.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز،نورانی ،ترجمان، بشیر
نمایشنامه ها
طنز
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
به مشکلات مردم توجه کنید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
زن و زندگی - زن و مشکلات
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
ماجرا های کاکا جمال نانوا

طنزی از:  قیوم بشیر  

ماجرا های کاکا جمال نانوا

این قسمت

    طلبگاری

  بخش دوم

به لهجهء شیرین کابلی

    

قیوم بشیر
قیوم بشیر
  شام که کاکاجمال  مانده و زله به خانه آمد ، با کلمات رکیک و سخت دو قوده ( دو تا خشو) مواجه شد . مادرش بدون مقدمه در حالیکه کاکاجمال بیچاره هنوز سلام نگفته بود، صدایش را بلند کرد و گفت او بچه مرد ، مه تو ره نگفته بودم که بیادرت طلبگار دخترت است و هوشیته بگیری که دختره کسی از پیشت نبره که خبرت کدم چون اوره بری بیادرزادیت میگیره.

کاکاجمال که هنوز فرصت برای پاسخ دادن به حرفهای مادرش را نیافته بود، ، با رگبار مسلسل زبان خشوی خود برابر شد که چشمها را بسته و دهان را گشوده  بود و هرچه دلش خواست برای کاکاجمال گفت:

کاکاجمال که با شنیدن حرف های این دو نفر با ناراحتی تمام گفت شما هیچ گپ آدمه نمی فامین ، بخدا زله ساختی مره، دل تان است که بری تان کدام چیزی بخرین و یا اینکه دو تا جوانه به خانه بخت روان کنین؟ بخدا بسیار تعحب می کنم که شما چرا ای رقم فکر میکنن. دخترم میگه که بابه مه همرای بچه خاله و بچه عمه و بچه کاکا و بچه ماما طوی نمی کنم ، مه چی کده میتانم؟

شما بری خود تصمیم می گیرین که ایتو می کنیم و او تو می کنیم و ازی گپ ها.مه خو خدای ناخواسته مخالف قوم و خویش خود نیستم .مگم ای دختر است که باید زندگی کنه و می فامین که ای کار هم به زور نمی شه که نمیشه.

مادر کاکا جمال که حرف های پسرش را شنید ، روی خود را به طرف خشوی کاکا جمال کرده و گفت : قوده بخی که بریم ، بخیالم که جای ما اینجه نیست.

ما ه گل بیچاره که نو از آشپزخانه برآمده  بود ، فورآ  گفت بشینین که مه نان جور کدم . نانه بخورین و باز اگه نپاییدین جماله میگم که بری تان یک تکسی بگیره که ببره تانه.

مادر شاه گل روی خود را بطرف دخترش کرد و با عصبانیت گفت : برو خدازده کدی نانیت ، شویت آدمه جواب میته و باز تو میگی بشینین نان بخورین. خاکه بخوریم بهتر است.

مادر جان!

جمال خو گپ بدی نزده ، راست میگه حالی کی میشه که اولاد خوده به زور بری کس بتیم. او شما بودین که مره به زور بری جمال دادین و هیچ نظر مره پرسان نکدین.

مادر کاکاجمال با شنیدن این حرف به خشم آمد و گفت:

او دختر اگه مه توره  بری بچیم نمی گرفتیم ، کی می گرفتید؟ مگم حالی بد دیدی که  ایقه  ناشکری می کنی؟ 

شاه گل گفت :

 نه مادر جان نا شکری نمی کنم ، بسیار هم ما خوش هستیم ، حالی دگه ۲۱سال از عاروسی ما تیر شده . مگم یاد تان باشه که ایتور هم که شما میگین نبوده . روی خود را به طرف مادر خود کرد و گفت:

مادر جان یاد تان نیست که فقط سه تا از طلبگارهایم خو بچه های همسایه ما بودند .  

چرا بچیم : بان که بگویه ، نه نه جمال نمی فامم که چه رقم جادو و جمبل کد که تو ره از پیشم گرفت ، اگه نه بچه مامور صافی که ده دفتر هواشناسی کار میکد ، بچه خانم اوغان که نو داکتر شده بود ، بچه مامور براتعلی که پیلوتی میخاند ، کل شان طلبکار بودند بریت ، مگم مه نفامیدم که چی رقم کل شانه جواب دادیم و تو ره بری یک نانوا دادیم.

