استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
استاد عبدالکریم « تمنا » شاعر ، نویسنده و طنزپرداز
گفت و شنودی با :
استاد عبدالکریم « تمنا » شاعر ،نویسنده
و طنزپرداز چیره دست کشور
استاد عبدالکریم تمنا
مصاحبه کننده:
قیوم بشیر
قیوم بشیر
آنچه لازمهء حق
شناسی مجامع فرهنگی بشمار میرود ، همانا یاد آوری از بزرگان ادب و فرهنگ هر
سرزمینی میباشد که آن مجمع فرهنگی متعلق به آن است . امروز که ما را بعنوان
فرهنگیان کشور بلا دیدهء افغانستان می شناسند لازم است تا دینی را که نسبت به بزرگان
فرهنگ جامعهء خود داریم به نحوی اداء نموده و بعبارهء رفع مسئولیت کنیم. چنانچه به
این ارتباط درین قسمت میخواهم صحبتی را که
اخیرآ با جناب استاد عبدالکریم« تمنا » ،
شاعر درد آشنا ، نویسندهء توانا ، طنز پرداز زبده و انسان متواضعی که هرگز برای
کسب جا ومقام زبان به مدح و ثناء حاکمان زر و زور و تزویر نگشود و زیر بار ریا
کاران نرفت ، انجام داده ام تقدیم خواننده گان گرانقدر نمایم.
آری !
از زمانیکه دست چپ و راست خویش را شناختم ، بیاد دارم که همواره با فامیل
محترم تمنا رفت و آمد های فامیلی داشتیم و
همواره در صحبت های فامیلی ذکر خیر ایشان جاری بوده و از نوشته هاییکه بی آلایشانه
درد های ملت ما را بیان میکردند صحبت می شد.
پس از کودتای ثور
و آغاز مهاجرت ها به کشور های همسایه مدتی
را در شهر تهران با جناب ایشان و فرزندان محترم شان در یک منزل زنده گی مینمودم و
از صحبت های دلنشین و نصایح حکیمانهء ایشان کمال استفاده را میبردم.
پس از آنکه بنده
به حیث مدیر مسئول جریده پیام شهدآ و
درعین حال مسئول کورس تایپیستی نبرد و مدیر مطبعهء جهاد عازم پشاور در پاکستان شدم
و بعد ها به دورترین گوشهء دنیا یعنی کشور آسترالیا مهاجرت کردم ، برای مدت
ها با ایشان تماس نداشتم . تا اینکه چند
سال قبل که برای شرکت در مراسم چهلم مادر مرحومم به کشور ایران
رفته بودم ، در آخرین شب اقامتم بطور تصادفی شمارهء تماس ایشان را توانستم بدست
بیاورم که همانشب بلادرنگ با ایشان تماس گرفتم و چون فردای آن قرار بود تهران
را به قصد اقامتگاهم در آسترالیا ترک کنم ، کمبودی وقت این مجال را برایم نداد تا
به زیارت ایشان بروم . اما از آنجاییکه حضرت استاد با کمال متانت و بزرگواری که
دارند در فرودگاهء تهران به ملاقاتم آمدند و لحظات را در کنار ایشان ماندم و از
صحبت های حکیمانهء شان لذت بردم . و اینک به پاس همه خدمات صادقانه ایکه استاد
گرانقدر آقای تمنا در طول زندگی پر بار
فرهنگی شان به جامعهء ادبی فرهنگی کشور ما انجام داده اند این گفتگو را با ایشان
انجام دادم که ذیلآ تقدیم خواننده گان گرانقدر ۲۴ ساعت می نمایم:
جناب
محترم استاد گرانقدر ضمن عرض سلام و سپاس و قدردانی از لطف و محبت شما که همیشه
شامل حال مایان بوده ، میخواهم با استفاده از فرصت یعنوان نخستین سوالم از شما
بخواهم تا خودتان را شخصآ به خواننده گان محترم ۲۴ ساعت معرفی کنید:
چواب :
بنده عبدالکریم تمنادر روستایی بنام سروستان از مربوطات ولایت باستانی هرات ، چشم به جهان گشودم و پدرم را
در یک سالگی از دست دادم و دست اجل مادرم را نیز در زمانیکه بیشتر از ۴ سال نداشتم از من گرفت . در آن زمان سرپرستی ام بر عهدهء مامایم قرار گرفت
و کارم گوسفند چرانی و جمع کردن خس و خار از دشت و صحرا بود.
