|
 انجنیر حفیظ اله حازم
تماشا
انجنیر
حفیظ ا له حازم
*********
تا.....
چشم کار میکرد
اشباح در حرکت بودند
و آدمیت در تابوت
فانوس ها رنگ و نور باخته بودند
شور بختی در شهر چیره بود
چه سر گردانیی
گویی هستی معجزه شده
دهلیز ها مسدود
کوچه ها مزدحم
و ره دنیا بسته
کو دریچه یی که آب باشد و زندگی و حیات
عطش در تنور بقا میسوخت
و هوا متعفن بود
فرصت ها رفته بودند
کوچ خاطر ها بود
ستاره نامش را سیاه کرده بود
و چشمش
برق نداشت
که مرا
به تماشا فرا خواند.
|