مرا بگذار تا در فرش گِل آلود این زندان
به زیر نوری کز این باد رَو بر شانه می تابد
بگویم هستی را بدرود
مرا بگذار تا آزاد گیرم دامن مرگم
مرا دیوار این زندان هزاران بار بهتر می رسد در چشم
از آن زندان آزادی
از آن زندان بی دیوار
مرا این ظلمت زندان خوشتر آید از آن نور
کز برقش دهم از دست بینائی
مرا خاموش بودن به ز صحبت با زبان غیر
مرا زنجیر پولادین به در دست ودر پایم
از آن بی دستی ئی با دست
وزآن بی پائی ئی با پا
درآن غمگین سرا, بیدادگاه , کشتار گاه حُر
درآن سنگسار گاه حرمت انسان
تمام هستی ام مجروح و خونین شد
مرا مردن درین جا جشن آزادیست
هزاران بار بهتر
بهتر از آن آشیان زر