاریخ و جدل های لفظی آغشته کرده اند و آن چه را که قاعده هستی هر ملتی را می سازد یعنی اقتصاد را یک قلم از یاد می برند. باری روانشاد وحید مژده رساله ی در باره ی طرح ها و فعالیت های اقتصادی عبدالمجید خان نوشته بود که گسترده مورد توجه قرار نگرفت.
مرحوم عبدالکریم شمس تاجر، زمیندار و از دوستان نزدیک عبدالمجید خان بود. به تشویق و تایید آخری درسمت رییس اتحادیه تاجران هرات سال ها خدمت کرد و در هرات به عنوان رییس اتحاد شهرت یافت. یکی از ویژه گی های خانواده شمس اینست که فرزندان مرحوم عبدالکریم شمس همه آدم های با استعدادی اند که تا درجه دکترا تحصیل کرده اند و هرکدام در رشته خود نام و نشانی دارد. برادر بزرگ شان محمد شاه که در هرات شیرآقا می گفتند اگرچه فقط به گونه فوق العاده به لیسه سلطان شامل شد و نشان داد که می تواند بدون آن که از صنف اول شروع کرده باشد صنف دوازده را امتحان دهد و سند بکلوریا به دست آورد. داکتر محمودشاه اول نمره بود. به فاکولته طب دانشگاه کابل راه یافت. مستحق بورس شناخته شد. به جرمنی رفت. داکتر شد . همان جا به کار ادامه داد. پس از وی داکتر جلیل شمس در اقتصاد دکترا دارد. به زبان های عربی، انگلیسی، المانی مثل زبان فارسی و پشتو وارد است. شخصیت سیاسی و فعال اجتماعی است. داکتر عمر شمس در المان داکتری شناخته شده است. همچنان که دو برادر دیگرش داکتر رسول شمس و داکتر هاشم شمس. به قول یکی از دوستانی که با داکتر هاشم شمس آشنایی داشت وی نه فقط در رشته خود سرآمد است که در دانش طب مرجع علمی شناخته شده است.
باری از داکتر جلیل شمس در مورد عبدالمجید خان پرسیدم. داکتر شمس مدتی در سمت نماینده بانک ملی در هامبورگ جرمنی کار کرده است. این موقف را از برکت تشخیص سالم عبدالمجید خان به دست آورد. شاید یکی دیگر از ویژه گی های عبدالمجید خان این بوده است که در شناخت انسان ها بصیرت ویژه داشت. همکاران و شرکایش را از بهترین ها بر میگزید. داکتر شمس یکی از آنها بود. داکتر شمس از کودکی عبدالمجید خان را که از دوستان پدرش بود می شناخت و با وی کارکرده بود. در پاسخ پرسش من گفت، چند سال پیش بود که عبدالمجید خان تلفن کرد و از من خواست نزد او بروم امریکا. رفتم. مدت سه ماه در خدمت ایشان بودم. کار من این بود، عبدالمجید خان خاطرات خود را تقریر می کرد و من می نوشتم. چنمد دفتر شده است. این خاطرات نزد من موجود است. امیدوارم داکتر جلیل احمد شمس این خاطرات را چاپ و نشر کند و در دسترس مردم قرار دهد. این موضوع خیلی مهم است. به ویژه آن که افغانستان دیگر در مرزهای خودش محصور نیست. افغانستان جهانی شده است. هر کجایی که افغان ها هستند نیاز دارند که با خوبان تاریخ و مردم خود آگاهی یابند. عبدالمجید خان الگوست برای جوانان و خاطره ی نیکوست برای سالمندان و افتخاری است به جامعه افغانستان.
اگر در جامعه ی مردم فقط برای یک لقمه نان دایم در تلاش اند نباید انتظار داشت که ادبیات و هنر و فرهنگ رشد کند. توجه نمایید همین که پا برهنه های دیروزی به مقام و موقعیتی می رسند چه سفره هایی می اندازند و چه قدر می خورند. این گرسنه گی تاریخی ما را سنگ دل و حریص و شکمباره بار آورده است. به قول حافظ
نمی بینم نشاط عیش در کس
نه  درمان  دلی  نه درد  دمنی
عبدالمجید هراتی نبود و به سرمایه شخصی و عمده سرمایه داران هراتی مثل برادران مختار زاده و دیگران بانک ملی افغانستان را – پیش از دافغانستان بانک- تاسیس کرد. انواع شرکت های سهامی را ایجاد نمود. در هر منطقه ی که امکان تولید و تجارت بود تشکیل اتحادیه های تجارتی را تشویق نمود و به وجود آورد. مناسبات تجارتی افغانستان را با کشورهای همسایه و اروپا توسعه داد. از سال ۱۹۳۳ تا سال ۱۹۵۲ وزیر اقتصاد افغانستان بود. یکی از نخستین کارهایش در کرسی وزارت تاسیس مجله ی بود زیر عنوان ” ثروت” و عبدالمجید خان صلا ح الدین سلجوقی را مدیر مسوول این نشریه تعیین نمود. با آمدن سردار محمد داود در مقام صدارت ناگزیر شد استعفا دهد. در جرمنی و امریکا زنده گی کرد. در ۱۹۹۶ در صد و دوساله گی چشم از جهان پوشید و در بوستون امریکا به خاک سپرده شد. این طور بود که صف تاجران هراتی به سرعت افزایش یافت.
آیا تاجران و فرهیخته گان هراتی ۱۳۰ امین سالگرد میلاد این هراتی نامدار را تجلیل خواهند کرد؟
ادامه دارد . . .

 