مادر جمال طاقتش نیامد و صدایش را بلند کرد و گفت:

چه میگی ؟ تو مالوم است که چی میگی یا نی؟ بچه نازنین مه خو از اول نانوا نبود ، او از قدم بد اینمی دختر قاقچیلیت کار وبار خوده از دست داد و مجبور شد که نانوایی کنه. کل مردم می فامن که بچه بیادر تو زیر سرشه بلند کد و گفت دکان واترپمپ سازی ره ایلا بتی و بیا نانوایی ره بگی که خوب پیسه داره. بچیم صبا تا بیگاه  ده پیش تندور شیشته و دود و دم آتشه میخوره که بری شما نان بیاره. اگه نی بچیم یک انجنیر بود.

شاه گل گفت :

مادر جان اولش خو مره دیده بودی ، صد دفه رفتی و آمدی ، یادم است که خدا ببخشه بابه کلان مه واسطه کدین که بابیمه راضی بسازه که مره بری تان بته . دومش هم اگه نان میاره ، خو ای وظیفیش است ، نانوایی نمی بود ، یک چیز دگه می بود. نمی تانیست داماد نمی شد .                                

 کاکا جمال بدبخت که متوجه اوضاع نابسامان درون خانه اش شده بود ، بیحوصله شده و صدا زد ، بس کنین . مره بیخی زله ساختین شما . گپ های پوچ گذشته ره یاد می کنین و ناق به ناق جنگ و داوا می کنین.

 وبعد رویش را به طرف زنش نمود و گفت : برو شاه گل  سرشته نانه بگیر که مهمان میایه.

خلاصهء کلام که همه آرام شدند و سفرهء نان پهن شد و کل شان بشمول ذبیده و گلنار و سارا بدور سفره نشستند . اما جمیله ده اطاق دگه مصروف نگهداری جلال جان بود .

هنوز بساط نان جمع نشده بود که درب خانه کاکا جمال به صدا درآمد . مادر فضلو بود همرای پسرش فضل احمد جان و عروسش مرضیه خانم آمدند.

پس از سلام و احوالپرسی بدون معطلی رفتند روی اصل موضوع و مادر فضلو صحبت طلبکاری را شروع کرد و گفت ما آمدیم تا نواسه گکم نجیب جان را به غلامی قبول کنید وسارا جان را بنامش نماییم.

مادر سارا یعنی شاه گل همسر کاکاجمال ضمن خوش آمد گویی رویش را بطرف مادرش و خشویش نموده گفت شما صحبت کنین.آندو که از کار فرزندان شان ناراحت و آزرده خاطر بودند یکصدا گفتند ما چرا صحبت کنیم ، شما خود تان  اختیار دار اولاد تان هستین که به هرکسی میخواهین بتین.  کاکاجمال که از این حرف مادر و همچنین خشویش ناراحت شده بود، با آنکه نمیخواست آنها را ناراحت بسازد ، اما مجبور بود حرفی بزند. او گفت:

گوش کنین عزیزان من، همه میدانیم که دختر و بچه ثمره های یک عمر تلاش و زحمت پدر و مادر میباشند. با هزاران خون دل بزرگ میشن، از شما پرسان می کنم که مه سر کدام شئی دعوا می کنیم و معامله داریم یا سر انسانها؟ اگه سر انسانها میباشه ، خو باید انصاف داشته باشیم . گوش کنین هردوی تان مادرمه هستین ، هردوی تان نور چشم مه هستین ، مگم مه نمی تانم که دختر خوده ده آتش بندازم.

مادر کاکاجمال بخشم آمد و گفت:

      حالی دگه تو ایقه شدی که خانه بیادر خوده آتش فکر میکنی؟ بشرم توره بخدا !!!

کاکاجمال گفت : مادرجان خودت بیخی خوده ده کوچه حسن چپ می زنی؟ یادت رفته که  خواهر مه صفورا جانه نتانیستی بری بچه ماما حیدرم بتی. حالی از مه میخواهی که دختر خوده بری بچه بیادرم بتم.

درین اثنآ مرضیه خانم عروس مادر فضلو که میدید جو محفل مغشوش میشود با آهستگی با لهجهء ایرانی اش گفت :

اجازه بدین من خدمت شما چند نکته ای را بعرض برسانم:

 من واقعآ صحبت های آقا جمال را تآیید میکنم . آخر قربون تون برم، موضوع ازدواج یه امر حیاتی و مسئله یک عمر زندگی دو جوونه. مگی میشه با زندگی شون بازی کرد. نه بخدا همین آقا نجیب خود مان که بابت اون ما خدمت تون رسیدیم . خودش برامون این پیشنهاد را داده که مزاحم شما بشیم.

