|
 پروین پژواک نگینه و ستاره نام مجموعه ای از داستانهای شیرین و زیبا، دوست وهمکا ر خوب من محترمه داکتر پروین پژواک است. این کتاب در کابل توسط راکت های کور دشمنان فرهنگ مردم افغانستان با مطبعه دولتی یکجا به آتش کشیده شده بود و باردوم در کشور کانادا چاپ شده است.
از این نویسنده جوان تا کنون چند کتاب زیبا دیگر ننشر شده است که عبارتند از:
- گل و گل من، کابل من ( سفر نامه )
- ماجرا های آرش (رمان برای اطفال )
- مرگ خورشید (مجموعه شعرهای پروین پژواک)
- دریا در شبنم (مجموعه اشعار پروین پژواک )
پروین جان در زمستان سال 1345 در شهر زیبای کابل در یک خانواده روشنفکر چشم به جهان گشود . زمانی که من مدیر مسوول مجله "دکمکیانو انیس" بودم ، او محصل فاکولته طب بود و در پهلوی تحصیل به سرودن اشعار مقبول ونوشتن داستان های جالب برای کودکان ونوجوانان میپرداخت، از وی داستان های زیادی در مجلۀ دکمکیانو انیس وسایر نشرات به چاپ رسیده است.
مجموعه نگینه و ستاره که شامل 12 داستان کوتاه، جا لب وخواندنی بوده، در 124 صفحه با قطع وصحافت زیبا از طرف "انتشارات هژبر" در کشور کانادا با تیراژ 500 نسخه چاپ شده است. در صحفه اول این کتاب آمده است:
" مادر دل است و پدر عقل ، با اینهمه هر گز دلی چنین پیر و عقل و عقلی چنین شیفته ء دل ندیده ام! "
با اخلاص و محبت بی پایان
اهدا به مادرم عفیفه پژواک و پدرم نعمت الله پژواک
همچنان او در جای دیگر در این کتاب نوشته است:
به نام خداوند یکتا
شبی در کودکی ستاره کوچکی از آسمان میان دستانم سقوط کرد و من آن را در باغچه ء حویلی ما کاشتم.
ستاره را کسی ندید . چه روز در نور آفتاب پنهان بود و شب که بر باغچه نور میپاشید ، جز من کسی بیدار نبود.
اکنون آن ستاره بزرگ گشته و شگوفه نموده است . شکوفه های با رنگ گرما و با عطر نور.
چون شگوفه ها به ثمر رسیدند، هر رهگذری را میوه یی از نور خواهم بخشید تا هسته اش را در خاک بکارد و باغی از ستاره در زمین بروید.
پروین جان واقعآ کودکان و نو جوانان را از صمیم قلب دوست داشته و همیشه بفکر آنهاست تا داستان و یا شعر نوی برای آنها بنویسد و یا بسراید. او اکنون مادر چهار فرزند نازنین است و مصروفیت هایش بیشتر شده است .
نقاشی ها و دیزاین های این کتاب و کتابهای دیگرش از دوست و همکا ر دیگرم، جوان پر کار و با استعداد، کارتونیست شناخته شده کشور محترم همایون هژبر شینواری همسفر و همسر هنرمند داکتر پروین پژواک میباشد. و در آینده نزدیک در این صحفه کارتون های جالبی را از این هنرمند موفق، خواهید دید.
بنده افتخار دارم که اولین داستان را از کتاب "نگینه و ستاره" و از خواهر نازنین خود تقدیم شما خواننده گان محترم سایت 24ساعت مینمایم. مهدی بشیر
تار پخته
گدی پران بالا رفت... بالا تر رقت.
آسمان آبی بود وگدی پران سفید با تاج سبز و دو دنبک طلایی چون دو خوشۀ گندم در آن جلوۀ خاصی داشت.
مصطفی روحش را از هیجان با گدی پران در پرواز میدید. گوتک تار آزادانه میچرخید وگدی پران بالا و بالاتر میرفت.
مصطفی مغرور شده بود و گدی او بسان کبوتر سپید در آسمان میپرید. وروح او را بالا میکشید که نا گاه... از بام همسایه گدی پرانی به سرعت باد صفیر کشان به پرواز در آمد. سیاه بود و ستاره سرخی بر جبین داشت.
مصطفی وارخطا گشت و شروع به پایین آوردن گدی خود نمود. بچه ها در بام ها و کوچه ها جمع شده فریاد میکشیدند: گیر آمد، گیر آمد... بالاخره ملخک به گیر افتاد!
چند گدی پران دیگر هم به هوا شدند وبه سوی کبوتر سپید تاختند.
مصطفی به سرعت تار را پایین میکشید اما دیگر دیر شده بود وتار گدی پران سیاه به دور تارش پیچید.