25 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۳ سنبله ( شهریور) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
در کوچه ی ما
پیوسته به گذشته :
در بازار خوش برخی آدم های نامدار شهر ما زنده گی می کردند. در آن وقت هنوز کاسبی طب سنتی رونق داشت. دوکان میر کاظم شاه طبیب شهیر هرات در کنار سبزی فروشی نبش کوچه زال خان بود. دوکانی پاکیزه و پر از قوطی های گیاهان و داروها. میرکاظم شاه مردی بلند بالا، سپید چهره، با وقار در جامه و دستاری کوچک سپید پاک درگوشه ی آخر دوکان بر تشک می نشست. مریضان بیشتر از روستاها و اطراف شهر پیش او می آمدند.
با معاینه نبض و مشاهده چشم و زبان و …مصاحبه با مریض و مریضدار بیماری او را تشخیص می کرد. نسخه می نوشت. دستیاری داشت که مدام چیزهایی را در هاون می کوبید. نسخه را می گرفت. و بر کاغذی انواع گیاهان و چیزهای دیگری را به ملاحظه نسخه می پیچید و طرز استفاده ازان را توضیح می کرد. این نسخه بیشتر شامل ادویه جاتی بود که باید جوشانده می شد. به همین دلیل آن را جوشنده می گفتند. اغلب کار می داد. کمی بالاتر به سمت فلکه و نزدیک کوچه سرور سماواری دوکان سید کریم طبیب بود که نیز شهرت داشت.
از مسگران حاجی محمد رضا مسگر و برادرش استاد هاشم، اسلم آهنگر و حاجی اکبر حلبی ساز، وکیل حلبی سازان هرات، آدمهای شناخته شده بودند. ماما محمد امین قصاب با لبخند همیشه گی محبوب بازاریان بود. از آدم های جالب بازار خوش نظر چراغساز بود. دوکان او پهلوی حلبی سازی و مقابل دوکان پدر من موقعیت داشت. دوکان درازی بود. نظر چراغساز شاگرد هم داشت. در دو دیوار دوکان ده ها چراغ گازی که در هرات چراغ گیس می گفتند، آویزان بود. نظر چراغساز مدام مشغول پاک کاری و تنظیم چراغ بود. هرگز او را بیکار نمی دیدی. در هرات برق نبود. در محفل های عروسی و مهمانی های کلان و مجلس های عزاداری که در شهر قدیم هرات فراوان بود، از دوکان نظر چراغساز چراغ گیس کرایه می کردند. شاگردی باید چراغ ها را همراهی می کرد. زیرا نصب فتیله و روشن کردن چراغ کار ساده ای نبود. گذشته ازان که چراغ پس از هر چند ساعت کم هوا می شد، مسوول چراغ بایست آن را به موقع پمپ کند و اگر فتیله می سوخت فوری بتواند آن را با فتیله نو عوض نماید. در چراغ گیس از سوخت نفت استفاده می شد. نه نفت درجه اول. چه بسا که جریان نفت به فتیله بند می آمد و چراغدار سوزنی داشت که سوراخ جت چراغ را پاک می کرد.
در کوچه زال خان عمده دوکانداران و پیشه وران بازار زنده گی می کردند. نظر چراغساز، ماما علی روغن فروش، امیر قناد، کریم نصرتی فرزند ارشد هاشم تفنگ ساز، حاجی احمد علی علاف هم که وکیل علاف های هرات بود. حاجی هاشم نانوا، همین که به کوچه زال خان داخل می شوی چند گام بعد دالان کوتاهی است. در بین این دالان دو دالان یکی به سمت شرق و دیگری به طرف غرب کشیده می شود. در آخر دالان سمت غرب شیخ محسن و در آخر دالان سمت شرق شیخ قاسم بچه ها را سبق می دادند. مدتی شاگرد شیخ محسن بودم ، چند گپ او برایم عجیب می نمود، پوستین کلفتی داشت با آستین های دراز. شیخ اغلب آب دهن خود را درون آستین تف می کرد ،  همسرش مادر صالح بود. زنی میان سال و مهربان به شاگردها. شیخ شلاق درازی داشت که گاهی شاگرد تنبلی را توبیخ می کرد.
دیگر شیخ محمد امین بود و عبدالحسین منجم باشی که در این کوچه می زیستند. این دو نفر از بزرگان هرات بودند و به همراهی عبدالکریم محتسب و شیخ ابراهیم و میر کازرگاه و دیگر نخبه گان نیرویی میان مردم و دولت.
خانه منجم باشی دیوار به دیوار منزل شیخ محمد امین واقع شده بود و رو به روی دروازه تکیه میرزا خان. عبدالحسین منجم باشی هر سال تقویمی تالیف می کرد به شکل رساله ی. در این تقویم نه تنها جدول روز، هفته و ماه شمسی و قمری تعیین شده بود و روزهای تعطیل که پیشگویی های معیینی در هر ماه داشت. از جمله احتمال خسوف و کسوف و جنگ و توفان و غیره. صفحه اول به میمنت و سلامتی اعلیحضرت همایونی محمد ظاهر شاه زینت می یافت.
اندکی پایین تر از تکیه زال خان کوچه دو راهه می شد. راهی به سوی شرق و راهی به سوی غرب. در نبش این دو کوچه منزل سید جلال دعا خوان موقعیت داشت. مشتریان بسیار به تعویض و تب بند و دعای سید جلال دل بسته بودند. نه فقط از محله خود مان که از روستاهای دور و نزدیک نزد او می آمدند و تعویذ و دعا می گرفتند. در کودکی هر گاه مریض می شدم مادر مرا پیش سید جلال می برد. شیخ با ریشی کوتاه، جامه پاکیزه، اندکی فربه، با نگاهی نافد و گرم و دست های نرم همین که دست بر سرم می نهاد و اندکی دعا می خواند گمان می کردم با فرشته ها سخن می گوید و از آنان می طلبد مرا از بیماری شفا بخشند. جالب بود که کار می داد. پایین تر منزل صاحب زاده بود. خانه ی بزرگتر از خانه های دیگر با دروازه ی بزرگ طوری که اسب با بارش ازان می توانست عبور کند. صاحب زاده مریدان فراوان داشت و اغلب می شد شتر و اسب و خری را در دروازه صاحب زاده دید که مریدان بار غله و میوه و گوسپند به پیر آورده بودند. کمی پایین تر کوچه دو سمت می شد یکی با دالانی با بن بست می رفت و دیگری از مقابل دستگاه های ابریشم بافی غلام محمد و حاجی رمضان که خانه های نشیمن شان هم بود، پایین می پیچید و به فقیرنشین ترین محله خواجه عبدل مصری می رسید. خانه ما این جا بود. درست پایین باره و نزدیک قبرستان زیارت خواجه عبدل مصری. قبرستان و کوچه کنار آن میدان بازی روزمره ما بچه ها بود. با انواع بازی ها سرگرم می شدیم. بازی هایی که مصرفی نداشت ولی شاد و زنده بود:
شپّل بازی، بجل بازی، گُله بازی، شیر کجا؟ پیش ترک! و پسان تر بازی کاغذ باد که بازی محبوب من شد. توپ و دنده هم بازی می کردیم اما برون باره در بین زمین های زراعتی، نزدیک کوره خشت پزی هندی. همسایه های ما برادران چُُغک، گویا کباب پزی گنجشک داشتند. هیچ وقت کباب شان را ندیدم.
عبدالرحمان کیسه مال، غلام کفترباز، ملنگ ماهی پز، نوراحمد پینه دوز، حفیظ آهنگر، آخند شیدایی، ماما غوث الدین دوکاندار سرکوچه، حاجی ملنگ پدر شیخ سرور دعا خوان معروف هرات، گل احمد کوت فروش. در میدان دروازه قندهار کوت فروشی داشت. در زمستان زردک و شلغم و ترپ و در تابستان هندوانه و خربوزه می فروخت. کمی آن طرف تر در سمت گاو برچ باره خانه مهم کوچه ی ما از نایب امیر بود. می گفتند روزگاری نایب امیر اسب های سرکاری بوده است. اندکی بالاتر از کوچه ما در میان دالانی خانه کوچکی بود که در آن مادر زهرا با یگانه دخترش زنده گی می کرد. مادر زهرا خیاط محله بود. مادرم اگر گاهی به خیاطی ضرورت پیدا می شد، پیش مادر زهرا می رفت و مرا با خود می برد. مادر زهرا زنی خندان و خیلی پاکیزه بود. پس از آن که شوهرش فوت کرد نخواست شوهر کند و به زادگاهش به مشهد برگردد. جالب بود در کوچه ما زن ها گویا نام نداشتند فقط به نام فرزندان شان یاد می شدند. آخ زن پر دیدنی افغانستان.
ادامه دارد . . .
21 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش نهم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : جمعه مؤرخ  ۳۰ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۱ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
——————
بازار خوش
————————-
پیوسته به گذشته :
بازار خوش یگانه بازاری است که فلکه ی دارد. در وسط فلکه ساختمانی یک طبقه با دوکان های سراجی و زیارتی به نام بی بی سیتی. در هرات زیارتگاه های بانوان برجسته و نامدار تاریخی چند تا هست. زیارت بی بی معصومه، زیارت گوهرشاد بیگم شهید، زیارت بی بی سیتی، زیارت بی بی نور و بی بی خور ( دو تای آخری یکی است؟) و…این زیارتگاه ها نشان می دهد که هراتیان به زن حرمت داشتند و زن را در همه امور و همطراز می دیدند.
در نبش شمال غربی فلکه دیزی پزی قدیمی فعال است که اکنون نیز از مکان های سنتی و دیدنی هرات است. دیزی و شوربای آن مشهور.
کوچه های بازار هر یک بافت مخصوص خودش را دارد. از سمت دروازه خوش که طرف چهار سو قدم برداری در سمت راست کوچه مسجد جامع است. به نسبت عریض که موتر در آن رفت و آمد کرده می تواند. در سمت چپ کوچه باره است. این کوچه چسبیده به باره بوده است. اما به تدریج خاک برداری شده و از خشت و گل آن از دوسوی باره خانه ساخته اند و دیگر از آن اثری نمانده است. در نیمه کوچه در دامان باره زیارتی موقعیت دارد. کوچه تا زیارت خواجه عبدل مصری امتداد می یابد و بعد به سه کوچه کوچکتر می پیوندد.
کوچه بعدی کوچه چوب فروشی است که به سمت تکیه هادی و حمام جعفرخان کشیده می شد. دو کوچه بن بست دیگر هم بود. کوچه سید قاسم کابلی واعظ معروف هرات و دیگر کوچه آقای شریعت که در منزل خود مجلس عزاداری و وعظ برگزار می کرد و شهرت فراوان داشت. بعد کوچه زال خان می آید.
پدر من کارخانه صابون پزی داشت و دوکانی در بازار خوش نزدیک کوچه زال خان. بازار خوش از صنف چهارم مکتب تا صنف نهم محل رفت و آمد روزمره من بود. بعد از درس باید در دوکان می نشستم و گویا هنر دوکانداری می آموختم. چند بار مرا نزد حلبی ساز، بایسکل ساز و کفاش گذاشتند که هیچ نتیجه نداد و در این کار اشتیاقی از من بروز نکرد. در سمت راست دوکان پدر دوکان امیر محمد قناد بود. این مرد که ته ریشی جوگندمی داشت مدام افسرده و خون جگر می نمود. از صبح وقت که دوکان خود را باز می کرد تا ظهر نزدیک بساط می نشست و کمتر دیده ام که مشتری داشته باشد. نامش قناد بود اما تولیدی نداشت. چای، دشلمه شکر و قند از کارخانه های قنادی می خرید و باز فروش می کرد. باقی کالاهای او خرت و پرت عطاری بود. چاشت دوکان را می بست می رفت منزل غذا می خورد. نماز می خواند و ساعتی می خوابید دوباره به دوکان می آمد. پشت بساط می نشست و به با زار و رفت آمد عابرین با دیده گانی بی فروغ نگاه می کرد. گاهی پای چپ را بر پای راست می خواباند و گاهی پای راست را بر پای چپ. شام زود دوکان خود را تخته می کرد و می رفت خانه. خانه اش در همان کوچه زال خان بود. باری نمی دانم برای چه خانه اش رفتم. خانه خوبی بود. یک خانه قدیمی اما بزرگ و از خشت پخته با حوض آب و حیاط خشت فرش و چندبته گل قهر زهر. همین گل ها نبودند که او را نیز به درخت قهر و زهر تبدیل کرده بودند؟ همیشه افسرده می نمود. گویا اندوهی بزرگ پنهانی او را شکنجه می کرد. این مطلب را پسان فهمیدم. در سمت چپ دوکان پدر دوکان امیر دیگری بود. این دو کان در تابستان فالوده پزی می شد با بستنی و در زمستان ماهی پزی. ما ما امیر که همیشه مشغول کار بود بهترین ماهی پز هرات. با مشتری و همسایه ها و حتا با عابرین با لبانی پر خنده ارتباط برقرار می کرد. عاشق ماهی بودم و اگر چانسی داشتم چاشت نان و ماهی می خوردم. مزه ماهی ماما امیر هنوز دهن مرا آب می اندازد.

پدرم آروز داشت من هم دوکاندار شوم. می گفتند کار دولت برای ما نیست. در جایی که پول دارد هراتی مقرر نمی شود و در جایی که استخدام می گردد پول ندارد. معاش دولت هم شکم زن و فرزند را سیر نمی کند. پس بهتر است که کسبی را یاد بگیری که در آینده بتوانی زنده گی خود را تامین کنی. اما نمی دانم چرا هر وقت پرسش دوکانداری مطرح می شد، چهره غمزده ی امیر قناد در برابر دیده گانم بر جسته ظاهر می گشت. به نظرم می رسید که دوکان تابوتی است که آدم زنده در آن به تدریج می پوسد. از کار آهنگر و مسگر و نجار و بنا خوشم می آمد. اما به کار فزیکی علاقه نداشتم. دوکان همسایه امیر قناد از ناصر قناد و محسن قناد بود. محسن در مکتب سیفی همصنفی من بود. ناصر پیش از آن که به قنادی بیاغازد، بنا بود. دوکان آنان در نبش بازار و کوچه زال خان موقعیت داشت و همیشه شلوغ بود. اگر مشتری هم نبود دوستان و همسایه ها در این دوکان می آمدند و چای نقلی می خوردند. در آخر دوکان کارخانه قنادی بود. دروازه کارخانه در کوچه زال خان باز می شد. هر روز کار تولید دشلمه و نقل جریان داشت. شکر را در دیگ مسی بزرگی می ریختند و با آب مخلوط می کردند تا خوب بجوشد و به قول استاد شیرینی پز به قوام آید. آن گاه شهد غلیظ داغ را بر سنگ قنادی می ریختند تا اندکی حرارت آن کاهش یابد. تکه ی ازین شکر مذاب را بر می داشتند. استاد آن را که هنوز داغ بود ولی دستان گرما دیده این گرمی را تحمل می کرد، آن را کش می داد و بعد دو نفری آن را پیوسته کش می دادند و هم می زدند. این عمل تماشایی در کوچه انجام می شد و صحنه جالبی پدید می آمد. هر تکه این شکر قوام یافته شاید پنج، شش کیلوگرام یا بیشتر وزن داشت. خیلی کار و وقت می خواست تا این توته تفتیده زرد رنگ سپید شود و ازان دشلمه سپید، شیرینی محبوب هراتیان به دست آید. سفره سماوار جوشان، چای سیاه هل دار و دشلمه سفید هر نشست دوستانه را رونق می بخشید.

