استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
ماجرا های کاکا جمال نانوا
طنزی
از:قیوم
بشیر
ماجرا های کاکا جمال نانوا
این قسمت
آتش بس میان دو خشو
به لهجهء شیرین کابلی
قیوم بشیر
کاکا جمال نانوا که چند روز پیش یک
پسرک خانه اش شده بود بسیار خوشحال بود. آخر ای بچه گگ سر چهار دختر بود و به قول
ماما خسرش شاهزاده است . در این چند روز هر کسی که تکری خمیر خود را به نانوایی
کاکا جمال میبرد تا برایش پخته کند ، او هم فورآ قصه بچه کاکل زری خوده شروع نموده
یک نعلبکی نقل در بین تکری نانشان مانده و می گفت : ای شیرینی نام بچه گگ گلم جلال جان است ، نام خدا قندولک اس قندولک . یگان
وقت دلم اس که یا سرکار نیایم و یا اوره هم کتی خود ده نانوایی بیارم. نام خدا
بسیار یک بچه آرام اس ، اصلآ صدایشه کسی نمیشنوه. فقط همی که شو میشه دگه چشمک های
مقبولش برق میزنه و هیچ دلش نیس که خو شوه . باز اونه بیا بیبی که جمیله ، سارا ،
ذبیده و گلنار چه حال میندازن . ای میگه بوبو بتی ده بغل مه ، دیگش میگه بتی ده
بغل مه ، خلاصه ساعتک ما خوب تیر اس و ای فسقلی گگ هم هیچ صدایش نمی برایه ، ولی
زن ماما خسرم میگه که باد از چهل روز دستکه خوده میکشه ولی مه باورم نمیشه و میگم
که ای کلش گپ های زنانگی اس . او امروز نام خدا چار روزه شده و روز جمعه بخیر بریش
شو شش میگیرم . البته سبا صبح دلم اس که نانوایی ره قایم کنم چونکه باید ده کوچه
خرابات رفته چند نفره ببینم که روز جمعه بیایند ساز کنن . ماما خسرم و زنش میگن
باید یک آشپز هم بگیرم که دیگ هاره بپزه . مقصد کوچه گی های ما خو کل شان خبر هستند
و شاید هم پشت حولی ره فرش کنیم که نام خدا نفر زیاد میشه.
بدین ترتیب کاکا جمال در ضمن اینکه نانهای
مشتریانش را می پخت همرایشان قصه نموده و همه را دعوت نمود که روز جمعه به خانه
شان بیایند که محفل شب شش جلال جان است.
بالاخره
روز جمعه فرا رسید و در کوچه غوغای عجیبی بر پا بود که نپرس ، مهمانها از بالا و
پایین سرک بطرف خانه کاکا جمال به حرکت بودند، آشپزها تپ و تلاش خاصی داشتند و
مطرب ها هم از راه رسیده بودند و در حال آماده ساختن آلات موسیقی خود بودند که
دفعتآ غالمغالکی عجیبی از بین خانه کاکاجمال بالا شد ومعلوم شد که مادر کاکاجمال و
مادر شاهگل گفتگو دارند. خشوی کاکاجمال که بی بی گل نام دارد به مادر کاکا جمال
میگوید که یکماه باد باز بخیر اینمتو یک مافل سنتی هم بگیریم ولی مادر کاکا جمال
میگوید کور خاندی ایقه پیسه از کجا میشه بچیم روز تا شام ده پیش تندور ششته و نان
پخته میکنه که یک دو روپه پیدا کنه اورا هم باز بیاره بری تو مافل ساز و آواز جور
کنه؟ تو از خدا نمیترسی؟ اگه نواسه گگ خوده بسیار دوست داری خو تو چرا بریش یک
مافل سنتی نمیگیری؟ کاشکی باز دخترت اولاد اول خوده بچه می آورد . بسیار کمال نکده
سر چار دختر یک بچه گگ زاییده ، اگه طفلک اولش بچه می بود مه خودم بریش جشن
میگرفتم . هنوز حرف های مادر کاکاجمال خلاص نشده بود که بی بی گل حرفش را قطع
نموده گفت:
برو ده قار خدا شوی کتی ازی گپهایت . دخترم اگه
دختر هم زاییده نام خدا ببی هر کدامیش پنجه افتوه می مانه ، برو تو نواسه های
دختری خوده ببی کل شان قاق قاق ، مردنی هیچ دل آدم نمیشه سوی شان ببینه .
خلاصه کلام سرو صدا و
گفتگوی این دو خشو چنان بلند شد که همه مهمان ها متوجه قضیه شدند وکاکا جمال
بیچاره که کسی به حرفش گوش نمیداد عرق از سرو صورتش جاری شده حیران مانده بود که
این چه مصیبت است ولی مادر فضلو همسایه بغلی کاکا جمال که تازه از راه رسیده بود
داخل صحبت شده و میانجیگیری نمود ، چون او بزرگتر محله بشمار میرفت همه به وی
احترام داشتند . او از هر دوی شان خواهش کرد که تا ختم مجلس جنجال نکنند که این
باعث آبرو ریزی کاکاجمال نانوا که همه احترام او را دارند خواهد شد و بدین ترتیب
آتش بس میان این دونفر با میانجیگیری مادر فضلو برقرار شد و آنشب به خوشی وخرمی به
پایان رسید ولی از اینکه بعدآ جنجال شان به کجا رسید اگر خبر شدم بازهم برای تان
قصه خواهم کرد . پس فعلآ خدا نگهدار.