استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
و سگ ها میجنگند ...
قسمت ششم
سلام میدهد. رویش را می بوسم. البته او آنقدر کوچک هم نیست. دوازده سال دارد.
اما از آنجایی که از اولین روزی که بدنیا آمده بود من شاهد بزرگ شدن او بوده ام
همیشه بنظرم کوچک جلوه می نمود. او هیچوقتی ندیده بود که من بتوانم روی پاهای خودم راه بروم. او هم
مثل برادرم از روزی که قادر شده بود دست راست و چپش را بشناسد حیثیت یک خدمتگار را
برای من داشت. دخترک بیچاره هر روز صبح زودتر از من از خواب برمیخواست، نمازش را
می خواند و بعد از نماز مثل هر طفل دیگر نمی خوابید بلکه وسایلم را آماده مینمود.
آفتابه و لگن را می آورد تا دست و رویم را بشویم. لباس هایم را مقابل بسترم می
گذاشت و بعد هم که من وظیفه میرفتم، بسترم را جمع و جور نموده و لباس هایم را می
شست. او تنها کسی بود که من در مقابل اش نمی توانستم عصبانیت و خشم خود را اظهار
نمایم.
حتی در چنین مواقعی که حوصله هیچ کاری را نداشتم او را با پیشانی باز می
پذیرفتم.
برایم چای ریخت و بعد طبق معمول ومثل همیشه که کاری میداشت، لبخندی زد و گفت:
تو خوب هستی لالا؟
میدانستم که چیزی میخواهد. به زحمت زیاد لبخندی زده و گفتم: من خوب هستم عزیزم.
- معلم انگلیسی خواسته یک مقاله بنویسم.
و بعد کمی این پا و آن پا شد و پرسید:
برایم می نویسی؟
گفتم: نمی نویسم اما کمکت می کنم. خودت باید مغزت را بکار بیندازی.
سرش را با شیطنت تکان داد و رفت تا کتابچه اش را بیاورد. منظورش را میفهمیدم.
همیشه این حرف را می زدم اما بعداً مجبور می شدم تمام و کمال مقاله را برایش
بینویسم.
راستی در آن روز ها دانستن و یاد گرفتن زبان انگلیسی هم از جمله واجبات زندگی
به شمار می رفت و حتی مقدمتر بود از یاد گرفتن قرآن پاک و به جا آوردن فرایض دینی
و باید هم می بود چون از الف تا یای زندگی ما افغانها وابسته به دالر کمکی کشورهای
غربی مخصوصاً آمریکا شده بود و دانستن زبان انگلیسی هم مطمئن ترین وسیله برای بدست
آوردن دالر بود.
و به همین دلیل بود که تمام فامیل ها می خواستند فرزندان شان به هر قیمتی شده
و بدون در نظرداشت سن و سال و قدرت یاد گیری آنها زبان انگلیسی بیاموزند و مثل ریگ پول شان را در دهان مالکین مراکز آموزش
زبان انگلیسی میریختند که در نود و نه فیصد موارد نتیجه منفی بود. دخترکان و
پسرکان چهار پنج ساله در حالیکه هنوز بلد نبودند الف و ب فارسی را بنویسند مجبور
بودند در صنف های زبان انگلیسی حاضر شده و در حالیکه آب بینی و دهان شان جاری بود
کلمات ثقیل و زبان کش انگلیسی را تلفظ نمایند و یا روزانه چند خطی هم مقاله
بنویسند.
چیزی که حتی خود معلم هم از انجام دادن آن عاجز بود.
و بعد که نوبت به بزرگتر ها و آنهایی که مکتب را تمام نموده و یا حتی مدارک
لیسانس و بالاتر از آن داشتند میرسید و آنها با مدارک دست داشته شان به جستجوی کار
می برآمدند و وقتی تمام درها را بروی شان بسته می یافتند چون حق اولیت برای کسانی
بود که دو کلمه راست و یا دروغ انگلیسی را بلد بودند، مجبور می شدند با همه بزرگی
و غروری که داشتند در کنار همان پسر و یا دختر پنج ساله که قبلاً ذکرش را نمودیم
نشسته و چشم به دهان استادی که به جز همان چند کلمه انگلیسی چیزی دیگری را بلد
نبود، دوخته و با هزار زحمت یکی دو کلمه انگلیسی بیاموزند.