ادامه دارد . . .

 

 

 

 

 

 

 

 

13 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش هشتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : پنجشنبه مؤرخ  ۲۲ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۳ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

دروازه خوش، بازار خوش

پیوسته به گذشته :

شهر ارگانیزم زنده ایست که تولد می شود. رشد می کند. گاهی بیمار می شود و زمانی شکوفان می گردد. هر شهر مثل هر جامعه، مثل هر انسان سرگذشت خود را دارد. هرات شهری اسطوره ای و تاریخی، پر فراز و فرود است. بارها ویران شده است و سپس ققنوس وار از میان خاکستر بال کشیده است.

میرزا شاهرخ و همسر او گوهر شاد بیگم شهر هرات را پایتخت امپراتوریی بزرگ و مرکز خراسان و فراتر ازان ساختند. شگفت انگیز است که فرزندان این زوج نامدار همیشه زنده، همه گویا نابغه بوده اند. میرزا الغ بک فرمانروای سمرقند ، ریاضی دان، ستاره شناس، شاعر و حافظ قرآن، زیچ الغ بکی شهرت جهانی دارد و این فرزند هراتی را در صف بزرگانی مثل کوپرنیک و کپلر قرار می دهد، میرزا بایسنقر مؤسس کتابخانه هرات، حامی فرهنگ و هنر و احیاگر آثاری مثل شاهنامه، مثنوی، دیوان حافظ، خمسه نظامی و غیره بود. پس از حمله چنگیز این آثار تقریبن از بین رفته بودند. مکتب هرات به حمایت میرزا بایسنقر میراث مکتوب و بی مانند بزرگان کلاسیک زبان فارسی را زنده ساخت، میرزا ابراهیم سلطان فرمانروای اصفهان و فارس و مبتکر نگارش ظفرنامه تیموری، فرزند دیگر شان فرمانروای کابل و غزنی، حامی گسترش فضل و هنر و دانش و فرهنگ و…

بدانسان که خانه از دروازه آغاز می گردد شهر از دروازه شروع می شود. هرات چهار دروازه اصلی دارد. دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه قندهار و دروازه خوش. هریک ازین دروازه ها نام بازاری را می سازد. بازار خوش، بازار عراق، بازار قندهار و بازار ملک. نام دروازه وجه تسمیه بازار ها را بیان می کند. بازار عراق سوی عراق عجم می رفت آن چه امروز بخشی از ایران است. حرکت کاروان های تجارتی و زیارتی ازین دروازه به شهرهای تربت جام، مشهد و تا اصفهان ادامه می یافت. بازار قندهار سوی قندهار می کشید. بازار ملک دو وجه تسمیه دارد، یکی این که بار اول توسط ملک غیاث الدین کرت ساخته شده است و دیگر این که چهار باغ مرکز تخت نشینی پادشاهان در این بازار موقعیت داشت. دریغ، چهار باغ با احداث جاده لیلامی در غرب مسجد جامع ویران گشت و با خود برگ های درخشان تاریخ هرات را به گور برد. احداث دو جاده شمالی و جنوبی نیز احتمالن آثار معماری مهمی را از بین برده است. مهمتر این که بافت تاریخی شهر قدیم هرات اندر پیرامون مسجد جامع از بین رفت. این خود الگویی شد که به تدریج باروها و برج های مشهور شهر مورد هجوم قرار بگیرند و خاک و خشت آن به غارت رود. اگر این بازارها در زمان زنده یاد ملکیار احداث شده باشد، کلان ترین اشتباه آن مرد بزرگ باید حساب شود.

شهر قدیم قندهار احمد شاهی نقشه هرات را به کار برده است. چهار دروازه و چهار بازار در محورهای شمال ، جنوب و شر ق غرب دارد. بازار هرات، بازار کابل، بازار شکار پور و بازار شاه. بازار شاه به قرارگاه حکومت می پیوندد. بازار شکار پور به شکارپور هند که اینک شهری در پاکستان است و بازار کابل به کابل می رود.

بازار خوش نام با مسمایی بوده است. زیرا دروازه خوش در سمت شرق شهر بود. نخستین اشعه خورشید صبح جای پای رهروان شهر را بوسه می زد. در شرق دروازه خوش باغ های با صفا، کاخ ها، کشتزارهای حاصلخیز و جوی های آب فراوان بودند. نسیم خوش سمت شرق هوای گوارا و معطر باغ ها را به شهر می آورد. بازار خوش مرکز صنایع هرات بود. از دروازه تا چهار سو همه اش کارگاه های صنعتگران و پیشه وران. شعر بافی و پارچه بافی، خیاطی و کفاشی، قنادی و عطاری، نعل بندی و سراجی، آهنگری و مسگری، گدازگری و ریخته گری…. چه روزهایی که با شگفت زده گی در برابر کارگاه گداز گری می ایستادم و به کار کارگران و هنر استاد کار خیره می نگریستم. در کارگاه گدازگری از مس داغمه و از کار افتاده ورق مسی درست می کرد. مس کهنه و داغمه را ذوب می کردند. مس مذاب را به قالب می ریختند و به گونه شمش های کلوله آماده می کردند. استاد کار این کلوله های مسی را به کوره می گذاشت و همین که مس رنگ سرخ آتشی می گرفت با انبر دراز سنگین خود آن را بر می داشت و روی سندان می گذاشت. در اطراف سندان در بین چاله ای سه چهار کارگر توانمند با پتک های سنگین و با ضربه های آهنگین بر این کلوله می کوبیدند. استاد با مهارت طوری که در کار پتک زنان خلل وارد نگردد، این کلوله آتشین مس را دور می داد که همسان هموار شود. چندین بار این عمل تکرار می شد و سرانجام تخته مس قرصی تولید می شد که ازان بیشتر در ساختن کف دیگ های مسی استفاده می کردند. ریتم ضربه های پتک کارگران چنان جالب بود که بی خواست توجه عابرین را به خود جلب می کرد و ای چه بسا که آدم های بیکار، در هرات آدم های بیکار مثل من از آدم های کارکن بیشتر بوده اند، به تماشای این صحنه پر هیجان می پرداختند. آهنگ منظم پتک کارگران گوشنواز و هیجانی بود مثل یک ملودی موسیقی آهنگ داشت و چون با های وهوی مرتب پتگران می آمیخت خود پردازی می شد که در سمفونی رسته مسگران کنسرت بازی چکش و سندان را به نمایش می گذاشت.

 

ادامه دارد . . .

 

