|
محترم مهدی بشیر مسؤول سایت انترنیتی 24 ساعت !
تشکراز اینکه به ما جوانان که آینده سازان کشور عزیز خود
هستیم موقع دادید و ما را تشویق نمودید و
نوشته ها و اشعار ما را دراین سایت ریبا و دوستداشتنی که مربوط به تمام مردم
افغانستان است نشر نمودید. اینبار خواستم یکی از خاطرات خود را که همیشه و همه جا با من است برايتان
بنويسم ، گفتم شايد خوشتان نیاید زیرا غم انگیز است ، ولی وقتی در مطلب پاسخ به
ایمیل های خواننده گان دیدم که نوشته بودید : ( بلی،
شما از همین حالا قلم و کاغذ را بر داشته خاطرات خود را یاد داشت کرده و آنها را
تیپ نموده برایم بفرستید. امیدوارم که همۀ خاطرات شما شیرین باشد و اگرخدای نا
خواسته تلخ هم بود نشر میشود ). منهم این جرآت را بخود داده و این خاطره غم انگیز
را که همیشه مرا اذیت میکند و در مقابل چشمانم قرار دارد ، تیپ کرده وخدمت شما
فرستادم تا بلکه بتوانم با نشر آن در سایت شما ببخشید سایت خودم این خاطره تلخ را
از قلب خود دور کنم . در مورد نشر و یا رد آن خود مختارید، موفقیت بیشترتانرا
خواهانم.
با احترامات فراوان
خواهر کوچک شما فریده اکبری
از شهر کابل - افغانستان
خواهر گرامی ، منهم تشکرات عمیق خود را تقدیم میکنم .همانطور که در روز
اول گشایش این سایت به هموطنان عزیز خود وعده داده بودم ، باز هم تکرار میکنم که
این سایت متعلق به همۀ عزیزان هموطن از پیر و جوان و از زن و مرد بوده و خواهد
بود. منتظر همکاری های همگی هستم . این هم خاطره ارسالی تان :
كاش ميشد مهرباني را خريد در نگاه مادر
همسايه باز هر چه پول در قلك داشتم ميدادم به او.
آن نگاه
های معصومانه هنور هم که چندین سال از آن واقعه دلخراش گذشته است در نظرم مجسم است
و این مطلب را چند سال قبل در دفترخاطراتم یاد داشت کردم و این خاطره غم انگیز
همیشه با من است و هیچ از یادم نمیرود .
آنوقت ها صنف چهارم مکتب بودم ، دوستی داشتم بنام
نسیمه اوهم مرا بسيار
دوست داشت و ما با هم یکجا به مكتب مي رفتيم . مادر نسيمه زن مهرباني بود هر
روز براي نسيمه میوه و یا پول میداد که چیزی برایش بخرد. من و نسيمه وقتي كه طرف
مکتب میرفتیم ، مادر او براي ما دست تكان ميداد ، اما مادر من هيچ وقت اين كار را
نكرد . ما هر دوتا بسيار خوش بوديم مانند دو تا خواهر، تا كه در زندگي ما يك روز
شوم آمد، روزي كه سرنوشت ما را از هم جدا ساخت من و نسيمه هر
دو از يك سرك بزرگ رد ميشديم ، مادرم گفته بود كه ما دست همديگر را بگيريم اما
خواست سرنوشت ان روز اين نبود که ما همیشه با هم باشیم. و آنروز هم از سرک رد شدیم
که نسيمه به من گفت كه او فراموش کرده
پولش را خرچ کند و میخواهد برگردد از آن طرف سرك بسكويت بخرد ، چون در اینطرف سرک دکان نبود. من گفتم كه با هم
ميرويم اما او قبول نکرد و گفت زود برميگردم . تو بكس مرا بگير، بكس او آنقدر
