|
 قیوم بشیر
گفتم: دلم سرایت!
قیوم
بشیر
ملبورن
- استرالیا
۷ سپتامبر ۲۰۰۹
*********
گفتی : دلا کجایی ؟ گفتم : دم
سرایت !
گفتی : ز من چه خواهی ؟
گفتم : که
خاک پایت !
گفتی : که
خاک پا را ؟ گفتم : که چشم ما
را !
گفتی : به دیده هایت ؟ گفتم : که
از برایت !
گفتی : که مهربانی
! گفتم : نشان عشق
است!
گفتی : چه می توانی ؟ گفتم : که جان فدایت!
گفتی : که جان شیرین ؟ گفتم : به یک ندایت !
گفتی : اگر نخواهی
؟ گفتم : به آن خدایت
!
گفتی : که از کجایی ؟
گفتم
: که آشنایت !
گفتی : چه آشنایی ؟
گفتم : ز هر نگاهت !
گفتی : دلم شکسته !
گفتم : ز غم رها
کن!
گفتی : که جان و دل را
، گفتم : اسیر راهت !
گفتی : در آرزویی ؟ گفتم : به جستجویت !
گفتی : به جستجویی
؟ گفتم : به آرزویت !
گفتی : که شام وصل است ، گفتم : به وصل مویت!
گفتی : به زلف مشکین ؟ گفتم : به آن شکوهت !
گفتی : دلم گرفته ، گفتم : سکوت تا کی ؟
گفتی : سکوت عشق است! گفتم : چه بی نهایت !
گفتی : خدا نگهدار ! گفتم : کجا توان
رفت ؟
گفتی : به مسلخ عشق ! گفتم : کو رهنمایت ؟
گفتی : « بشیر» کجا شد ؟ گفتم : به انتظاراست!
گفتی : چه خواهد ازمن ؟ گفتم : جواب هایت !
گفتی : جواب ندارم !
گفتم : جواب همین است!
گفتی : غریب و
تنها ! گفتم : دلم سرایت !
|