استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
و سگ ها میجنگند ...
قسمت
هفتم
این جا سخن از کریمه بود اما نه بصورت یک فرشته و یا یک روح بلکه بصورت یک
دختری ساده که مثل من معیوب شده بود و بخودش این را قبولانده بود که بقیه عمرش را
فقط با یک پا سپری نماید و نمیدانم چه انگیزه باعث شده بود که او دستان مهربانش را
به کمک و یاری من دراز نماید؟
اما هرچه بود وجود او جز لاینفک خانه و زندگی ما شده بود و نام او برای من
منبع بود از امید و آرزو.
و بعد یک روز بدون کدام مقدمه کریمه ناگهان گفت: تو باید زبان انگلیسی را یاد
بگیری. شاید حالا چیزی بی ارزشی به نظر بیاید اما یک روزی بلاخره دانستن زبان
انگلیسی از ضروریات یک زندگی مدرن خواهد شد و در آن روز تو باید قادر باشی که پا
به پای زمان حرکت نمایی.
با کمی تردید گفتم: اما من نمی توانم.. من اصلاً زبان انگلیسی را دوست ندارم.
- تو باید زبان انگلیسی را یاد بگیری میدانی. من این طور میخواهم.
این چیزی بود که او می خواست و من نمی توانستم در مقابل خواست او مقاومتی از
خودم نشان بدهم.
بپرسیدم: خوب من زبان انگلیسی را چطور باید یاد بگیرم؟ کی یادم می دهد؟
- من کمکت می کنم و یادت می دهم.
از آن به بعد وظیفه دیگری به وظایفی که قبلاً انجام می دادم افزوده شد. من
باید زبان انگلیسی را که به گفته کریمه روزی از ضروریات یک زندگی مدرن خواهد شد
یاد میگرفتم.
با یک عمر تجربه که کریمه در این عرصه داشت و کلمات را عین سرم به مغزم
تزریق می نمود و با شوق و علاقه که خودم
بعد ها به یادگیری زبان انگلیسی پیدا نمودم دیری نگذشت که من مهارت قابل توجهی در
یاد گیری، حرف زدن و نوشتن زبان انگلیسی پیدا نمودم. از آن به بعد من و کریمه به
زبان انگلیسی با هم حرف می زدیم. چیزی واضحی بود که من نمی توانستم پا به پای
کریمه حرکت نمایم چون او یک عمر تجربه داشت و بقول معروف سرش را در این راه سفید
نموده بود و مهمتر از همه استاد من بود اما من هم کسی نبودم که شکست خود را قبول
نموده و با هر زحمت و جان کندنی و با همه مشکلات و اشتباهاتی که داشتم همیشه کوشش
می نمودم که با کریمه به زبان انگلیسی حرف بزنم و این چیزی بود که کریمه از آن راضی
بود و همیشه مرا به ادامه دادن آن تشویق می نمود.
و نتیجه این شد که من خیلی زود، زودتر از آنچه که حتی کریمه تصورش را نموده
بود قادر شدم که بتوانم پیام خود را به زبان انگلیسی به دیگران رسانیده و چیزی را
که دیگران می گفت بفهمم و درک نمایم. البته منظور از دیگران در اینجا کریمه بود
چون من با کس دیگری در دنیای خارج رابطه نداشتم.
کریمه کاری دیگری هم برایم انجام داده بود که هرگز نمی توانم آنرا فراموش
نمایم.
او مرا با دنیای خارج و با مردمانی که دو پا بیشتر از من داشتند آشتی داد. او
ترس و وحشتی را که من از برخورد با مردمان جهان خاکی در وجودم احساس می نمودم از
میان برد. این که می گویم مردمان جهان خاکی شایدچیز مسخره ای بنظر برسد اما حقیقت
این بود که برخورد و نگاه مردمان به من طوری بود که انگار من از سیاره ای دیگری
آمده بودم و همین نگاه ها و برخورد ها و حتی دلسوزی های آنها بود که وحشتی عمیقی
از برخورد و روبرو شدن با مردم و جهان خارج در قلبم بوجود آمده بود. وحشتی که اگر
کریمه نمی بود هیچ کس و هیچ عاملی نمی توانست آنرا از قلبم بزداید.
به اصرار بیش از حد کریمه در یک آموزشگاه خصوصی زبان انگلیسی که به فاصله
نزدیکی از خانه ما قرار داشت ثبت نام نمودم.
و در این میان پدرم این زحمت را متقبل شد که یک روز در میان بایسکل ام را
گرفته و سواره و پیاده و با مشکلات زیاد مرا به آموزشگاه می رساند. البته کریمه هم
در کنارم بود. او آشنایان زیادی در آن آموزشگاه داشت. اصلاً مدیر عمومی آن آموزشگاه
از دوستان بسیار نزدیک او بود. من شامل یکی از صنفانی که که سمستر آخر را می
گذراند شدم. البته برای من که چیزی در حدود سه سال از جامعه و آدم ها دور بودم کار
آسانی نبود که به راحتی با آن همه شاگردان دختر و پسر که با تعجب و حیرت به من و
بایسکل ام نگاه می نمودند، کنار بیایم اما زمانی که یخ غربت و وحشت بی مفهومی که
طی سالها آنرا در قلبم پرورانیده بودم آب شد با کمال تعجب دریافتم که من نه تنها
چیزی از بقیه شاگردان و آدم ها کم نداشتم بلکه در اکثر موارد یک سرو گردن از آنها
بلندتر و آدم تر هم بودم. روز اول که اولین مقاله را که به زبان انگلیسی نوشته
بودم روی بایسکل ام و در مقابل صنف با صدای بلند خواندم صدای تحسین شاگردان و
استاد و مهمتر از همه کریمه که بالای صنف کنار استاد نشسته بود بلند شد.