05 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد(بخش هفتم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه  مؤرخ  ۱۴ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۵ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==================
پیوسته بگذشته :
در روزهای یک شنبه بازار و چهار شنبه بازار شهر هرات به ویژه بازار عراق کافی شلوغ می شد. چنین می نمود که کاروان آدم ها مثل نهرهای زنده از چهار سو به کدام نقطه ی می شتابند. از اول چهارسو در طول بازار عراق همه جا بساط فروشنده گان زن و مرد پهن می شد. هر که چیزی برای فروش داشت بر پارچه ی می چید بدین امید که نظر خریداری را جلب کند. در این دو روز گاو و گوسفند و اسب و خر و مرغ انگار در بازار مارش می کردند. می رفتند تا آخر بازار عراق و می رسیدند به گنج. در این مکان برکت فراوان بود. در گنج کسی طلا و یا کدام شی قیمتی دیگر را که در زیر خاک پنهان شده باشد، جستجو نمی کرد. گنج میدانی بود که عمده در آن حیوانات مثل گاو، گوسفند، شتر، اسب، خر و پرنده می فروختند. نه فقط از دهات هرات که از اولسوالی ها مردمان به گنج می آمدند. یکی می فروخت و دیگری می خرید. در پهلوی حیوانات و پرنده ها، لوازم دهقانی بیل و کلند و تیش یا خیش فروخته می شد.. در هرات خیش را تیش می گویند و آن ابزار قلبه کردن زمین است. خیش شامل مجموعه ایست که بر گردن گاو می بستند و شامل بخش چوبی و فلزی می شود و با آن زمین را قلبه می کردند. تیش که شاید از تیشه گرفته شده باشد، قطعه فلزی مثلث شکلی بود از چودن که نوک تیزی داشت. چودن سیاه رنگ است. ولی تیش پس از سال ها استفاده سپید می شد. باری هنگامی کودک بودم رفته بودم خانه مامایم به روستای پل خیمه دوزان. در دیوار اتاق گلی او قطعه ی شکسته ی تیش نصب بود. ماما متوجه شد که این تکه چودن مرا به خود مشغول می دارد. لبخند زد و گفت، ماما این آیینه ماست.
در گنج افزون بر فروشنده و خریدار گروه دیگری هم فعال بودند، دلال ها.
خیام که خیمه های حکمت می دوخت
در آتش   ذغم    فتاد  و  ناگاه بسوخت
خیاط    اجل    طناب    عمرش    ببرید
دلال    ازل    به     رایگانش    بفروخت
دلال یا به اصطلاح امروزی رهنمای معاملات میان فروشنده و خریدار واسطه می شد. گویا به هر دو کمک می کرد معامله انجام شود و پولی از هر دوطرف به دست آورد. دلال زبان مردم را می فهمید و با هر کس مطابق ذوق و فهم او با زبانی چرب و ملایم، گوش نواز و تشویقی سخن می گفت. این فکاهی ملا نصرالدین مشهور است. ملا گاو پیری داشت که دیگر شیر نمی داد و فقط پوست و استخوان او مانده بود. گاو را برای فروش به گنج آورد. دلال به ملا گفت، گاو تو را می فروشم به شرطی مبلغی به من بدهی. ملا موافقت کرد. همین که خریدار آمد و خواست گاو را بخرد از لاغری و ناتوانی گاو پشیمان شد. خواست بر گردد که دلال گفت، صبر کن. این گاو اصیل سیستانی است. نسل این گاو خیلی شیر می دهد. تا آخر عمر از شیر نمی افتد. هر سال یک گوساله می آورد. محکم استخوان است. گاو تازه جوان شده است. چون زیاد شیر می دهد لاغر می نماید. اما لاغر نیست پرشیر است. همین امروز صبح پنج من شیر داد. ملا که این سخنان را از زبان دلال شنید، شاخ گاو خود را گرفت و گفت، دیوانه که نیستم چنین گاو شیرده را بفروشم.
ساده گی و خوش باوری آدم دهاتی مشهور است و همین به دلال فرصت می داد که عمده به منفعت خریدار مال فروشنده را به قیمتی کمتر از نرخ بازار بیرون کشد.
پدرم با دو برادر ایوب خان و عاشور خان با قوای کار قرارداد گوشت داشت. تابستان گوشت گوسفند تحویل می دادند و زمستان گوشت گاو. شاگرد صنف نهم مکتب بودم. هنگام رخصتی زمستانی پدر مرا به عاشور خان سپرد تا او را در خریداری مال کمک کنم. عاشور خان سواد نداشت. ریش تنک و کوتاهی داشت و از یک چشم نابینا. اما سخت پرزبان و اهل معاشرت و شاید سال ها دلالی کرده بود. صبح زود رفتیم به گنج. عاشور خان نخست به گردش پرداخت هر گاوی را که می دید پشت و پهلویش را دست می کشید و در ذهن خود حساب می کرد، چند من گوشت دارد. ساعت اول فقط به تماشا و مطالعه بازار می گذشت. پسانتر به فروشنده گاو مورد نظر او نزدیک می شد و احوال پرسی می کرد. جان من نام تو چیست؟ عبدالقادر! از کدام ده هستی؟ گرازان. گرازان. مردم گرازان خیلی مردم خوبی هستند. ارباب شما هنوز ارباب غفور است؟ نه، خدا بیامرز شد. پسرش عبدالغفار ارباب ماست. خدا بیامرز خیلی دوست من بود. آن زمانی که با او رفت و آمد داشتم غفارک ریزه پیزه بود. تو از کدام خانواده هستی؟ از خانواده ملا قربان. ملا قربان همان که نزدیک مسجد خانه داشت. بلی. خیلی آدم خوبی بود. او دوست من بود. مثل دو برادر بودیم. پس تو برادر زاده من هستی، قادرجان. لحظه ی سکوت کرد و ادامه داد، این گاو را می فروشی؟ بلی این که چهار قرانی به دست آرم و مصرف عروسی بچه ام را پوره کنم. مبارک است. ما ختم و خیراتی داریم. خدا قبول کند. گاو تو را می خرم. عاشور خان فروشنده را چنان با سخنان نرم و دلپذیر خود رام می ساخت که گاو را کمتر از آن چه فروشنده مطالبه کرده بود، می خرید. من فهرست خریداری گاوها را در دفتری می نوشتم. ایوب و عاشور همان جا نزدیک گنج کاروانسرایی داشتند که در عین حال کشتار گاه هم بود. کشتار گاه شهر هم نزدیک گنج بود.
این طور گنج شهر ما نه در زیر زمین که در روی زمین نشانی نمایان داشت.
ادامه دارد . . .
02 آگوست
۱ دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش ششم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه  مؤرخ  ۱۱ اسد ( مرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  –  ۲ آگست ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گنج روی زمین است
==============
پیوسته به گذشته :
هرات شهر ِقلعه بوده است. با دیوارهایی به عرض بیست و پنج متر بلند و و صد و چهل و نه بر ج. این برج ها در دفاع شهر نقش مهمی داشتند . چهار برج گاو برج گفته می شد. در گوشه شمال شرقی( محله قطبیچاق) برج شاه کرم بیک، در گوشه جنوب شرقی برج قزلغ ( برج خواجه عبدل مصری)، بارها از ویر انه های این برج به آن سوی باره در کودکی رفته ام. در گوشه جنوب غربی برج خاکستر که اصلن برج خاک بر سر است.
در گوشه شمال غربی (محله بردرانی ها) برج فیل خانه ، در سمت برونی دیوارها یا آن چنان که در هرات گویند، باره ها، دور تا دور خندق حفرشده بود .
خندق هم ساختمان دفاعی بود و هم تاسیسات تصفیه فاضلاب شهر. از چار سمت داخل شهر نقب هایی بدین خندق ها می پیوست.
در سال های ۱۹۸۰ در هر وزارت مشاوران شوروی حضور داشتند. در وزارت فواید عامه ده ها کارشناس و انجینر شوروی کار می کردند. در این بین یک نفر سرمشاور بود. او با مترجم خود در جلسه های هفته گی وزارت که به ریاست وزیر و شرکت تمام رؤسا برگزار می شد، حضور می یافت. این سرمشاور که نامش را فراموش کرده ام و انجنیری اهل مطالعه بود روزی به من گفت، در کتابی خوانده است که پادشاه فرانسه تصمیم می گیرد برای پاریس نقشه شهری تهیه شود و به مهندسان فرمان می دهد بروند هرات و از نقشه شهر هرات برای ترتیب پلان شهر پاریس استفاده کنند. نقشه منظم شهر قدیم هرات یکی از کهن ترین و منظم ترین نقشه های شهری تاریخی به شمار می رفت. شهر پنج دروازه داشت، دروازه ملک، دروازه عراق، دروازه خوش، دروازه قندهار- پیش از دوران تیموریان، دروازه فیروز آباد- و دروازه قطبیچاق. در نزدیکی هر دروازه کاروانسرایی و زیارتی موقعیت دارد. گویا نیازهای مادی و معنوی انسان از چنین بابی می گذرد.
در دروازه خوش کاروانسرای علم قپوچی و زیارت شاهزاده یعقوب. هر شام چهار شنبه بازاریان و باشنده گان علاقه مند به این زیارت می آمدند. در دروازه قندهار مهمترین مندوی شهر موقعیت داشت. زیارت سلطان عبدالواحد شهید و زیارت دیگری در دامنه بلند باره و مشرف بر کوچه پالان دوزی، در دروازه عراق زیارت بی بی معصومه که می گویند خواهر امام رضاست و بازار گنج. در دروازه ملک بازار سبزی فروشی و خرقه شریف ، در محل تقاطع بازارها چهار سوق یا چارسو موقعیت دارد.
به استثنای قسمت مربوط به حوض چارسو، ساختمان های دورادور فلکه چارسو از سال های بسیار یا نیم کاره است و یا در وضعیتی ناگوار قرار دارد. این پینه ناجور پس از بازسازی و مرمت اساسی حوض چارسو واطراف آن ایکولوژی نگاه را می آزارد.
ادامه دارد . . . 
19 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد(بخش پنجم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : یکشنبه مؤرخ  ۲۸ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۹ جولای ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