اما وضعیت من و با وجود آنکه معیوب
بودم با دیگران فرق داشت.
همیشه وقتی اسمی از زبان انگلیسی به میان می آمد، یک چهره در نظرم مجسم می شد.
چهره یک فرشته.
فرشته ای که همانند یک رویا در زندگی ام آمد و بعد هم مثل یک خواب صبحگاهی و
زود گذر ناپدید گردید.
او همان کریمه بود. همان دختری که یک پایش را بر اثر جنگ های مجاهدین از دست
داده بود و مثل من و هزاران دختر و پسر دیگر معیوب شده بود.
همان دختری که من و ده ها نفر دیگر توانسته بودیم درد و وحشت روز های اول
معیوبیت را تنها با لطف، محبت و مهربانی های او فراموش نمائیم.
او همان کریمه بود.
دختری که با لبخندش، با سخنان اش، با شعر ها و قصه هایش و بلاخره با کتاب هایش
امید و عشق به زندگی را برایم به ارمغان آورده بود.
دختری که امروز می فهمم افکار ما دو نفر چقدر با هم شباهت داشت.
چقدر ما در باره زندگی، عشق، امید و حتی مرگ یکسان فکر می نمودیم.
خواهرم کتابچه اش را آورد.
با عجله چند خطی برایش نوشته و از او خواهش نمودم که تنهایم بگذارد.
به او گفتم که سرم درد می کند و میخواهم چند لحظه بخوابم.
اتاقم را ترک نمود.
یک بار دیگر مرغ خیالم به پرواز درآمده بود.
کریمه!
روزی که کریمه قرار بود از بیمارستان مرخص شود برایم قول داده بود که دوباره
بمن سر بزند اما او دیگر نیامد. همانند یک چراغ در زندگی ام تابیده و بعد هم مثل
یک شبح ناپدید شده بود. از دیدن دوباره او ناامید شده بودم اما هیچگاه نمی توانستم
او را فراموش نمایم.
و سه سال بعد درست زمانی که تصمیم گرفته بودم مبارزه با زندگی و سختی های آن
را به تنهایی شروع نمایم، یک بار دیگر او همانند یک فرشته و یک دست غیبی دوباره به
زندگی ام آمد و همه چیز را رنگ بهار و
شروع دوباره بخشید.
یک روز که نشسته و مشغول نوشتن و یا
به عبارت دیگر سیاه کردن صفحات کاغذ بودم
دروازه حویلی بصدا درآمد و کریمه داخل شد. درست همان چیزی بود که سه سال
پیش دیده بودم.
با همان لبخندش و همان نوری از امید و شور زندگی که همیشه در چهره اش می
تابید.
او پای مصنوعی پوشیده بود.
از خوشحالی زیاد نمی توانستم چه عکس العملی از خودم نشان بدهم. حیرت زده و
مبهوت مانده بودم. شرم و خجالت مانع از آن می شد که مثل سه سال پیش او را در آغوش
گرفته و صورت اش را ببوسم. آخر من داشتم آهسته آهسته بزرگ می شدم.
تنها توانستم خوشحالی خودم را با گرفتن هردو دستش در بین دستانم نشان بدهم.
مادرم آمد و آنها با هم احوال پرسی نمودند.
کریمه از اینکه آن همه مدت مرا بی خبر گذاشته بود معذرت خواست و گفت بسیار زود
بعد از رخصت شدن او از بیمارستان به علت جنگ و درگیری ها به مرکز شهر که نزدیک تر
به محل کار پدرش بود، نقل مکان نموده
بودند و به همین دلیل او نتوانسته بود طی این سه سال خبرم را بگیرد و حالا با بهتر
شدن اوضاع دوباره به همان خانه قدیمی شان که در نزدیک خانه ما واقع بود برگشته اند
و قول داد که از آن به بعد همیشه به من سر خواهد زد.