بعد ها برایم آشکار شد که در بسیار موارد دیگر هم من نسبت به بقیه شاگردان
بهتری و برتری داشتم و این چیزی بود که من آنرا مدیون زحمات و محبت مادرانه کریمه
بودم و زیاد اطمینان هم نداشتم که روزی بتوانم آنرا جبران نمایم.
به هر حال سمستر به خوبی و خوشی به پایان رسید و من هم نتیجه بسیار عالی و
قناعت بخشی را بدست آوردم.
به پاس آشنایی که کریمه با مسئولین مرکز آموزشی داشت و لیاقتی که من از خودم
نشان داده بودم، مدرک بسیار معتبری برایم اعطا گردید. مدرکی که یک روز میتوانست
دریچه بزرگی را بسوی یک زندگی جدید و ماجرا های نو برویم بگشاید.
اوایل سال ۱۹۹۴ میلادی بود. آنزمان من ۱۵ سال داشتم و اولین نشانه های یک تغیر بزرگ را در وجودم احساس می نمودم. تغیری
که دردی بزرگتر و نوعی از ناامیدی را با خودش به همراه داشت. من دیگر آهسته آهسته
جوان می شدم و یکی از موضوعاتی که بعضی شبها نمی گذاشت خواب به چشمم راه بیابد فکر کردن در باره
این بود که آیا من هم می توانم مثل مردمان عادی کسی را دوست داشته باشم و یا کسی
دیگری بجز از کریمه که من به او مقام یک خواهر و یک معلم را داده بودم میتواند مرا
دوست داشته باشد؟
خوب این یک موضوع بسیار غیر عادی نبود. هر انسانی در زندگی ولو هر قدر وضعیت
اش خراب و نامناسب هم باشد در چنین سن و سالی چنین فکر هایی بسرش می زند.
اما موضوعات و حوادثی که در چهار اطراف من در جریان بودند زیاد به من اجازه
نمی داد که در این مورد بیشتر فکر نمایم.
باید اضافه تر از هشت ساعت در طول یک شبانه روز درس می خواندم، لغت انگلیسی از
حفظ می نمودم، قصه می نوشتم و بعد هم که کریمه به دیدنم می آمد اصلا دنیا را
فراموش نموده و برایم مجالی باقی نمی ماند که به چیز دیگری فکر نمایم.
وبعد هم جنگ بود که جز زندگی روزانه
ما شده بود.
و چه جنگ وحشتناکی!
جنگی که دیگر در آن روز ها به اوجش رسیده و زندگی ما را سیاه تر از آنچه که
تصور می شد نموده بود.
جنگی که دیگر به یک جنگ تمام عیار فرقه ای، مذهبی و کوچه به کوچه تبدیل شده
بود و ما هر روز پامال و پامال تر می شدیم. گاهی اوقات اتفاق می افتید که گلوله
های توپ و تانگ مثل باران در چهار اطراف منزل ما به زمین می نشست و با هر انفجار
غباری از گرد و خاک و دود به هوا بلند می شد اما من و کریمه در اتاق من نشسته و در
حالیکه کوشش می نمودیم در گوشه قرار داشته باشیم که در صورت اصابت احتمالی یک راکت
از زخمی شدن توسط چره های آن و یا توته های شیشه در امان باشیم به درس خواندن ما ادامه
می دادیم.
بعضی روز ها وقتی جنگ بصورت کوچه به کوچه و حتی خانه به خانه تبدیل می شد و یک
صورت جهنمی بخودش می گرفت کریمه نمی توانست خانه ما بیاید و من هم از آنجائیکه به
خاطر جان او نگران بودم همیشه از او می خواستم که در چنین روز هایی مرا و درس دادن
را فراموش نماید.
اما عجیب بود که او اصلا از مرگ، از فریاد راکت ها و از هیچ چیز دیگر نمی
ترسید.
او خودش را بدست سرنوشت سپرده بود.
کریمه می گفت: درست است که حفظ نمودن جان از واجبات است اما این جنگ لعنتی
چیزی هست که جز زندگی و سرنوشت همه ما شده و ما نباید خود را به خاطر آن از زمان
عقب بیندازیم.
و به آرامی اضافه می نمود: گذشته از آن من چیزی بیشتری برای از دست دادن
ندارم.
لحن مایوسانه او مرا به شدت متاثر می ساخت. قدرت آن را در خودم نمی دیدم که او
را دلداری بدهم. اصلا آن کار را بلد نبودم. گذشته از آن خودم هم تا حدی با او هم
عقیده بودم.
من هم از مرگ نمی ترسیدم.
ترس از مرگ در وجودم از بین رفته بود. مرگ را بزرگترین حقیقت زندگی انسان ها
قبول نموده بودم.