گلزار سردار
پیوسته به گذشته :
از کودکی گل را دوست داشتم. چهار، پنج سال بیش نداشتم. با خالقداد پسر خاله ام که چند سالی از من بزرگتر بود، نزد حیدر مرغزی سبق می خواندیم. هنگام رفع حاجت می رفتیم بیرون در باغچه برگد که اینک به مکان رفع حاجت خلق الله تبدیل شده بود. وسط باغچه چند بته گل گلاب قد کشیده بودند. و اکنون پر از گل سپید بودند. فقط به این درخت ها می دیدم و انگار اندرپیرامون من پر از مدفوع آدم های گوناگون نیست. تک درخت اکاسی حیاط کوچک خانه ما در جوار زیارت خواجه عبدل مصری که هر بهار جامه سپید می پوشید و عطری خوش می پراکند، مرا به شور می آورد. اکثرآ با پسر خاله ام می رفتم دولت خانه.
طاوس یگانه خاله من مرا مثل فرزندان خودش و حتا بیشتر ناز می داد. پس از آن که شکمی از غذا در می آوردیم و ساعتی می خوابیدیم با خالقداد می رفتم آن طرف جوی انجیل و به تماشای کشتزار های کوکنار، ذوق می زدیم و پایین و بالا می دویدیم.
دشت دشت گل های رنگارنگ و مقبول کوکنار در زیر آفتاب درخشان و نسیم ملایمی که از کوه تخت صفر می وزید تکان می خوردند گویا با آسمان لاجوردی دهن کجی می کنند. عیش ما وقتی به کمال می رسید که بته های کوکنار خوله می کردند و ما بی پروا آنها را می کندیم و پوست آن را می دریدیم و دانه های خوشمزه خشخاش را در دامن می ریختیم و تا خانه مشت مشت کپه می کردیم.
خلاصه گل برای من دروازه ی به سوی ادراک زیبایی هایی بود که همه جا در آسمان و زمین پراکنده است. گاهی که پدر مرا در بایسکل خود می برد سوی خیمه دوزان در امتداد جاده ولایت رنگ و عطر خوش گل صد برگ، گلاب، نسترن و طاوس مرا ذوق زده می کرد.
در چنین لحظه هایی دلم می خواست باغبان باشم و دایم با گیاه و گل زنده گی کنم.
یکی از کسانی که در کودکی مرا مجذوب می کرد سردار گل فروش بود. می لنگید، با لبخند و دیده گانی روشن و صمیمی. هر روز کراچی پر از گلدان های گل را در بازارهای شهر به گردش می آورد. هر گلدان او گویی باغچه ی پر از گل است. اگر تصادفی پولی داشتم گلدانی پر گل می خریدم. پس از مدتی گل من پژمرده می شد و اندک اندک می خشکید. مرگ گلدان مرا اندوهگین می ساخت. بارها این تجربه تکرار شد. نمی دانستم گل پرورش و نوازش نیاز دارد. سردار ( نام اصلی او را فراموش کرده ام) هر روز از گوالیان تا بازار های شهر کراچی خود را می کشید تا چند گلدانی بفروشد و بتواند هزینه خانواده اش را تامین کند. باری ازو پرسیدم، باغ کلانی داری، خندید و گفت، خیلی کلان. به آسمان اشاره کرد، باغ من آن جاست.
پرسیدم می توانم باغ گل تو را ببینم؟ گفت چرا نه. نشانی خانه اش را گرفتم. خانه ما با گوالیان نزدیک بود. کوچه ی کنار خانه را کوچه گوالیان می گفتند. عصر یک روز رکاب زدم و رفتم خانه سردار. دروازه نیمه باز بود. بوی خوش گل ها دماغ جان را تازه می ساخت، دروازه را کوبیدم. گل احمد بیرون آمد و گفت، بیا داخل. تو هنوز خردی و از تو رو نمی گیرند. خانهء کوچکی بود، در سمت شمال دالانچه ی بود و دو اتاق، در یک گوشه تنور و در کنار آن مطبخ ، چاه آبی در نزدیکی حیاط کوچک خانه پر از انواع گل بود. در دیوار گلدانهای پر گل آویزان بودند. خانم خانه مشغول آشپزی و دختر جوانی آبپاش در دست داشت و گلدان های دیواری را آب می داد. سردار دخترش را گفت، چای تیار کن.
در سمت جنوب باغچه صفه ی و بر آن گلیمی پهن شده بود. چنان می نمود که خانواده در تابستان بیشتر ازین صفه استفاده می کردند. خوب این باغچه سه قسمت است. این جا نگاه کن، در این جا تخم می پاشم و یا قلمه می کارم. این جا تمام قلمه های فیل گل و شمعدانی و انار است. در این حصه بته های پتونی، بنفشه، شب بو و عنتری. در قسمت آخر بته های گل آماده است که باید در گلدان جا بگیرد. در کنار دیوار تعدادی گلدان ها خالی روی هم چیده شده بودند. نزدیک آن کوت خاک که سیاه می زد. سردار توضیح داد. این خاک هم باید تربیت شود. خاک بسیار مهم است. هر گیاهی قوت خود را از ریشه می گیرد. ریشه در خاک مناسب و خوب فعال می شود. اگر خاک درست تهیه نشود هر گیاهی در آن افسرده می گردد و سرانجام نه گل می دهد و نه میوه و می خشکد. ریشه خیلی مهم است و غذای خوب برای ریشه های خوب حتمی است. خاک را غربال می کنم، در آن به اندازه شوره می ریزم ، مخلوط می کنم ومی گذارم که خوب آفتاب بخورد. آفتاب خاک را بارور می سازد. هوا و آفتاب کار خود را می کنند. با چنین خاکی و دست سردار گل بته ها به بار می نشینند و شکوفان می شوند. در آن وقت نه همه سخن او را فهمیدم. به نظرم رسید اگر تعداد گلدان ها زیاد باشند در آن صورت خوب تر است. بیشتر زنده می مانند.
شام آن روز روایت سردار را به پدرم گفتم. کاکا حاضر بود. پدر گفت، خوب ما هم باغچه ی درست  می کنیم. حیاط خانه ما بزرگ بود. در وسط حیاط پدر دایره بزرگی خط کشید. کاکا و بچه کاکاهای پدر که در خانه ما زنده می کردند و همه کارگران جراری بودند دست به کار شدند. باغچه را خوب بیل زدند. چند روز همین طور خاک هوا و آفتاب خورد. پدر یک دسته قلمه شمعدانی و چند دسته بته پتونی آورد. غلام که کارگر کارخانه صابون پزی پدر بود ( کارخانه در سمت شرق خانه در عمارتی جداگانه با حیاط جداگانه و ترتیبات ضروری) کلوخ کوب را برداشت. این کلوخ کوب برای میده کردن اِشخار استفاده می شد. خاک باغچه را کوبید و کوبید تا خوب نرم شد. پدر وسط دایره قلمه ها را کاشت و در اطراف آن بته های پتونی را. جوی آبی از باغ خانه می گذشت. چند سطل آب آوردند و باغچه را سیر آب کردند. به قول پدر باید چند روزی این نوباوه گان از تابش سوزان آفتاب در امان نگهداری می شدند. سه تا دستک دراز را درست مثل تیرک خیمه در زمین نصب کردند و آن را با گلیمی کهنه پوشاند و این طور باغچه در سایه پناه برد. پسان هنگامی این پوشش را بر داشتند معلوم شد که قلمه های شمعدانی جان گرفته اند و بته های پتونی تازه تر شده اند. هنوز یک ماه نگذشته بود که باغچه از گل شمعدانی و پتونی پوشیده شد. آخ چه قدر دلم می خواست باغبان پرورش گل باشم. اما به قول حافظ:
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم

اگر موافق   تدبیر   من   شود تقدیر

ادامه دارد …

 

14 جولای
۱ دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجاریشه می گیرد (بخش چهارم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۳ سرطان ( تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۴ جولای ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
————————————————————————————————————————————————–

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

بازار خوش

================

پیوسته به گذشته :

ساقی خانه

 

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان  خورید  باده  که   تعزیر  می کنند

ناموس  عشق  و رونق  عشّاق می برند

عیب  جوان   و  سرزنش   پیر  می کنند

جز   قلب    تیره  نشد   حاصل  و  هنوز

باطل  در این   خیال  که  اِکسیر می کنند

گویند   رمز  عشق  مگویید  و  مشنوید

مشکل  حکایتی  است که تقریر می کنند

ما از  برون  در شده  مغرور صد فریب

تا  خود  درون   پرده چه تدبیر می کنند

تشویش  وقت  پیر مغان  می دهند  باز

این سالکان نگر که چه با  پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

خوبان در این  معامله  تقصیر می کنند

قومی به جدوجهد گرفتند وصل دوست

قومی   دگر  حواله  به  تقدیر می کنند

فی الجمله اعتماد  مکن  بر  ثبات دهر

کاین  کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ  و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنندـ

 

درکتاب روضات الجنات فی اوصاف مدینه الهرات ازقول معین الدین

زمچی اسفزاری مؤلف آن چنین می خوانیم:

دردوران تیموریان، هرات مرکزامپراتوری بزرگی بوده که شهرهای

تربت جام ، خواف ، تایباد ، قائن ، اسفزار و … از توابع  آن  خوانده

می شدند.

هرات ولایتی بود آبادان ، مردمان برای آموزش  ،  کار و زندگی از

هر سو به این ولایت می آمدند.

تساهل ، همدیگرپذیری ، مهمان نوازی وهمبستگی از شاخص های

اجتماعی ورفتاری باشنده گان هرات بوده است.

بدین جهت در هرات کدام قوم مشخصی را نمی توان به عنوان باشنده گان 

ا صلی و اکثریت  تعریف  کرد.  اما هر کس  که  در هرات  مدتی

طولانی زنده گی کرده است ، هراتی شده است . این  طور هراتی

خود یک هویت فرهنگی و اجتماعی است.

.

.

دربازارخوش مقابل کوچه آقای شریعت مسجدی بود و اندکی آن سوتر

درسمت چهارسو ساقی خانه ای، یعنی مناجات و خرابات در کنارهم.

در آن زمان هفتاد سال و اندی پیش، در هرات هیچ سرک یا جاده ی

اسفالت نشده بود. بازارها را هر خزان ریگ درشت می ریختند که

زیر سم اسبان گادی و مرکب ها وآدم ها برزمین می نشست وسطح

سرک سفت می شد. اگرچه در باران و برف گل آلود و دشوار گذر

می گردید.

در تابستان برای این که گرد وخاک اندکی کاهش یابد هرصبح بازار

ها را آب پاشی می کردند. جالب بود که در جوی بازار بیشتر اوقات

آب جریان داشت. کارگران تنظیفات بلدیه با بیل های قاشق مانند خود

آب جوی بازار را بر سطح سرک می پاشیدند. اکثر این کارگران از

ایران آمده بودند. آن زمان هرات تقریبن خودکفا بود. نه تنها خود کفا

که از هرات روغن و گوشت و برنج و چه چیزهای دیگری به ایران

می رفت. درست در برابر دوکان صابون فروشی پدرم ساقی خانه

موقعیت داشت. اغلب می دیدم که آدمها کنار دوکان درامتداد ساقی

خانه می نشستند چای وکشمش سیاه می خوردند. می گفتند این مردم

قینی هستند که همان قائنی است. قائن شهرکی نزدیک بیرجند است.

در ناحیه چهارم هرات تکیه خانه بیرجندیان شهرت داشت و شاید

امروز هم فعال باشد. این تکیه خانه می رساند که در آن روزگار از

یک سو در خراسان مرزی نبوده است. مردم بدون تشویش داشتن

ویزه اقامت به هر شهری که می خواستند مسکن می گزیدند. ساقی

خانه تیمچه یا دالانی سرپوشیده بود. امروز می فهمم که این ساقی

خانه و تیمچه حاجی موسی که در کنار حوض چهارسو موقعیت

دارد، از بقایای همان بازارهای سرپوشیده شاهرخیه است. دروازه

قدیمی ساقی خانه دایم باز بود. ازدروازه چند پله پایین می رفتی

در سمت راست پیر خرابات که سماواری داشت با دم و دستگاه

خود نشسته بود. پس ازان اتاق هایی در دو سمت دهلیزی و در دو

طبقه دیده می شد. هر اتاق پاتوق یکی دو نفر بود.  نمی دانم آدم ها

دراین جا زنده گی می کردند یا فقط برای کشیدن تریاک می آمدند.

روشنی دان های سقفی اندک نوری براین فضای دودآلود می پاشید.

بوی و عطر تریاک فضا را می اندود. در آن روزگارکشت و تولید

و تجارت تریاک رواج داشت. درهر دوکان عطاری می شد تریاک

به دست آورد. از تریاک قرص های کوچکی درست می کردند که

حَب بچه خرد می گفتند و شب هنگام مادران به کودک می دادند تا

آرام بخوابد و مزاحم نشود.                                                 

دریغ این اثر معماری قدیمی در سال های ۱۳۴۰ خراب شد و در

جای آن مارکت پوستین چون پینه ی ناجوری در نسج قدیمی شهر

هرات پدیدآمد.                                                                

اگر چنین اثری در سرزمینی که حاکمان آن اهل فرهنگ و کتاب

و مطالعه و دانش هستند، موقعیت می داشت، بی گمان به موزیم

تبدیل می گشت. این موزیم آدم  های  لاغر و ناتوانی را به گونه

مجسمه های طبیعی به نمایش می گذاشت. پیر سماواری رامی دیدند

که در چاینک های بَرشِی برای  شان  چای دم می کند و تریاک

می دهد. خود نیز گاهی دمی به چلم و چراغ می زند.              

در گوشه دیگر تیمچه اتاق مهاجرانی را  تماشا می کردند که از

آن سوی مرز به هرات آمده اند  تا کار  کنند و  نانی به کف آرند.

تاریخ تنها در ورق های کتاب ها نیست. مهمترین عنصر تاریخ

آثار مشهودی است که نسل های پیشین ازخود به یادگار می نهند.

هر چه هست. تاریخ زنده آثار معماری ازهر دست، مشهود ترین

تاریخ مردمان است.                                                       

ای هرات، زادگاه  فاجعه ها و تمدن ها ، چه  ظلم هایی که در

حق تو نشده است!                                                             

اگرچه هرات از نگاه جمعیت و مساحت گویا بزرگ تر شده است

اما از لحاظ آزادی، تساهل، همدیگرپذیری و آزاده گی در نتیجه

تسلط آدم هایی که خود شان را نماینده خدا معرفی می کنند، تا حد

غم انگیزی انقباض کرده است. آخر قرن ها  در هرات مسلمان و

هندو و عیسوی  و زردشتی  و  یهود  در  کنار همدیگر زنده گی

می کردند. هرات هم مکان مناجات بوده است وهم جای خرابات.

هر کس به هر باور و ذوقی می توانست محل  خود را پیدا کند.   

در کتاب  بدایع الوقایع اثر نامدار زین الدین  محمود واصفی

ویژه گی های هرات بازوسرشار از وارسته گی را به نیکویی  

می توانیم در یابیم. چه بودیم و چه شدیم؟                             

 

ادامه دارد . . .

22 ژوئن
۵دیدگاه

هویت وفرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش سوم)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : دوشنبه مؤرخ  ۱ سرطان  (تیر) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۲۲ جون ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
—————————————————————————————————————-

.

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد

———————-

مامور محله و نواسه اش

————————–

پیوسته به گذشته :

چشمانم را می بندم و خودم را پرتاب می کنم به آن سال ها. هفتاد و اند سال پیش. مردی را می بینم که همیشه جامه پاکیزه بر تن دارد با دستاری کوچک، ریش سپید کوتاه و لبانی متبسم. دفتری زیر بغل دارد و خادمی او را همراهی می کند. در محله همه او را حاجی پیر می گویند.

پس از اول شروع کنم، در آن روزگار زنده گی ساده بود. چیزی به نام شاروالی هنوز تولد نشده بود. برای خدمات شهری اداره ی بود زیر عنوان بلدیه. جالب این که آن زمان و پیشتر ازان رییس بلدیه از طریق انتخابات و آراء باشنده گان شهر برگزیده می شد. دوره ای که ازان روایت می کنم رییس بلدیه شهر هرات مرد نیکنام و مدبری بود به نام عبدالغنی خان غوریانی.

شهر قدیم هرات چهار محله یا چهار ناحیه داشت. در هر محله شخصی به نام مامور محله نماینده بلدیه بود که عمده تن عواید صفایی و کرایه شاهی را جمع آوری می کرد. ( کرایه شاهی پس از تصویب قانون اساسی افغانستان در سال ۱۳۴۳ لغو شد). مامور محله در دفتری هر روپیه تا سکه یک پولی را می نوشت و رسیدی هم به صاحب ملک می داد. ( چه نیازی بود که روپیه را به افغانی تبدیل کنند. در پاکستان و هند تا اندونیزیا همه جا واحد پول روپیه است). صفایی و کرایه شاهی شامل خانه ها، دوکان ها، حمام ها و کاروانسراها می شد. اما بی گمان که مسجدها از پرداخت محصول صفایی و کرایه شاهی معاف بودند. شاید نامش پیر محمد بود یا به خاطر سالمندی. حاجی پیر مردی با تقوا بود با سیمایی نورانی و لبان متبسم. شاید عارفی بود که پیروانی داشت و ازین رو او را پیر می گفتند. حاجی پیر مامور ناحیه دوم بود. مامور ناحیه سوم حاجی غلام نبی و مامور ناحیه چهارم میرزا محمد ایوب بود.

میرزا حبیب الله پسر ارشد حاجی پیر نزدیک کوچه زال خان بازار خوش دوکان عطاری داشت. امین الله فرزند حبیب الله و نواسه حاجی پیر بود. دوکان پدرم اندکی دورتر به سمت چهار سو.

اهل بازار همه یک دیگر را می شناختند. امین الله که دیگر نوجوانی برومند بود در دوکان جای پدر می نشست. امین الله خوشنویس بود. استاد امین الله پیرزاد پسانتر یکی از خوشنویسان برجسته افغانستان شد و شاگردانی بسیار تربیت کرد و آثار زیادی از خود به یادگار نهاد. روانش شاد که از بهترین ها بود.

.

.

عطار در عین حال نوعی طبیب هم بود. انواع ادویه های گیاهی را می شناخت و بیشتر عطاران مردمی باسواد و اهل مطالعه بودند. برخی از آنان در اوقات فراغت کتاب می خواندند. شماری به خوشنویسی می پرداختند و دوکان برخی هم محل دید و بازدید دوستان و رفیقان بود. این طور این مردم خوشبخت شتابی نداشتند و توقعات شان هم اندک بود. خانه ی در شهر داشتند. صبح تکه نانی با چای و احیانن با شیراز می خوردند ( در هراتچکه را شیراز می گفتند و در کوزه یا مشکی نگهداری می نمودند و در آن گیاه خوشبویی به نام کهکوتو را می افزودند). هنوز پنیر مد نشده بود. اگر پولدار بودند سرشیر، قیماق، و عسل هم در سفره داشتند. به ندرت کسی تخم مرغ می خورد. در دروازه قندهار صبح زود از دهات دور و نزدیک شیر و سرشیر و ماست می آوردند. من نیز چند روزی سرشیر فروشی کرده ام. اگر مشتری سرشیر می خرید بایست تا منزل او را همراهی می کردم. این تجربه جالبی بود زیرا از درون با خانواده ها آشنایی می یافتم. خیلی کوچک بودم و زنان از من روی نمی گرفتند. اول صبح این قسمت بازار مال شیر فروشان بود.

چاشت غذاهایی مثل بادنجان، اسفناج، اشکنه آرد، اشکنه کشته، قروتی و یا شوربا صرف می کردند. شام کچیری هراتی و یا پلو و چلو و شوربا. لباس هم که ساده بود. پیراهن تنبان و واسکت و کرتی لیلامی. کمتر دوکانداری کرتی یا واسکت خیاطی هرات در تن داشت. هر پیشه ای از پدر به فرزند انتقال می یافت. از کودکی پسران پای بساط دوکان پدر می نشستند و حساب و کتاب دوکانداری را می آموختند. همین که اندکی بزرگ تر می شدند، پدر دیگر آزاد بود و ابوالوقت می شد که با دوستان بگذراند و از عیش صحبت بهره برد.

در بازار خوش انواع کاسبی ها جریان داشت. مسگری و زرگری، آهنگری و گدازگری، ریخته گری و نی پیچی، حلبی سازی و بایسکل سازی و چراغ سازی، قفل سازی و کفاشی ، خیاطی و سرّاجی، تُن تنی و شعربافی، پینه دوزی و نجاری، نعل بندی و سفالگری، قلم سازی ( فقط یک دوکانقلم سازی بود) و قفل سازی، گلاب کشی و قنادی، عطاری و بنجاره فروشی، سقط فروشی ( سقط فروشی دوکان هایی بود که لوازم و برخیمواد ساختمانی را عرضه می کردند). صابون فروشی و نمک فروشی، شکر فروشی و علافی، قصابی و بقالی،سماواری و دیزی پزی، فالوده پزی و ماهی پزی، نانوایی و روغن فروشی، بزازی و جراب بافی، دواخانه و…. بازار پر از رفت و آمد و سر و صدا بود و رونق داشت.

امین الله یگانه دوکانداری بود که بیشتر مشغول خوشنویسی بود. برخی که می خواستند خطاطی بیاموزند پیش او می آمدند و با خشورویی سرمشق می داد.

.

.

باری به او مراجعه کردم. اما به دلیل دیگری. تا صنف ششم مکتب مضمونی به نام حُسن خط داشتیم. معلم حُسن خط ما نجف علی خان بود. خوش خط بود. اما نه به اندزاه امین الله. امتحان سالانه حُسن خط بود. معلم یک روز پیش از امتحان بر تخته سیاه مصرعی را نوشته بود که روز بعد بایست امتحان حسن خط می بود. آن روز ساعت حسن خط آخری بود. معلم این مصرع را با توجه و دقت زیاد خیلی هم مقبول در تخته سیاه نوشت. آن روز به عبدالخالق نصرتی که دوست و همصنفی من بود و در کوچه زال خان زنده گی می کرد گفتم، برویم پیش امین الله خواهش کنیم این مصرع را به ما بنویسد و فردا کار او را به نام خود به معلم می دهیم و نمره بلند می گیریم. رفتیم نزد امین الله. به خواهش ما لبیک گفت. یک طبق کاغذ هم از دوکان او خریدیم. آن را نصف کردیم. آخرین امتحان حسن خط.

.

.

وقتی امین الله پارچه های ما را نوشت و به ما داد چنان زیبا بود که می خواستی آن را در قاب بگیری و در دیوار خانه بیاویزی. برای این که میان پارچه من و عبدالخالق تفاوت آید در برخی حرف ها فتحه و ضمه افزودم. به هر حال در حالی پارچه ها را پنهان کرده بودیم به امتحان نشستیم. ورق توزیع شد و گویی به نوشتن مشغول شدیم. خط امین الله را در زیر پارچه مکتب نهادم و همین که چشم معلم چپ شد آن را برداشتم و در جیب زدم. وقت امتحان پایان یافت. معلم پارچه ها را جمع کرد. پسان تر دریافتم که از حسن خط ده نمره گرفته ام و همچنان عبدالخالق. معلم ما نجف علی خان چه مرد مهربانی بود. فهمیده بود که کس دیگری این خط را به ما نوشته است ولی ما را نزد همصنفان و اداره مکتب رسوا نکرد. تشکر نجف علی خان، روانت شاد که از خوبان صاحب دل زمان بودی.