پارسال که مرخصی اومده بود ، یه شب که منزل مامان بزرگش بوده ، اتفاقآ شمارو دیده و دخترخانم هارو پسندیده. خودش گفت که مامان همه دخترا شون خوشکل اند و همه شان باسواد و تحصیل یافته اند. برام فرقی نمیکنه که کدومشون را بگیری . اون هم تا دو سه شب دیگه اگه خدا بخاد میاد. و حتمآ به دست بوسی تون میارمش.

 من میدونم که حاج خانم مامان آقا جمال خوشی بچه هاشو و نوه هاشو میخاد. اگی  چیزی میگه بنده خدا از روز دلسوزیه . من مطمئنم که خوشبختی نوه هاش خیلی براش مهمه.

میدونین آقا جمال ما الان سالهاست که همدیگرو می شناسیم .  احمد آقا ( فضل احمد) یک احترام خاصی نسبت به شما داره. خدا شاهده تو خونهء ما ذکر خیر شما زیاد میشه . شاه خانم ( شاه گل) که جای خودشو دارن . دختر خانم ها هم قربون شون برم ، یه پارچه شرافتند . بخدا ماه اند. اینو نمیگم واسه ( برای) اینکه ما الان ( فعلآ) اینجا ییم . نه میتونین از حاج خانم ( اشاره به خوشوی خود میکند) بپرسین که چه جور ( طور) ما تعریف شونو می کنیم.

کاکا جمال پس از آنکه صحبت های مرضیه خانم را شنید چنین گفت:

 با تشکر از لطف شما نسبت به خانواده ء ما . میفامین که دختر و پسر باید ازدواج کنند . واین وظیفهء پدر و مادر است که ببینه اولادش با کی عاروسی میکنه . فامیل هایشان چه رقم مردم هستند و بچه چه کاره میباشه و خلاصه ازی رقم گپ ها. خوشبختانه از طرف شما دل ما بیخی جمع اس . بی بی حاجی مادر فضل احمد جان مثل مادر خودم است . ما بیشتر از ۲۰ سال است که همسایه هستیم . خوبی های شانه هیچوقت از یاد نمی بریم.  ازو رقم آدم ها هم نیستیم که شما ره  تال بتیم و سر بدوانیم. مگم کتی خود دختر باید مه گپ بزنم و نظرشه پرسان کنم.
فضل احمد جان  که حرف های کاکاجماله شنید ، با خونسردی و با احترام چنین گفت:

جمال جان ما  از خودت ، از خانمت ، از اولادهایت ، از کل فامیلت خوش هستیم . ایره بفامی که اگه ای معاملهء خوشی ما سربگیره یا نگیره ، احترام شماره بسیار داریم. اگه خدا بخایه بخیر خوشی های خوده یکجا جشن بگیرم ، خو بیخی خوش میشیم.  مگم سر ازی گپ ها ما میخواهیم که بری ما یک دل جمعی بتین ، ما بفامیم که چه گپ میشه.   

مادر شاه گل که آرام نشسته بود ، رشتهء سخن را بدست گرفت و گفت:

همی طور که جمال جان بری تان گفت ، ما باید کتی خود سارا جان هم گپ بزنیم ونظر ازو ره پرسان کنیم.

مادر کاکاجمال هم که نمیخواست از قافله عقب بماند گفت :

حالی دگه او زمان ها تیر شده  که دختر و بچه د شو عاروسی یکی دگی خوده میدیدند. نجیب جان که آمد اوره گرفته بیایین که مام اوره ببینیم ، سارا جان هم اوره ببینه و کتیش گپ بزنه . مه خودم ای اجازه ره و ای حقه بریشان میتم که پیش ازی که بری تان جواب بتیم هردوی شان گپ بزنند.

این موضوع باعث خوشحال همه شد و مادر فضلو ضمن تشکر از خانوادهء کاکا جمال گفت : خی ما دگه زحمته کم می کنیم و باز بخیر شو جمعه که نجیب جان هم میرسه خدمت تان میایم . درست است؟

همه تآیید کردند و بدین ترتیب ادامه ماجرا موکول شد به شب جمعه .

ادامه دارد.....

 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer