.
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز
نمایشنامه ها
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار و نوشته های سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
به مشکلات مردم توجه کنید
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
ماجرا های کاکا جمال نانوا

طنزی از:  قیوم بشیر  

ماجرا های کاکا جمال نانوا

این قسمت

    طلبگاری

  بخش اول

به لهجهء شیرین کابلی

قیوم بشیر
قیوم بشیر
مادر فضلو که در همسایگی کاکاجمال نانوا زندگی میکرد؛ چند روزی میشد که متوجه رفت و آمد های نسبتآ مرموزی به خانهء او شده بود، می دید که ظرف یک هفته گذشته هر روز دو سه تا زن که قبلآ هیچکدام شانرا ندیده بود به منزل کاکا جمال رفت و آمد دارند.  اما خوده چپ گرفته بود و هیچ نمی گفت تا اینکه دیروز صبح گلنار دختر خورد کاکاجمال دروازه شانه زد و بعد از آنکه سیف الله مزدور شان دروازه را واز کد ، یکه راست د حویلی دوید و صدا زد:         - مادر فضلو او مادر فضلو ، کجاستی خاله؟

سیف الله که تعجب کرده بود از پشتش آمد و گفت چه گپ است که ایتو غالمغال داری؟ بی بی نیست!

- کجا رفته؟

-  به خیالم که خانهء فضل احمد بچه خود رفته.

-  کی می آیه؟

-  بیگاه رفته بود، مگم امروز خات آمد.

اما مادر فضلو که طی چند روز گذشته رفت و آمد های خانه همسایه ره زیر نظر گرفته بود با خود گفت : نکنه که ای زن ها طلبگار باشند، تا دیر نشده مه باید برم خانه فضلو و همرای شان گپ بزنم ، چون نواسه مام دمی روز ها بخیر از ثریا می آیه.

هنوز چاشت نشده بود که دروازه خانه کاکاجماله تق تق زدند و مادر فضلو بود کتی عروس ایرانی خود مرضیه خانم.

-  شاه گل مهمان کار نداری؟

-  مهمان حبیب خداست ، خوش آمدی ، مادر فضلو خودت هستی، بیاین.

-  جان ها ، خودم هستم کتی عروسم مرضیه خانم.

-  سلام ، چه حال دارین ؟ شما چطور هستین؟

- خیلی ممنون ، من خوبم ، شما خوبید؟ بچه ها خوب اند.

-  بسیار خوش آمدین . من صبح زود گلناره روان کدم ده خانه تان که کارتان داشتم ، مگم خودت نبودی و سیف الله گفت که خانه فضل احمد جان رفته بودی.

-  بلی درست است مه دینه شو رفته بودم که بخیر نواسیم از ثریا می آیه.

عروسش گفت :

-  مادر جان ثریا نه ، آسترالیا .

-  خیرس بچیم ، چه فرق میکنه ، ثریا هم اونمو چیز است دگه مه زبانم نمی گرده.

همه خندیدند و خلاصه مادر فضلو سر گپه واز کد و چنین گفت:

شاه گل جان می فامی که ما و خودت اینه تقریبآ ۲۳ سال است که همسایه هستیم ، خوب یکی دیگی خوده می شناسیم.

- بلی درست است.

-  اولاد هایت کلش مثل اولاد های خودمه می مانند و مه خوشبختی شانه میخایم.

- بلی درست است مادر فضلو ، مه هیچ وقت خوبی های شما ره فراموش کده نمی تانم ، یادم است وقتی که مه د شفاخانه بودم ، جمع وجور اولادهایم کلش ده گردن شما بود . مه  بیگاه همرای کاکاجمال گپ زدم که شما باید امشو بیاین.

-  گمش کو شاه گل پشت ای گپ ها نگرد ، از قدیم گفتن حق خدا ، حق همسایه .

اینه از همی خاطر مام امروز کتی مرضیه خانم آمدیم که بخیر از دخترت ذبیده جان طلبگاری کنیم بری نواسه گگم ، نجیب جان که بخیر شو جمعه می آیه  بری یکی دوماه .

شاه گل گفت :

-  مادر فضلو ، مه نمی فامم که شما خبر دارید یا نه ، اینه دمی چند روز میشه که زن  ملک رحمت الله خان بری طلبگاری ذبیده می آیند بری بچه خود و بخدا دیوانه کدن ماره و مه امروز پشت مادرم مام روان کدم ، پشت خوشوی مام و پشت شمام روان کدم که بیایند که اگه شوه امشو بری شان جواب بتیم.

مادر فضلو با خنده گفت:

- چی میگی او زن ، ای هیچ امکان نداره ، ذبیده ره می برای نجیب میگیرم ، اونه بخیر کارهایشه خلاص میکنه و کتی خود در ثریا می بریش .

-  مادر فضلو بخدا مه چیزی گفته نمی تانم ، می فامین که ای بیچارا چند روز است که می آیند ومیرند و بیخی ماره به تنگ آوردن .

