 در محمد وفا کیش وقتی مهر و نشانی وزارت اطلاعات و فرهنگ را روی نامه دید
تکان خورد ، در حالیکه لرزه در دستانش محسوس بود ، آنرا با عجله باز و به خوانش
گرفت و زیر لب گفت:
« این دیگه ، چی گدودی اس ، در بست سر محرر روز نامه ، خو
آقای اکبر پیشنهاد شده بود ، مه انتظار منظوری حتمی آنرا از طرف وزارت داشتم که
حال داره این گل تازه میشگفه. »
بعد رویش را به من نموده افزود:
" شما متظر بمانید تا من
جهت روشن شدن موضوع با والی صاحب مشوره نمایم."
قرار این هدایت ، یک هفته انتظار کشیدم ، طی این مدت حتی
نامم به اصطلاح پنسلی به حاضری داغ نشد، بناء برای معلوم نمودن سرنوشت خویش به
معاون آمریت اطلاعات و کلتور که شخص تحصیل یافته و نویسنده شناخته شده بود ولی در
اجرأت نشراتی و اداری به آن وقعی گذاشته نمیشد مراجعه نمودم.
او ضمن ابراز خوشی از تقررم بحیث سرمحررروز نامه گفت:
" جهت رفع معضله ، آمر صاحب به وزارت تماس گرفته است ،
خوشبختانه مقام وزارت به تقرر شما در بست متذکره مجددآ تاکید کرده است. "
فردای آن وقتی وارد دفتر شدم ، آمر صاحب با جمعی از دوستانش
گرم صحبت بود. سخن رانی آمر صاحب را به وضاحت می شنیدم که میگفت :
" نمیدانم چرا اکنون در کشور ما کار ها و اجرأت سر چپه روان
اس ، بطور مثال : درست اس که آقای اکبر تحصیلات خصوصی دارد ، ولی او با سی سال کار
در کوره مطبوعات پخته شده ، لذا هیچ یک از لیسانسه های ژورنالیزم که من به حق نام " زور نالیزم " را روی آنها گذاشته ام ، نمیتوانند به وی برابری کنند. چنانکه گفته
اند : " دود از کنده پوده
می خیزد." همین آقای اکبر است و من که از عهده کار طاقت فرسای طبع و نشر روز نامه
برآمده میتوانم ، آخر نوشتن یک مضمون به مسخره گی نمیشود ، معلومات و علمیت
میخواهد و به گفته تازه به دوران رسیده های زورنالیست " خلاقیت " میخواهد. "
از آنجا که آمر صاحب کلمه " زور نالیزم " و " خلاقیت " را
با لهجه یی خاصی ادا نمود ، همیزمان او بلند و باز هم بلند تر خندیدند.
آمر صاحب که استقبال کننده گان مناسبی برای بیاناتش یافته
بود صحبتش را با آواز آهنگین تر چنین ادامه داد :
آخر نمیشود به طفل شیر خواری دستور داد که پدر و پدر کلانت
را درس بده ، روز نامه نگاری اصلآ کار آسانی نیست و کار در روز نامه اتفاق اسلام ،
دشوار تر ار آنست که فکر میکنید ، زیرا مردم هرات مو را در خمیر میپالند.
بنآ اگر سهو و اشتباهی صورت گیرد ، چنانکه گفته اند:
" الله
و بلا به گردن ملا " من بحیث مدیر مسؤول جواب گو خواهم بود نه کدام ژورنالیست تازه
کار. از جهت دیگر ما که عمر خود را بپای این روز نامه خاک کرده ایم ، نباید
بگذاریم از آن " گ...ز نامه " درست شود.
بیان عبارت اخیر ، چنان با خنده های استماع کننده گان بدرقه
گردید که آمر صاحب نا گزیر به تکرار مجدد آن شد.
بعد که قهقه های مکررخاموش شد. محافظ وارد دفتر سرمحرریت
شده به من گفت: آمر صاحب میگویند که به دفتر او بیائید.
من دانستم که او به خاطر جالب نمودن بیشتر نمایشی که به راه
انداخته من را به دفترش فرا خوانده است و میخواهد برای اثبات آنچه گفته است، ثبوت
عینی نیز ارائه دهد. وارد دفتر او شدم، آمر صاحب را در جعمی به اصطلاح خودش "
کنده های پوده " خیلی سر حال یافتم .
طبق حدثی که زده بودم او یک ورق کاغذ سفید را از روی میزش
برداشت وگفت:
به شماره امروز روز نامه مطالب کافی وجود ندارد، لطفآ به آن
چوکی به نشینید و به اندازه دو ستون مضمونی بنویسید.
من ورق کاغذ سفید را از وی گرفته در محلی که برایم مشخص
نموده بود نشستم. درین موقع میان حضار و او روی خلقت انسان بحثی جریان داشت. من
موضوع را جالب یافتم، بناء مضونی زیر عنوان " انسان یا اشرف مخلوقات "
تحریر، بعد آنرا به آمر صاحب سپردم.
او عینکش را که بالای بینی گذاشته بود آنرا جمع و جور و به
مطالعه نوشته پرداخت و با ختم هر پراگراف به علامت تائید سرش را تکان داده و به
علامت تحیر ابرووانش را بالا و پائین مینمود.
سپس بدون اظهار نظر، نوشته را به یکی از حاضران محفل که شخص
مورد باور او بود سپرد.
شخص مذکور نوشته ام را به دقت مطالعه و بعد گفت:
" ماشاءالله ، نوشته یی استا دانه یی است " رویش
را به من کرده افزود: " به شما تبریک میگویم."
آمرصاحب که طور مصنوعی تبسمی را نقش لبانش کرده بود، به
دوام خوش طبعی های قبلی اش گفت:
معلوم میشود که سرمحرر صاحب جدید ما از جمله " لیسانسه
های باسواد" است. من جهت سهمگیری در محضر گرم آمر صاحب، با لبخندی یاد آوری
شدم : آمر صاحب، لیسانسه های باسواد نه بلکه زورنالستان باسواد. این بار همه
خندیدند جز آمرصاحب .
در محمد وفاکیش
|