کریمه حق به جانب بود. آن روز ها حرکت کردن از یک نقطه شهر کابل به نقطه دیگر
آن درست همانند گذشتن از هفت خوان رستم و یا گذشتن از پل صراط اشخاص گنهکار بود که
امکان سقوط و به پائین افتادن حتمی بود و اشخاصی که برای رفتن به محل کار شان بسوی
نقطه مرکزی شهر که اکثر وزارت خانه و ادارت دولتی در آن واقع بود میرفتند امید
چندانی به دوباره برگشتن نداشتند.
بسیار اتفاق افتاده بود که عده زیادی از مردان و حتی زنانی که برای کار و
برآوردن احتیاجات روزمره شان به مرکز شهر و یا از یک نقطه به نقطه دیگر می رفتند،
بین راه اسیر و طعمه ببر خون آشام جنگ شده و مرده بودند و تا مدتها فامیل شان از
وضعیت آنها بی خبر مانده بود.
اما برای من چیزی که مهم بود این بود که کریمه که تنها این روز ها میتوانم
ارزش واقعی او را بفهمم به زندگی ام برگشته بود.
کریمه دوباره آمد و با کتابهایش، با شعر هایش و با لبخندش افق تازه ای را در زندگی من گشود. یک به یک کتاب هایی را که
خوانده بودم برایش نام بردم.
تشویقم نمود. وقتی گفتم که میخواهم قصه زندگی خودم را مثل یک داستان بنویسم و
چیزی را که تا آنروز نوشته بودم نشان اش دادم بی اندازه خوشحال شد و گفت که این
کار را ادامه بدهم. او میگفت که قصه زندگی من تنها یک قصه نه بلکه حقیقت تلخ و
خونین زندگی هزاران نفر دیگر که به سرنوشت من دچار شده بودند، بود. آن قصه، قصه
رنج و ناکامی یک ملت به خون نشسته و یک شهر ویران شده بود.
من نمی توانستم معنی اکثر کلمات و عباراتی را که کریمه بکار می برد درک نمایم.
هضم آنها کمی برای من مشکل بود اما نتیجه که در بر داشت این بود که از آن به
بعد من با شوق و حرارت بیشتری می نوشتم.
بدینترتیب من و کریمه دست به دست هم داده بودیم تا کشتی بخاک نشسته زندگی ام
را به ساحل امید و پیروزی برسانیم. با وجود اینکه او فقط یک ساعت از روز را و آنهم
زمانی که از وظیفه اش که ترجمانی برای یکی از دفاتر خارجی بود به خانه بر می گشت
درکنارم بود اما همان یک ساعت برای من کافی بود که بقیه روز و شب را با خوشی و
امید سپری نموده و گذشت زمان را احساس نکنم. وظایفی را که تمنا به من محول نموده
بود مو به مو و طبق دستور او انجام میدادم.
کتاب هایی را که گفته بود می خواندم و چیز های را که لازم بود از یاد نمایم به
حافظه می سپردم، کمی هم به نوشته هایم می پرداختم و بعد هم که روز رو به ختم شدن
میرفت با بی صبری تمام منتظر آمدن او می نشستم.
و همیشه وقتی او می آمد، حرف تازه برای گفتن، کتاب جدیدی برای خواندن و ارمغان
نوی برای خندانیدن داشت.
ما با هم می نشستیم، کتاب می خواندیم، چیز هایی را که نوشته بودم نشان اش
میدادم و او هم بدقت آنرا می خواهد و بعضی قسمت ها را اصلاح نموده و چیز هایی هم از خودش اضافه می
نمود.