غلام سخی غیرت 

17 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد (بخش دوم )

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : چهار شنبه مؤرخ  ۲۷ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۷ جون ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-

.
هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد
.
بخش دوم :
.
هفتاد سال و اندی پیش پدر مرحوم من میرزا غلام محمد عادت داشت که هر روز جمعه پس از ادای نماز صبح بایسکل خود را سوار می شد و می رفت به زیارت های بزرگان هرات.
اندر پیرامون شهر زیارتگاه های مشهوری موقعیت دارند. هر یک ازین بزرگان گویا حافظه تاریخی شهر را که خوابیده است، پاسداری می کنند. مردم انگار برای ادای ارادت به دیدن دوستان و حامیان خود به این زیارتگاه ها می روند. هر یک ازین بزرگان گویا پیام خودش را دارد. نکته جالب این جاست که آنان با همه نزدیکی هایی که باهم دارند متفاوتند. یکی فقیه و عالم دین است. دیگری جامع الاطراف، آن یکی شاعر است و آن دیگری عابد، دیگری طبیب است و دیگری نوازنده و نویسنده و شاعر و دولتمرد، یکی سلطان است و دیگری بانویی فرهیخته و بزرگ. زایران از این بزرگان فضایل خوبی و خدمت را استغاثه می کنند. مجموعه این زیارتگاه ها گویا کتابخانه هایی اند که با سواد و بی سواد می تواند چیزی بخواند و بیاموزد و دل خود را با این بزرگان پیوند و صیقل دهند.
در شرق شهر زیارت خواجه عبدالله انصاری، در غرب شهر زیارت خواجه ابوالولید آزادان، در شمال شهر شمار زیارتگاه ها و آرامگاه ها فراوان است. این منطقه که یکی از نه بلوک هرات است و به نام خیابان یاد می شود شاید از مهمترین و جالب ترین پدیده های تاریخ و فرهنگ شهر هرات باشد. در خیابان زاهد و عابد و عالم و شاعر و بانو و نقاش و خطاط و سلطان و وزیر و واعظ و نویسنده و مورخ و محدث و زاهد و کاشف همه باهم فضایی را ساخته اند که اگر با چشم دل بدان بنگریم هوس می کنیم آن را زنده ببینیم. نکته ظریف اینست که در جوار هر آرامگاه باغی احداث شده است که خود پیوند زنده دیروز و امروز و فردا را می نمایاند و بی گمان در جلب و جذب زایران اثر می گذارد. در خیابان از زیارتگاه های این بزرگان می توان نام برد:
سید عبدالله مختار، شیخ یحیا بن عمار سجستانی از بزرگان قرن چهارم که در بین مردم به خواجه غلتان شهرت دارد، مولانا عبدالرحمان جامی، ملا حسین واعظ کاشفی، امام فخر رازی، شاهزاده عبدالله و شاهزاده قاسم، در جنوب شهر سلطان عبدالواحد شهید، خواجه عبدالله مروارید از بزرگان دوران سلطان حسین بایقرا. ( ۱) سزاوار یادآوری است که در دوران تیموریان، هرات در سرتاسر خراسان بزرگ مرکز علم و فرهنگ و هنرها بوده است. در مورد زیارت های هرات کتاب مشهوری زیر عنوان مزارات هرات موجود است که به اهمتام زنده یاد استاد فکری سلجوقی چاپ شده است.
.
.
پدرم نخست رکاب می زد و به زیارت پیر هرات می رفت. پس ازان بر سر قبرهای پدر و مادر و دیگر نزدیکان که در گورستان دشت گازرگاه، جوار خواجه عبدالله انصاری غنوده بودند دعا می کرد. از آن جا در دامنه کوه گازرگاه به زیارت سید عبدالله مختار که در بلندی کوه موقعیت داشت می شتافت. این روایت را از زبان پدرم تعریف می کنم:
به زیارت سید عبدالله مختار آمدم، اول صبح بود. در کنار مقبره سید عبدالله مختار چشم هایم به دیدار فکری سلجوقی و محمد علی عطار که بر گلیمی نشسته بودند، روشن شد.
.
.
در کنار شان روی اشتوپ کوچکی کتری می جوشید و بالای کتری چاینک کوچک برنجی گذاشته بودند، پیش این دو بزرگوارنشستم. برایم جالب بود بدانم در این اول صبح این جا چه کار می کنند. از چاینک روی کتری بخار مطبوع چای هل دار به مشام می رسید. با محمد علی عطار و فکری سلجوقی آشنا بودم. کیست که در هرات این دو استاد فاضل را نشناسد؟  عطار سوی  من دید  و گفت، معلوم است خسته شده ای. از چاینک چای تیره ی مایه در پیاله انداخت و باز آب  جوش بر آن  افزود.  چه چای  خوشرنگ  داغ  و معطری. چای محمد علی عطار فوق العاده است چون خاصیت و کیفیت چای را از هر کسی دیگر بهتر می فهمد. ظرف نقره ی دشلمه های سپید هیلی را در برابرم نهاد. در هرات ازین دشلمه بهتر پیدا نمی شود. پرسیدم، در این گل صبح این جا چه کار می کنید؟ فکری سوی من دید و خنده کرد و گفت، می بینی سنگ مزار سید عبدالله مختار مخدوش شده است و دیگر خوانده نمی شود. متن اصلی را پیدا کرده ام. آقای عطار به خط زیبای خود آن را می نویسد و من با این قلم و چکش آن را حکاکی می کنم. ساعتی که در محضر آنان بودم مرا در این فکر فروبرد که خداوند ما را از برکت چنین آدم هایی زنده نگه می دارد. کسی آن ها را مجبور نساخته است که سنگ سر قبر سید عبدالله مختار را خطاطی و حکاکی کنند. هیچ کس مزدی به آنها نمی پردازد. به یاد سید آقا بنا افتادم که روزی از وی پرسیدم، آقا میان معماری امروز و دیروز چه تفاوت می بینی؟
سید آقا که معماری سالمند و نامدار در هرات بود، فوری جواب داد:
در گذشته هنگامی که خانه ی می ساختی همه تزیینات در درون بود. تاقبندی ها، گجکاری ها، ارسی ها، شیشه شانی ها و آیینه کاری ها. در یک اتاق دست کم شش ماه کار می کردی تا آماده می شد. همین که به چنین اتاقی گام می گذاشتی دلت نمی خواست بیرون شوی. امروز چی؟ ظاهرش این کوتی گویا مرتب است همین که داخل اتاق بروی هیچ. صاف و ساده مثل کف دست. سید آقا خاموش شد و چند لحظه بعد ادامه داد، آدم های امروزی نیز چنین اند. در ظاهر دریشی و کف و کالر شان مرتب است ولی همین که چند کلمه ی با آنان صحبت کنی می فهمی که در درون خالی است. ریشه های فرهنگ هرات از درون بر می خیزد.
(۱) خواجه عبدالله مروارید در دوران سلطان حسین بایقرا مقام بلند دیوانی داشت. منشی سلطان حسین بایقرا بود. خوشنویس، نویسنده ی توانا، شاعر، در شعر بیانی تخلص می کرد و نوازنده و آهنگسازی برجسته بود. با انواع سازها وارد بود. ولی در قانون نوازنده ی بی بدیل. قانون سازی شبیه سنتور است. او با اشعار جامی و خودش آهنگ های زیبایی می ساخت.
علیشیر نوایی در مجالس النفایس از خواجه مروارید و فضایل او به نیکویی یاد کرده است. موسیقی بخش جدایی ناپذیر فرهنگ و تاریخ هرات است.
.
.
جامی در موسیقی رساله ی دارد که به دیگر زبان ها ترجمه شده است.

این بحث ادامه دارد . . .

16 ژوئن
۳دیدگاه

هویت و فرهنگ هرات ازکجا ریشه می گیرد (بخش نخست)

( هجدهمین سال نشراتی )
تاریخ نشر : سه شنبه مؤرخ  ۲۶ جوزا (خرداد) ۱۴۰۵ خورشیدی  – ۱۶ جون ۲۰۲۶ میلادی –  ملبورن – استرالیا
———————————————————————————————————————-