سوال :
لطفآ
قدری در مورد تحصیلات خویش روشنی بیاندازید؟
جواب :
پس از گذشت ۱۶ سال از عمرم توانستم مدت ۱۱ ماه نزد استاد محترم حاج آخوند
محمد افضل سروستانی درس
بخوانم. در مدت متذکره حدود ۱۰ کتاب فارسی و بعضآ عربی نزد
استاد مرحومم خواندم و کوره سوادی کسب نمودم. مرد محترم و پاک دلی که در آنوقت در
گلران دکانداری میکرد ، مرا نزد خودش استخدام و بعدآ شریک ساخت . درمغازهء مذکور
دستم به قلم نیز آشنایی یافت و توانستم بر اثر لطف و محبت آن بزرگمرد نازنین و
بانوی ارجمند و فرهیخته اش که برمن حق مادری دارد برایم کتاب خریداری نمایم و با
روزنامه های وطن نیز آشنا شوم.
سوال :
لطفآ
بفرمایید که از چه زمانی به همکاری با مطبوعات آغاز نمودید و نخستین کار رسمی
شما در کجا و چگونه بود؟
جواب :
از سال ۱۳۴۰ گاهی چیزک های می نوشتم و به روزنامه اتفاق اسلام چاپ میشد. در سال ۱۳۴۶ همانطور که در گلران به مغازه داری اهتمام می ورزیدم به اتفاق مرحوم ملا سکندرو فرزندانش تهی دست به شهر هرات آمدم . در آن سالها
تازه ازدواج هم کرده بودم و درحالیکه بیکار بودم ، مرحوم محمد علم غواصبه دادم رسید و جناب حفیظ الله الیمنیز که در آن وقت کفیل مقام ولایت بود مساعدت فرمود
و مرا بحیث کتابدار و مدیر کتابخانهء هرات برگزیدند.
ناگفته نماند که بعدها با
چاپ نهمین شمارهء جریده ملی ترجمان که بهمتمرحوم
پوهاند داکترعبدالیرحیم نوینو شادروان استاد علی اصغر بشیر هرویبتاریخ بیست و سوم جوزای
سال ۱۳۴۷ منتشر شد همکاری ام را با
قطعه شعری طنز گونه ای آغاز کردم که تحت عنوان ای مختلس به چاپ رسید:
ای مختلس
گر ترا ننگ است و
عار است و حیا ای مختلس
بگذر از این فعل زشت
و ناروا ای مختلس
تا رضای نفس شومت را
بدست آورده ای
عالمی گشته ز نزدت نا
رضا
ای مختلس
نه غم
همنوع داری ، نه بقانون احترام
نه مروت با رفیق و آشنا ای مختلس
از پی آسایش
مردم
شدی بر رأس
کار
نه که بهر
مردمان باشی بلا ای مختلس
شرم بادت شرم از پول وطنداران
مده
ثروت و سرمایه ات
را ارتقاء ای مختلس
حالیا گر خود سری
و پا فشاری
می کنی
می شوی آخر بدوزخ کله
پا ای مختلس
گرچه امروز از کسی
نبود ترا خوف و هراس
کی رهی از محنت روز
جزا ای مختلس
عهد بستی تا
نباشی هیچگه بد خواه قوم
از چه بر عهدت
نمیداری وفا ای مختلس
قوم و ملت از
تو دارد عدل و انصاف آرزو
نه ستمگاری
و بیداد و
جفا ای مخلس
گر نباشی خاین و هرگز نکردی اختلاس
پس بگو این ثروتت شد از کجا ای مختلس
هر قدر گر پیش مردم لاف یکرنگی زنی
هیچکس صادق نمی داند ترا ای مختلس
تا بکی گویی
که من سفاک
و ظالم نیستم
جور و ظلمت واضحست
و بر ملاء از مختلس
گر خدا خواهد بزودی
واکسینت می رسد
محو می گردی تو مکروب وباء ای مختلس
آن همه ثروت که غارت
کرده ای از مملکت
می شود آخر ز چنگ تو رها ای مختلس
از « تمنا » بشنو و
زین فعل شومت در
گذر
گر ترا ننگ است و
عار است وحیا ای مختلس
سوال:
جناب
استاد، میخواهم بدانم که علاوه بر حاج آخوند سروستانی که نخستین استاد شما بودند ،
آیا نزد اساتید دیگر هم کسب علم و تحصیل نمودید یا خیر؟
جواب :
بلی ! نجفعلی رهبر ، روان شاد عبدالواحد نافذ ، استاد بی بدیل زنده یاد علی اصغر بشیر هروی ، مولوی نصر الدین عنبریو ... نخستین استادان من هستند و از محضر هریک نکته ها آموختم و توشه های
اندوختم.
