خواجه عبدالله احرار
جنون عشق عالم سوز

محترم خواجه صاحب عبداله (احرار)
پری رو، سروَ آزادی ربود از کف دل و هوشم
بیاد نرگس مستش خمار آلـود و مدهــوشم
مشامـم شد معطر صــبحدم از عطــر گیسویش
چنان مستم نمود یکدم که از خود هم فراموشم
به حیرت مانده ام از جلوهء حسنش چه میپرسی
جنون عشق عــالم سوز نموده خانه بر دوشــم
برو زاهـــد مرا تنها گــذار حــالــم نـمــیدانی
به بیدردان نگویم راز، زبان لال است و خاموشم
دلم درگیر عشق است با کسی الفت نمیگیرد
جنون و وحشتی دارد که با هیچکس نمیجوشم
بجـز از عشق نـدانستم رموزدین و دنـیا را
به من داد جام می، آن ساقی مستانه
مینوشم
چرا عیبم کنی زاهـد از این گفــتار و پندارم
ندارم جامه تزویر و هــیـچگاه زهـد نفروشم
اگر حرفــم جنون دارد مرا معذور دار زاهــد
بدل دارم شرار عشق چو می در تاک میـجوشم
نباشد سود درآن طاعت که بهر صید خلق باشد
فلاح در خدمت خلق است همین الهام شد دوشم
غم و شادی نمی ماند به حق تسلیم باش (احرار)!
سرورش غیب نوای عشق گفت آهسته در گوشم