هویت و فرهنگ هرات از کجا ریشه می گیرد؟

در دوکان عطار !
بخش نخست :
.
بازار همیشه نقش مهمی در همه عرصه های زنده گی هراتیان داشته است و دارد. اگرچه نقش و ابعاد آن نظر به زمان تحول می یابد ولی محتوا همان است که بود.
شش صد سال قبل شاهرخ بازار شاهرخ را ساخت که همین بازار کنونی ملک است. این پادشاه روشنفکر و روشن ضمیر می خواست که هرات مرکز اقتصاد و تجارت منطقه قرار گیرد و مردم در رفاهیت زنده گی کنند و پایتخت امپراتوی به شکوفایی روز افزون دست یابد.
بازار شاهرخ که در دو طبقه و از خشت پخته اعمار شده بود با پوشش گنبدی و تاق ها و رواق ها و به کارگیری تزیینات خشتی شکوه خاص خودش را داشت. بازار از طریق روشنی دانهای سقفی روشن می شد. در امتداد بازار کاروانسراها، مسجد ها، مدرسه ها، حمام ها، انبارها و دیگر ساختمان های مورد نیاز ساخته شده بود. این بازار برای شاه عباس کبیر که زادگاهش هرات بود، الگویی قرار گرفت برای اعمار بازارهای مشهور اصفهان ، چیزی که به تهران و دیگر شهرهای آن کشور  نیز گسترش یافت.
بازار شاهرخ چنین شاهکاری بود، اما با دریغ در سال ۱۹۳۸ هر چهار بازار هرات که بر همین منوال ساخته شده بود، تخریب گردید.
چهار بازار هرات بازار خوش، بازار عراق یا بازار موسوی ها، بازار ملک و بازار قندهار در آن سال ها، هفتاد سال پیش یا بیشتر پر جوش و شلوغ بود. هرچه از دروازه های بازار به سوی چهار سو می رفتی رفت و آمد و خرید و فروش بیشتر می شد. هر بازار گویا تقسیم کار خودش را داشت. بازار ملک بازار زرگری بود. بازار خوش بازار مسگری، بازار قندهار بازار بزازی. فیشنی ترین دوکان های بزازی شهر در بازار قندهار موقعیت داشت. یکی از کاسبی های بازار ،دوکان های عطاری بود. در هر بازار چند دوکان عطاری فعال بود. در این عطاری ها انواع ادویه و گلاب و زعفران، چهارعرق و گلقند و نوشادر، انواع گیاهان طبی گل گاوزبان، خاکشیر، عرق کاسنی، زنجبیل، شیرین بیان، شیرخشت، عناب، زردچوبه، داروگرم، هل، زیره، و دیگر چه چیزهایی که در قطی عطار نمی یافتی.
در بازار قندهار نزدیک تر به چهار سوو دوکان زنده یاد محمد علی عطار در شهر شهره بود. این فقط یک دوکان معمولی نبود. کلوب روشنفکری و همدلی و خانه دوستی بود. در عین حال گویی کارگاه خطاطی استاد محمد علی نیز بود. در فراز بیرونی دیوار پستوی دوکان تابلوی بزرگی که انواع خط در آن کارشده بود و در وسط آن الهم صلی علی محمد و آل محمد به خط درشت و زیبای نستعلیق نقش بسته بود، توجه هر عابر صاحب دلی را به خود جلب می کرد.
.
.
استاد محمد علی عطار به نسبت جثه کوچکی  داشت. ولی از درون گنجی بود که تجلی آن در لبخند پر مهر وی خوانده می شد. من با فرزند ارشد استاد عطار محمود در مسجد سکندر جان همدوره بودم. دوست شدیم. خانه شان در فاصله کوتاهی از مسجد موقعیت داشت. گاهی با محمود پس از درس به دوکان استاد محمد علی عطار می رفتم. ما در عقب بساط استاد آرام می گرفتیم و به تماشای عابرین و مشتری ها خود را مشغول می داشتیم. مشتری خیلی کم بود. استاد اغلب چیزی می نوشت.
.
.
ولی عصرها بزرگان شهر به دیدن استاد می آمدند و نزدیک بساط استاد می نشستند و به آرامی صحبت می کردند. شخصیت هایی مانند استادفکری سلجوقی، شیخ طاهر قندهاری، عطا محمد نقشبندی، عباس اعتدالی و…                                                                 
روزی به محمود گفتم: خوب می شود ما هم از استاد سرمشق بگیریم و خطاطی بیاموزیم.                                                            
محمود خندید و گفت: خطاطی آسان است. عجله نکن هر وقت می توانیم بیاموزیم !
این طور بود که از نعمت مهمی که نصیبم شده بود یعنی شاگردی استاد عطار محروم ماندم. محمود جان عطار کجاستی، هنوز از تو گله مندم.
آن روز شیخ طاهر قندهاری در دوکان استاد محمد علی عطار نشسته بود. کدام موضوع تاریخی را صحبت می کردند. شیخ طاهر قندهاری شاید یکی از برجسته ترین سخنران هایی بود که در عمرم دیده ام. باری از زبان دوست عزیزم زنده یاد واصف باختری شنیدم که گفت، ادیب نیشابوری به پرویز ناتل خانلری و .دیگران.. باری گفته بود، در بین شما این جوان افغانی که نامش محمد طاهر است، استعدادی فوق العاده دارد.
شیخ محمد طاهر که اینک دیگر هراتی شده بود، هر روز جمعه در تکیه خانه مسگرها منبر می رفت. در کودکی از برکت پدر پای منبر واعظان نامدار شهر مانند سید قاسم کابلی در تکیه خانه میرزا خان، شیخ غلام حسین فراهی در تکیه خانه هادی، سید میرآقای سراچه گی در منزل خودش در محله خواجه عبدل مصری، شیخ برات علی قندهاری در تکیه خانه برجندی ها، آقای شریعت در منزل خودش در بازار خوش، نشسته بودم و گوش دادن به صحبت این بزرگان مرا شگفت زده می کرد. اما سخنرانی های شیخ محمد طاهر قندهاری بر من اثرگزار بود. شیخ طاهر ریش جو گندم کوتاهی داشت. دستار کوچکی بر سر می نهاد و با صدای جذاب خود آرام لاکن پر شور سخن می راند. چون منبر می رفت اول حمد خدا را بر زبان می آورد. از پیامبر و آل و اصحابش یاد می کرد. بعد غزلی می خواند از شاعران کلاسیک زبان فارسی. اولین غزلی که از زبان او شنیدم و در ذهن من نشست چند بیت آن را این جا می آورم:
.
تن   آدمی   شریف   است   به   جان   آدمیت
نه    همین    لباس   زیباست  نشان   آدمیت
اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و  بینی
چه    میان    نقش     دیوار    و میان   آدمیت
خور و خواب و خشم و شهوت شغب است جهل و  ظلمت
حیوان   خبر    ندارد      ز       جهان    آدمیت
به حقیقت   آدمیت  باش  و گرنه مرغ باشد
که    همین   سخن    بگوید  به زبان آدمیت
.
سپس در مورد مقام انسان چنان زیبا صحبت کرد که گمان می کردی جمعیت هزارنفری نفس در سینه ها قید کرده است و همه گوش شده است.
.
.
آن روز شیخ محمد طاهر در کنار بساط دوکان محمد علی عطار نشسته بود. شخص دیگری هم بود که من او را نمی شناختم. در باره ی موضوعات تاریخی و وقایع گذشته صحبت می کردند. یکی دو ساعت این مجلس شان ادامه یافت. من و محمود آرام در گوشه ی نشسته بودیم و گوش شده بودیم. اکنون می اندیشم ای کاش کاتبی بودی که سخنان این بزرگان را بنوشتی و برای نسل های آینده به یادگار گذاشتی.
شیخ محمد طاهر قندهاری می گفت: 
.
یکی از بیجاره گی های سرزمین ما تعدد زوجات امیران بوده است. گویا این قوم از آیات بینات الهی فقط کلوا فانکحو را قبول داشتند. هر امیری چندین زن می گرفت. این وضعیت نه تنها در تدبیر امور دولت اخلال ایجاد می کرد که شمار زیاد فرزندان داوطلب تاج و تخت فراوان می شد و جنجالی. یکی ازین امیران زنباره امیر حبیب الله خان بود. باری فرمانی می فرستد به حاکم قندهار و از وی می خواهد که برای اشتراک در محفل عروسی شاهزاده چند تا دختران زیبای قندهاری را به کابل بفرستد. حاکم بزرگان محله های شهر را احضار می کند و فرمان امیر را بر ایشان می خواند و حکم می کند از هر ناحیه دو، سه دختر حسینه و با وجاهت را انتخاب و آماده کنند که برای شرکت در عروسی شاهزاده به کابل اعزام گردند. این خبر در شهر می پیچد. در قندهار ملنگی بود که واسکتی پرپینه و سنگینی در بر داشت و سوته چوبی در دست. گدایی نمی کرد ولی از خان ها و ثروتمندان شهر با هیبت می خواست که به او پول بدهند. آن را صرف چرس و محفل دوستانش می کرد. ملنگ که ازین موضوع خبر شد با جمعیت کلانی آمد در باغچه خرقه مبارک. در عقب خرقه خانه قاضی قندهار بود. و در سوی دیگر عمارت اداره های ولایت و قضاوت. قاضی دایم آرام و با تمکین از ساحه خرقه پیاده عبور می کرد و به دفتر خود می رفت. آن روز همین که ملنگ قاضی را دید او را متوقف ساخت و به صدای بلند پرسید، امیر حکم داده است دختران قندهار به کابل فرستاده شوند. حکم شریعت چیست؟

قاضی گفت، در قرآن مجید آمده:

(أَطِیعُوا اللَّهَ وَأَطِیعُوا الرَّسُولَ وَأُولِی الْأَمْرِ مِنکُمْ ۖ )

فرمان پادشاه را باید اطاعت کرد. حکم خدا چنین است. ملنگ ناگهان بر افروخت. سوته چوبش را بالا برد و به آواز بلند اظهار داشت، مردم دیدید که این قاضی کافر شده است چون حرام را حلال می گوید. سزاوار قتل است. در باغچه خرقه به هرسو بته های کدو تنیده بودند. کدوی تنبلی در باغچه فراوان شده بود. این کدو بزرگ است ولی درون خالی. و ملنگ فریاد کشید، مردم هر که این قاضی را جز با کدو بکشد در قیامت از شفاعت رسول مقبول محروم باشد. بی درنگ صدها کدو بر سر و روی قاضی محاسن سپید فرود آمد. پسر جوانش که پدر را همراهی می کرد، تلاش نمود پدر را از زیر بار کدوهای له شده بیرون آورد، نیز قربانی ضربه های کدو شد. ملنگ پس از آن که مطمئن شد قاضی و پسرش مرده اند، پیش افتاد و مردم را گفت، برویم کار حاکم را هم یکسره کنیم. عمارت حکومتی با دیوارهای بلند احاطه بود. هر قدر کوشیدند نتوانستند از دیوار بالا بروند. موتر حاکم در بیرون دروازه ایستاده بود. ملنگ و همراهانش به جان موتر که آن را چرخ شیطان می گفتند، افتادند. ملنگ با سوته چوب سنگینش شیشه ها را شکست و ناگهان فریاد زد آن را بسوزانیم. واسکت پرپینه و چرک و سنگین خود را بیرون آورد و برموتر انداخت. هر یک از جمعیت هیجان زده نیز چیزی سوختنی بر آن افزود. گوگرد زدند و آتش بزرگی برخاست و در چند دقیقه موتر به یک تکه زغال مبدل گشت. تماشای کالبد موتر سوخته گویا آتش خشم جمعیت را فرونشاند. ملنگ چوب نیم سوخته اش را بر شانه افکند و از محل خارج شد. پس از وی جمعیت پراکنده گشت.

کسی دیگر جرات نکرد از قندهار برای امیر در کابل دختر بفرستد.
شیخ محد طاهر قندهاری در هرات وفات یافت. مزار او در جوار زیارت سلطان عبدالواحد شهید زیارتگاه مردم است.
.
ادامه دارد …