سوال:
جناب
جلال نورانی ، ژورنالیست ورزیدهء کشور ما که چند سالی در مجلهء گلبرگ افتخار
همکاری با ایشان را داشتم ، باری خاطر نشان نمودند که جناب شما در لویه جرگه نیز
عضویت داشتید، بفرماید که در کدام سال بوده است؟
جواب :
در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی قرعهء کار به نام من زده شد و در لوی جرگه عضویت یافتم .
سوال:
از
مرحوم پدرم استاد علی اصغر بشیر شنیده بودم که شما زمانی در یکی از ولسوالی های
هرات بعنوان ولسوال نیز ایفای وظیفه نموده بودید، لطفآ قدری درین باره معلومات
ارائه داده و بفرمایید که در کدام ولسوالی ؟
جواب :
در زمستان سال ۱۳۵۶ برخلاف آرزویم در یکی از ولسوالی های هرات بنام زنده جان بحیث ولسوال تعیین
شدم. کار ولسوالی برایم دشوار بود، نامه ء نوشتم و از استاد بزرگوارم مرحوم بشیر
هروی خواستم که نامه ام را به جناب پوهاند نوین وزیر اطلاعات و کلتور وقت بدهند تا
مرا از جنجال ولسوالی برهاند و به وزارت اطلاعات انتقال یابم. نامهء مذکور بصورت
منظوم تحریر یافته بود که چند سطر آنرا برایتان میخوانم :
در زنده جان فتاده به زندان محنتم
همسایهء بلا و قرین مصیبتم
قاضی چورشوه خوار وستمگار وبی حیاست
از دیگران
برای چه باشد شکایتم
هر کس که رشوه خورد ورا قدر
می کنند
من چون کسم که نیست
تمنای رشوتم
گوید یکی که نیست ولسوال چاق و شیک
خواند دیگر که فاقد راز سیاستم
یارب چه جرم رفت
که داکتر نوین ما
فرمود از وزارت فرهنگ رخصتم
خوش آندمی که گنج سخن
بود جای من
کو دوستان
یکدل و اهل محبتم
یاد آنزمان که حضرت
استاد من بشیر
دادی ز کار های بزرگش
بشارتم ...
نامه ام را استاد مرحوم
به جناب وزیر داده بودند و ایشان نیز وعده داده بود که پس از دو سه ماهی مرا از
وزارت داخله به وزارت فرهنگ استخدام کند. اما دریغ و درد که آن قدح بشکست و کودتای
۱۳۵۷ کاسه و کوزه را بهم ریخت و بنده نیز همانند هزاران
هموطنم از کار برکنار وخانه نشین شدم. پس از مدتی رهسپار کابل گردیدم و بهمت دوست
ارجمندم استاد دکتورلطیف ناظمی و جناب رهنورد زریاب چندماهی بحیث عضو ریاست دایرة المعارف و مدیر ارتباطات در ریاست هنر تعیین
شدم و در آن زمان هنوز آقایان ناظمی و رهنورد به مهمانسرای (زندان) پلچرخی دعوت نشده بودند تا مدت یکصدو دو روز را آب خنک نوش جان کنند و
علیه رژیم به اصطلاح (مردمی و انقلاب شکست ناپذیر ثور) حرف نزنند.