مادر فضلو:

-  خی مه ای گپ ها ره نمی فامم ، ذبیده ره که بری شان میتی بتی ، مه سارا جانه میگرم ، مه ده ای گپ ها کار ندارم می فامی که اولادهایت کلش نور چشمایم هستن و کتی کاکاجمال هم گپ بزن ، کتی خود سارا جان هم گپ بزن ، اونه ما باز شو می آیم. شیرینی ذبیده جانه یک دوسه روز تال بتی که بری مام شیرینی بتی ، خیر اس هردوی شانه د یک شو شیرینی بتی.

شاه گل گفت :

- مادر فضلو ! مه بخدا هیچ چیزی گفته نمی تانم ، شو مه کتی جمال گپ می زنم باز بری تان میگم.

در همین اثنآ درب منزل شان دوباره به صدا در آمد و این بار مادر شاه گل و خشویش هردو از راه رسیدن و بعد از مصافحه و احوالپرسی پرسان کردند که چه گپ است که ما را خاستین؟

شاه گل :

-  هیچ ! چند روز است که بری نواسه گگ تان طلبگار می آیه ، ما را بیخی به عذاب کدن ، اینه  گفتیم باش که شمام باشین که بخیر اگه شوه بری شان شیرینی بتیم.

مادر کاکاجمال با شنیدن این گپ ناراحت شد و گفت:

چی فکر کدین ، به خیال تان که ما بیگانه هستیم که حالی ده شو آخر ماره خبر کدین ،

رویش را بطرف شاه گل کرد و گفت :

-  تو مگم خبرنداری که کمال جان گفته بود که مه بیادر زاده خوده بری انور بچیم می گیرم . تو باش که مه جماله ببینم کتیش کار دارم ، مه خو او  ره گفته بودم که ذبیده ره بری بیادر زادیت طلب کدن. بریم گفته بود باش مادر که درسیش خلاص شوه باز گپ می زنیم. 

درین همین اثنآ مادر شاه گل هم که دید میدان شغالی شده و هر کس به نفع خود گپ میزنه ، صدایشه بلند کد و گفت :

او دختر د قار خدا شوی کدی ازی رقم دختر عاروس کدن . یادت رفته که ماه گل خواهر کلانیت گفته بود که بخیر سبق خواندن ذبیده که خلاص شوه ، اوره برای بچیم ضیاءالله میگیریم . مه خو بریت هی چند ماه پیش گفته بودم ، گفتیم یا نه؟

شاه گل بیچاره که حیران مانده بود که جواب کدام شانه زودتر بدهد با آرامی گفت:

-  بخدا قسم که مه هیچ کار ندارم ، شما می فامین و بچه تان جمال ، برین کتیش گپ بزنین . مه هنوز چند شو پیش بریش گفتم که او مرد هم خواهرزادیم و هم بیادرزادیت هردویشان طلبگار ذبیده هستن . نشوه که خفه بسازی شان.

می فامین د جوابم چی گفت:

بریم گفت :

- او زن مه و تو دل ما میشه که کتی قوم و خویش خود وصلت کنیم ، مگم نظر همی دختره باید پرسان کنیم یانی؟ او میگه که مه کتی بچه خاله و بچه کاکا طوی نمی کنم ، چرا که بری آینده ما خوب نیس ، اولاد های ما شاید مشکل پیدا کنن . خو مه چی گفته میتانم ؟

مادر فضلو که موقعیت را تقریبآ به نفع خود می دید از وقت استفاده کده و گفت :

-  راست میگه ، باید کتی بیگانه آدم وصلت کنه ، از خودی خو از خود آدم اس ، بان که بیگانه ره از خود بسازی . اینه مام امروز بری از همی خاطر آمدم که بخیر ذبیده جان یا سارا جانه بری نواسه گگم نجیب جان که د خارجه مباشه بگیریم.

خلاصه امشو باز ما می آییم که کاکاجمال هم باشه کتی تان گپ می زنیم ،

مادر شاه گل و مادر کاکاجمال هردوی شان حیران مانده بودند که چی گپ اس!

دوتایی به یکصدا گفتند که ما خو نمردیم که بیگانه بیایه اولاد های مارا ببره ، ما ای گپ ها ره نمی فامیم.

شاه گل بیچاره که ده یک  جنجال کلان گیر مانده بود از خانه برآمد و رفت پیش کاکا جمال ده نانوایی که روبروی خانه شان بود و گفت:

او مرد توره بری خدا بیا که از دست مادریت و مادر خودیم دیوانه شدم .

کاکا جمال کمبخت که عرق از سر و صورتش میریخت گفت :

-  برو زن ! مه باز شو کتی هردو یشان گپ می زنم ، مگم بری خانه ملک رحمت الله خان هم احوال بتی که یک چند شو صبر کنن تا ما بری شان احوال بتیم.

خلاصه ء کلام شاه گل بیچاره به خانه برگشت و پیام  کاکاجماله بری کل شان گفت و همچنان گلناره ده  خانه ملک رحمت الله خان روان کد که بری شان خبر بته کی امشو نیایند. باز ببینیم که بخیر چی گپ ها خات شد. خی انتظار می کشیم تا ببینم که چی میشه.

ادامه دارد ...
 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

Tel:0031644388706

تازه ترین اخبار افغانستان

رای تان را به صندوق اندارید

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 
spacer

spacer
Design by Groen