حکایت هیزم شکن
سید همایون شاه (عالمی)
سپتمبر ۱۹۹۵ م
گیترزبرگ - مریلند / ایالات متحده امریکا

سید همایون شاه (عالمی)
روزگاری بود شخصی را
ز جنگل میگذشت
راه دوری آمده
بگذاشته صد کوه و دشت
هفت اقلیم جهان را
رفته و منزل زده
هر طرف تحقیق
کرده راه آب و گِل زده
شهر شهر و کوی کوی و دشت دشت
هر دیار
رفته و زحمت کشیده
در تجسس بی شمار
هر کجا با مردمانی بحث و منطق کرده است
صد سوالی را جوابی
بهر خود پیموده
است
بس کتابی
را گرفته تا
به خاطر بسپُرَد
تا به مجلس از رقیبان راه صحبت
را بَرَد
هر کجا لافی
زده از
دانش و علم و هنر
خویش را بالا گرفته دیگران را
بی خبر
همچو عالِم بوده با
خود در خیال
باطلش
هر کجایی بحث کرده
خشم و دعوا حاصلش
تا میان جنگل آمد
غرق افکار گران
دید آنجا
جویبار و کلبه
ی کوچک
میان
رفت پیش ِ در
به ایستاد و دو سه تا در بزد
پیر مردی از درونش سوی
بیرون سر بزد
هر دو کردند رسم تعظیم ِ سلام علیک را
لطف کرد و مرد را گفتا
که جانم اندرآ
من فقیرم خانه ی
من د ر فدایت
این زمان
میهمان را دوست
دارد آن خدای ِ
مهربان
این بگفت و
خانه
برد و آب داد و نان کرد
با محبت
پیش آمد
عزت مهمان کرد
پرسش احوال کردند هر دوی شان همزمان
روی با میهمان
کرد آن پیر مرد مهربان
از کجا آیی ؟ مسافر چیست؟ غمگین میشوی
از کدام شهر
آمدی و در کدامین
میشوی ؟
گفت هر سو میروم من مقصد و منزل کجاست
درسیاحت عمرخود را وقف سازم هرچه خاست
من تلاش معرفت دارم به سر
، هر جا
رَوم
علم آموزم خدا
را بیشتر آگه
شوم
بعد مهمان روی خود را سوی
مرد ِ پیر کرد
چهره ی چرکیده اش را در نظر تصویر کرد
گفت : بابا اندرین
جنگل چنین تنها
چرا ؟
در چه کاری حاجت خود میکنی اینجا روا
پیر مرد گفتا! که من
اینجا فقط هیزم
کشم
هر درختی قطع
سازم حاجت ِ مردم
کشم
میبرم در شهر و آن را عرضه
میدارم چنان
پول بستانم به عوض زین طریق از مردمان
کیف دارد لذتی
پولی که آید
از عرق
بقیه دایم وقت خود را مینمایم وقف حق
صحبت شان بود گرم و هردو درگفت و شنود
با تعارف پیرمردهر لحظه مهمان خوش نمود
بحث هر موضوع کردند تا سخن رنگین بشد
صحبت از ایزد
بیامد حرفهای دین
بشد
تا سرانجام این مسافر کرد
فریاد و صدا !
یک هزار و یک دلیل دارم به اثبات خدا
پیر مرد خندیده گفتا یک دلیل در کار نیست
من خدا را میشناسم
دانشم بسیار نیست
گر کسی آید به من گوید خدای نیست بس
با تبر بر فرق او کوبم چنانش زود
رس
زآنکه ایمانم بسی
کافی ست در کار دلیل
گر خدا را کس نداند پیش
من گردد ذلیل
ای (همایونشاه) دلت را پاک گردان ازشکی
دین مایان حق بوَد معبود عالم ها یکی