مدت مأموریت و اقامت من در کابل
زیاد دوام نیافت . در مدت مأموریتم در کابل ، همسر و دوفرزندم توسط جناب استاد
بشیر به کابل انتقال یافتند و جزء خانهء ایشان جایی دیگری نداشتیم که بتوانیم در
آن زندگی کنیم. همه میدانند که در چنین شرایط دشوار و بگیر و ببند ها داشتن چند
نفر مهمان دایمی کاری آسانی نیست ، اما آن دشواری را جناب استاد و مرحومه بانوی
ارجمند شان و سایر اعضای خانواده چگونه آسان جلوه میدادند . تا اینکه پس از مدتی
به هرات باز گشتم . در زمستان سال ۱۳۵۷ بحیث مدیر کتابخانهء هرات تعیین
شدم و تا هجوم رسمی روسها در هرات ماندم و سپس در زمستان سال ۱۳۵۸ همراه با فرزندم عبدالحکیم رهسپار ایران گردیدم و تا کنون
در این کشور زنده گی می نمایم. و از محضر اساتید بزرگوار فیض میبرم.
در ایران چند ماهی را به کارهای ساختمانی
مشغول شدم وبعدآ به فروشندگی کفش و و دست فروشی و دوره گردی در بازار پرداختم که
درین پیرانه سری نیز کماکان ادامه دارد.
در تهران حدود ۲۶ سال در خانه ای زندگی میکردم که از داشتن بسیاری از سهولت ها محروم بودم و
خوشبختانه طی چند سال اخیر این مشکل به نحوی رفع شده است.
در تهران گه گاهی چیز های می
نویسم و دفتر و دیوانی از من تا کنون بچاپ نرسیده ونه هم توانائی آنرا دارم تا
چنین خطایی را مرتکب شوم. و از طرفی هم خدای ناکرده عضو حزبی نیستم تا کتابهایم را
چاپ نمایند و توقع داشته باشند که زبان به مدح و ثناء ایشان بگشایم و از آنان
تعریف و تمجید کنم و به عبارتی عزرائیل را ابو یحیی بنامم.
انبوهی از کاغذ های پاک نویس و مچاله شده گرد
آوردم تا بعد از مرگم همسرم با خیال آسوده بتواند آنها را یکباره به آتش بکشد و
قال قضیه را بر کند.
بعضی اوقات به مجله بخارا که
بهمت دوست ارجمندم جناب علی دهباشیچاپ و انتشار می یابد شعرک های میفرستم و آن عزیز گرانمایه نیز چاپ می
نماید. به روزنامه اطلاعات نیز تا کنون هرچه ارسال داشتم لطف کردند و چاپ نمودند.
باید گفت که شعر و ادبیات مشکل آب و نام را حل نمیکند و باری دوست ارجمند جناب شفیقی هرویدرین باب گفته بود:
علم و دانش کار آب
و نان نکرد
این دوا آن درد را
درمان نکرد
ناگفته نماند که بقول مرحوم استاد بشیر دوبار
ایمانم را کامل و بقول خودم قاصر کردم ، یعنی دومرتبه مرتکب ازدواج شدم و اکنون ۱۵ فرزند و ۲۱ نوه یا نواسه دارم.
دو فرزندم پزشک هستند ، یکی
دکترای علوم سیاسی دارد ، یکی لیسانسهء زبان انگلیسی است ، دیگری دانشکدهء ادبیات
را به اتمام رسانیده و فعلآ در افغانستان مشغول تدریس میباشد ، فرزند دیگرم در
رشتهء روان شناسی درس میخواند و دیگری در رشتهء زبان مشغول تحصیل میباشد و بقیه
نیز در مقاطع گوناگون تحصیلی قرار دارند و یا خانواده تشکیل داده اند و به امور
زندگی می پردازند.
سوال:
استاد
گرانقدر جناب آقای تمنا ! از لطف و عنایت شما که به سوالات بنده پاسخ ارائه داشتید
جهانی سپاس و آرزومندم سالهای سال در کنار خانواده محترم تان زنده گی آرام و خوشی
را سپری نمایید و امیدوارم بزودی شاهد انتشار اشعار ناب و دلپذیر تان بصورت یک
مجموعهء جداگانه باشیم تا مورد استفاده ء فرهنگیان و ادب دوستان کشور ما قرار
گیرد.