كلان بود كه من هيچ چيز را نميديدم براي يك لحظه فقط دريك لحظه
همه چيز اتفاق افتيد . وقتي متوجه شدم كه جمعيت بسيار زيادی از مردم
يك جاي جمع شده بودند و من از دور دیدم که نسیمه در وسط سرک افتاده
است. آنقدر ترسیده بودم كه قدرت رفتن به نزدیکش را هم نداشتم اشك
در چشمانم جمع شده بود و به بسيار زحمت خودم را به خانه رساندم . نزدیک در
وازه کوچه مادر نسيمه در مقابلم آمد و پرسید:
نسيمه كجا ست ؟
دخترم . گفتم :
خاله جان ، او،
او کفش هاي نسيمه د سرك... يك دفعه مادر نسيمه با مشت ها به سر و رویش زده گريان کرده به طرف سرک دويد و من اشك هاي خود را پاك
كرده به طرف اتاقم حركت كردم . بكس خود را كش كش كرده درون خانه رفتم ،
كسي نبود مثل هميشه ، روي تشک دراز كشيدم و از بكس خود كتابچه رسم خو د را بيرون
آوردم و تمام رسم هاي را كه من و نسيمه کشیده بوديم مرور كردم و
تمام صفحه ها را يكي بعد از ديگري كه با قطره هاي اشك من تر
ميشد پاره پاره ميكردم و دور می انداختم.آنروز و روز ها ی دیگر هم گذشت و من تنها
مکتب میرفتم . مادر نسيمه بعد از مرگ او همه روزه به مكتب می آمد و مرا در آغوش میگرفت و ساعت ها
گريه ميكرد و بعضی خوردنی ها به من میداد و ميگفت :
فریده من ترا زیاد دوست دارم ، تو مرا به ياد دخترم
نسیمه مياندازی. دلم برايش تنگ شده بسيار زياد . امیدوارم که هیچ
وقت مرا فراموش نکنی و من هم چند
روز قبل اين شعررا که تازه سروده ام:
کاش میشد مهربانی را
خرید
از نگاه مادر همسایه
باز
هر چه پول در قلک
داشتم
میدادم به او
در ازای یک نگاه
مهربان
کاش میتوانستم تسلایی
شوم
برای آن چشمهای نگران
و منتظر
کاش میتوانستم باوری
شوم
در قلب یک مادر
در سوگواری آنچه گذشت
کاش میتوانستم بگریم
اما بی
صدا آرام
کاش میتوانستم بگویم
او اشتباه کرد که رفت
او را ببخش مادر
کاش میتوانست برگردد
فقط یک بار دیگر
در نگاه مادر همسایه باز
آن لبخند آن نگاه
مهربان
من تمام هستی ام را
میدادم به او
او دوباره برمیگشت
پیش مادرش
مثل آن روزهای کودکی
میدویدیم و میخندیدیم
باز پنهان میشدیم
در میان خاطرات
در نگاه مادر همسایه
میدیدیم
آن لبخند آن نگاه
مهربان
کاش میشد از یاد برد
آنچه را با چشم دل دید
کاش میشد فریاد زد
کاش میشد خندید
و چشمها را فریب داد
آنگاه اشک ها را
پاک میکریم و میگفتیم
که همه اش دروغ بود
یک شوخی کودکانه
کاش میشد دوباره دوید
وکودکانه خندید
یک بار دیگر
مثل آن روزهای کودکی
کاش میشد مهربانی
را دوباره دید در نگاه مادر همسایه
مرا به یاد مادر نسیمه انداخت که چی مادر مهربانی بود وآن
نگاه ها و مهربانی های او هنوز هم در مقابل چشمانم ظاهر میشه ، نمیدانم او اکنون
درکجاست ، زیرا جنگهای خانمانسوز سال های اخیر خیلی از مردم کشور عزیز ما را یا به کام
مرگ کشاند ویا آواره و سرگردان به کشور های بیگانه نمود.
فریده اکبری
|