در آن روز ها که گلوله های توپ و تفنگ و راکت و مرگ مثل باران از هوا می بارید
اصلاً محلی برای تفریح و رفتن به میله وجود نداشت و حتی حرفی از میله و گردش رفتن
باقی نمی ماند و این برای من غنیمتی بود که کریمه اکثر روز های جمعه و دیگر رخصتی
ها را در کنار من و در منزل ما باشد. دختر بیچاره زندگی خودش را بکلی از یاد برده
بود.
با وجود کریمه در کنارم من از یک موجود عاطل و بیکاره به یک شخص پر تحرک و
پرکار بدل شده بودم که خستگی، بیخوابی و حتی در اکثر موارد درد را احساس نمی
نمودم. شور و نشاط روحی باعث شده بود که تغیرات مثبت جسمانی هم در من بوجود بیاید.
دیگر در گرده هایم کمتر احساس درد
می نمودم و بجز از چند مورد کوچک که در همان اوایل اتفاق افتید حتی دیگر زخم
بستر هم نبرداشتم.
تنها چیزی که من در آن تنبلی نشان می دادم این بود که من کمتر بفکر ورزش و
حرکت جسمانی بودم و این چیزی بود که به توصیه دکتوران در یک شبانه روز حد اقل باید
۸ ساعت را به آن اختصاص می دادم و کریمه هم از این موضوع
چندان راضی به نظر نمی رسید. کریمه اصرار داشت که بلاخره کوشش و حرکت متداوم نتیجه
خواهد بخشید و من قادر به این خواهم شد که دو باره روی پاهایم بیاستم و راه بروم.
اما من به این موضوع چندان عقیده نداشتم و امید این را که روزی بر اثر ورزش جسمانی
بتوانم دوباره روی پاهایم بیاستم و راه بروم از دست داده بودم اما معجزه چرا؟
من به معجزه اعتقاد داشتم و همیشه خواب روزی را میدیدم که ناگهان یک معجزه
اتفاق بیفتد و من بتوانم مثل روز های پیش از جنگ دوباره روی پاهایم بیاستم و قدم
بزنم.
اما آیا این خواب من برای همیشه یک خواب باقی نمی ماند؟
درست نمی دانستم و دلم هم نمیخواست بیشتر در آن باره فکر کنم. در حقیقت و با
وجود کریمه در کنارم در آن روز ها اصلاً فکر نمی نمودم که ضرورت به یک چنین معجزه
دارم.
وجود او بزرگترین معجزه بود که در آن روزها و در آن شرایط سخت و بحرانی در
زندگی ام اتفاق افتیده بود.
و این روزها وقتی به گذشته فکر مینمایم همیشه وجود کریمه بنظرم بشکل یک معما
جلوه می کند.
یک معمای حل ناشدنی.
آن دختر کی بود؟
چرا به زندگی من آمده بود؟
از کجا آمده بود؟
و ...
آیا او همان معجزه که مدتها انتظارش را داشتم و هر شب خوابش را می دیدم نبود؟
شاید اگر حرف از یک فلم رومانتیک و یا یک قصه عشق می بود می شد وجود کریمه را
توجیح نمود. چون معمولا در فلم ها و قصه
ها اشخاصی مهربانی مثل کریمه وجود داشتند که به صورت یک روح و یا همانند یک فرشته
ظاهر شده و دست قهرمان فلم و یا قصه را گرفته و آنها را در رسیدن به آرزوها و عشق
شان کمک می نمودند.
اما اینجا صحبت از یک فلم و یا قصه عشق نبود.
اینجا حرف از یک حقیقت و یک زندگی واقعی بود.
یک قهرمان هم وجود داشت که من بودم اما نه مثل قهرمانان فلم ها و قصه ها که هر
کاری از دست شان ساخته بود و هر گره کوری را می گشودند و ناممکن را ممکن می ساختند
بلکه این جا سخن از پسری بود که معیوب شده و آرزوها و خواب هایش رنگ خون و سیاهی
بخود گرفته بودند و باید بقیه عمرش را با سیاهی ها و غم های زندگی مبارزه می نمود.