جواب :
با تشکر متقابل از شما عزیز
گرانقدر که یادگار استاد جاودانه اممرحوم بشیر میباشید
که بحق تا ابد هیچکسی جای ایشان را پر نخواهد توانست و مسلمآ جایگاهء علمی ایشان
برای همیشه در فرهنگسرای ادبیاتافغانستان
و منطقه خالی خواهد بود. روانشان را شاد و یادشان را گرامی می دارم و برای شما نیز آرزوی موفقیت و کامگاری داشته ؛
امیدوارم چراغ فروزنده ای را که زنده یاد استاد بشیرروشن نموده بودند همچنان توسط فرزندان ایشان روشن نگه داشته شود. تشکر
درین قسمت توجه خوانندگان محترم ۲۴ ساعت را به نمونه ای از اشعار محترم استاد عبدالکریم تمنا جلب می نماییم:
به یاد زادگاهم
افغانستان عزیز
ای کشـــور گــرامی با
جــان برابــــــــرم
خاک تو توتیایم و سنــگ تـو گوهـــــــرم
بودم بر آستان تو یک عمر
بنــــــــــده وار
واحسرتا که بندهی مهجــــــــور زان درم
تو در میان آتش و خون می
تپـــــی و من
از دوریت به ورطه ی محنت شنـــــــاورم
یک دم ز خاطـــرم
نــــــرود آرزوی تـــــــو
ای آرزوی خاطر غمگیــــن و مضطـــــرم
من دانم و خدا که چسان بی
تو بگــذرد
خرداد و تیر
و بهمــــــن و آبـــــان و آذرم
از بس که نیــــش می
زندم خــار فرقتت
گویــی فتــــاده در دهــن شـــرژه اژدرم
ای کعبـــــه ی امیــــد
من ای زادگاه من
ای جان فدای نام تو فرخنـــده مـــــادرم
از حرمت تـــــو بود
فــــــروغ و فری مـرا
تا دور از توام ، نه فروغ است و نه فــرم
در هر نفس به سوی تو
پروازم آرزوست
اما دریغ و درد که بی بال و بی پـــــــرم
باشد به دیده ، خار تو
زیباتر از گلـــــــم
آید به کام
، زهر تو خوشتر ز شکــــــرم
ییلاق تو خجسته تر از
قصــــر جنتــــــم
قشلاق تو ستوده تر از کــــاخ مـرمـــرم
یک جرعه آب رود
هــریـــــــوای تو بـــود
صد بـــار خوشگـــوارتر از آب کــوثــــــرم
دلگیــــرم از تفــــرج
کــــــاخ نیـــــــاوران
شیدای دشت و دامن غزنی و لوگــــرم
تا ساغرم ز بادهی وصل تو
شد تهـــــی
باشد ز زهر هجر تو لبـــریز ساغـــــــرم
تا شد سپاه روس به خاک تو
جاگزیـــن
زین رنج جــان گداز بـــود دل مکــــــدرم
پوشید آسمان ترا ابــر
تیـــره گـــــــــون
تاریکتر شد از شب دیجـــــــور اختـــــرم
زان محشری که مرگ
شهیـدان بپا نمود
هردم
شود به دیده عیان ،شورمحشرم
در سنگر دفــــاع تو مرگ
است افتخـــار
این افتخار اگر چه نزیبد به سنگــــــــــرم
زان ضربه ها که پیکر پاک
تو را رسیــــد
آرم چـو یــــاد، لـــــرزه درافتد به پیکـــرم
زآوارهگان کوی تو آواره تـــر
کجاســـــت؟
هرجا که بنگرم و به هرسو چو بگــــذرم
یارب چه جرم رفت که افکند
روزگـــــــار
هرچند زود پا به کف غیر، کشـــــــــورم
چون یوسفم اسیر به زندان
زندگــــــی
یعقوب وار کــــور شد از غم ، بـــــرادرم
سهراب وار خست مرا خنجر
غمـــــــت
«تهمینه» کو که درنگرد زخم خنجــــرم
زال زرم فتاده به
زنجیـــــر بهمنـــــــــی
رفت آن
زمــــان که بود «فرامرز» یــاورم
یادآن زمانکهگنج سخن (۱) بودجای من
بودم رهین هم نفســـان سخنــــــــورم
خوش آن که در گذرگهٔ پیر
هــــــرات بود
دست دعا به روضه ی موی پیمبـــرم (۲)
خـوش آن دمی که از در و
دیوار کوی تو
آیـــد به گوش نغمـــه ی
اللـــه اکبـــــرم
۱- منظور از گنج سخن ،
کتابخانهٔ عمومی هرات است که شاعر حدود ۱۳ سال مدیر آن بنیاد فرهنگی بود. ۲- موی حضرت رسول در گازرگاه محل دفن
خواجه عبدالله انصاری در اتاقی محفوظ است و مردم به زیارت آن میروند.
۳- تهمینه و فرامرز از
فرزندانم میباشند که درایام سرودن این قصیده در افغانستان بودند.
( این شعر در کتاب درسی ادبیات فارسی دورهٔ دبیرستان مدارس جمهوری اسلامی ایران
نیز به چاپ رسیده است.)
درین
قسمت توجهء عزیزان خواننده را به نامهء منظومی که چندی قبل جناب استاد تمنا
عنوانیاینجانب قیوم بشیر و دوست گرامی ام
جناب جلال نورانی که چندسالی را همراه با ایشان در قسمت انتشار و چاپمجلهء گلبرگ سهیم بوده و همکاری داشتم، همراه
با جوابیه ایکه توسط اینجانب سروده شده است جلب می نمایم:
نامهء منظوم
سلامی به پاکی
چو آب زلال
ز ما بر بشیر و به آقا جلال
به یاران فرزانه
ی ارجمند
قلم باره گان حقیقت پسند
بیاد مهین اوستادم بشیر
سر سروران فاضل بی
نظیر
چو آید از
آن نامور یاد من
رسد بر فلک آه و فریاد من
عزیزان خدا باد یار
شما
ز رونق مماناد کار شما
شما را به یزدان قسم میدهم
قسم ها به لوح و قلم می دهم
که درگوشه ی غربت
جان گزا
گهی یاد آرید این بنده را
اجازت دهیدم ایا دوستان
که سازم بگلبرگ
مطلب روان
مرا زین نمد هم کلاهی بود
قلم بر کفم گاه گاهی بود
نویسم برای شما مو به مو
ز نرخ پیاز و خیار و کدو
زتکذیب و محکوم
قتل و جدل
ز گفتار بی حاصل و بی عمل
ز خیل وزیران مسند گزین
که اسوده حالند و بالا نشین
بجزپنج شش تن ازآن
بیست وپنج
چو مارند خوابیده بالای گنج
ز حمق نمایندهء
بی
سواد
که داد آبروی وکالت بباد
نباشد ورا از وکالت مرام
بجز کسب نان و هیاهوی نام
زوالی خود خواه وخبث
رئیس
ز بیداد قاضی و جور پلیس
ز رشوت ستانان گردن کلفت
که هریک گرانند برهیچ
ومفت
ز فاضل نمایان نا راستکار
ز مردم فریبان بی
ننگ و عار
ز آدم فروشان
نا پاکزاد
ز عابد مثالان
ام الفساد
زدالر نصیبان پر حرص
و آز
که دارند بر خود در آز باز
ز هدیه پدیران
سالوس و دزد
که دزدند پیوسته
از بار ومزد
ازین ها که گفتم
اگر کم بود
بگویم که حرفم دیگر هم بود
بگویم ز احوال آموزگار
که چون تیره باشدورا
روزگار
ز مامور کم رتبه
ی بینوا
که هردم فغانش رسد
بر هوا
زاطفال مکتب روی بی کتاب
که سوزند از تابش آفتاب
ز مستخدم نا توان
و فقیر
که باشدبه چنگال محنت اسیر
زطفلی که اورا پدرشد شهید
ز حجاج طبعان گسسته امید
ز بانوی مسلول بی سرپناه
که چیزی نداردبجزاشک
وآه
شما را ازین پس
نمایم خبر
به گلبرگ سازید اگر منتشر
وگرنه خدا یاور و یار تان
بماناد پر جوش بازار تان
واین هم پاسخ به نامهء منظوم شاعر توانا استاد
عبدالکریم تمنا