لحظه یی دو نقطۀ سیاه و سپید در آسمان چرخیدند وسپس تار در دست مصطفی سست شد. گویی تار دلش را بریدند. سراپا به لرزه در آمد و کبوترش ملاق زنان به پایین سرا زیر گشت. بچه ها هلهله میکردند و در کوچه میدویدند.
مصطفی گیچ از بام فرود آمد و به کوچه دوید. میخواست فریاد بزند: او را نگیرید... او را نگیرید! اما گریه مجالش نمیداد.
گدی پران بدست بچه ها افتید. هیچکس نمیخواست گدی پران از آن دیگری شود. همه به آن چنگ می انداختند... گدی پاره پاره شد. بچه ها پاره های آن را در دست میفشردند و غاصبانه میخندیدند. مدتها آری مدتها بود که به این گدی پران سپید با دو دنبک طلایی چون دو خوشۀ گندم حسد ورزیده بودند.
مصطفی در میان کوچه ایستاده بود و گریه میکرد. به پرهای سپید کبوترش در دست بچه ها میدید و گریه میکرد. همانقدر که گدی پران او بزرگ بود خودش کوچک بود. بچه ها به حال او ترحم شان آمده بود. پسری به او بانگس های شکستۀ گدی اش را داد. مصطفی فهمید و شرمید. به خانه دوید. اما هر چه میکرد چشمانش باز هم لبریز اشک میگشت. گویی برادرش را همین حالا کشته و پر پرش کرده باشند.
آری گدی پران سپید یادگار برادر بزرگ و شهیدش بود. برادرش قدی بلند داشت. بسیار قوی ومهربان بود و گدی پران بازی او در همۀ کوچه شهرت داشت. شبی که او نشست و گدی پران سپید را ساخت، مصطفی در کنارش بود و با آنچنان نگاهی به گدی سپید میدید که برادرش به خنده افتید و گدی را به او بخشید.
فردای آنشب برادرش رفت و دیگر برنگشت.
مصطفی گدی را چون برادرش عزیز میداشت. شب ها گدی را بر دیوار مقابلش می آویخت وبه آن میدید. روز ها گاهی بر پشت بام میرفت وبا گوتک تاری که از قوطی خیاطی مادرش بر میداشت، گدی را اندکی به هوا بلند میکرد. ولی همین اندک کافی بود تا چشم بچه های همسایه به آن افتد و اتش حسادت شان برافروخته گردد. چون مصطفی با گدی پران سپیدش بر بام ظاهر میگشت، بچه ها از بام های مجاور صدا میزدند: بلند کو... بلند کو... بیا جنگ پرتیم.
اما مصطفی گدی خود را پایین میکرد و میگفت: مه جنگی نیستم.
بچه ها او را خوردترک، ترسندوک و گدی اش را کبوتر سفید مینامیدند. اما آنروز... آسمان آبی بود وشمال آنچنان مساعد که کبوتر با وجود سنگینی اش به آسانی بالا رفت وآنچنان لذتی به پسرک دست داد که آنرا بالا وبالاتر برد و... پسرک باز به گریه افتید.
شب چون همه خوابیدند، برخاست شمعی برافروخت. به بانگس های شکستۀ گدی اش دید و به شبی اندیشید که برادرش گدی را ساخت. کاغذ سپید فیروزه یی را که داشت آورد وبرید. بانگس های شکسته را منظم ساخت. یک چوب را کمان کرد و چوب دیگری را ستون ساخت. کاغذ را به بانگس ها سرش نمود و تاج سپیدی بر سرش گذاشت. چون کوهی آبی رنگ بود که بر قله اش برف باریده باشد.
مصطفی همانطور که به ساختن گدی پران مشغول بود احساس میکرد دستانش بزرگ شده اند. قامتش بلند شده میرود و بر پشت لبش سنگینی بروت های لطیف را احساس میکرد. آری حس میکرد که این خودش نیست بلکه برادرش است که گدی را میسازد. چون کار تمام شد. همانسان به خواب رفت و روشنایی شمع هم چنان بر او، دستانش و کوه آبی پر برفش نور میپاشید...
شب خواب دید که تبدیل به برادرش شده است و دیگر مصطفی کوچک نیست.
صبح چون برخاست بر کنار پنجره رفت. آسمان آبی بود. نسیم سرد صبحگاهی را بلعید و احساس نیروی عجیبی کرد.
بسوی مادرش دوید. پاهای او را در آغوش گرفت، خود را به دست های او آویخت و دستانش را بوسید. مادر از چهرۀ دگرگون پسر حیران شد.
پسر با صدای رسا گفت: مادر چرخۀ تار برادرم مه برم بته.
مادر سری تکان داد: برت گوتکی تار دگه میتم اما...
پسر گفت: نی مادر تار خام زود میسکله، تار پخته میخایم!
مادر چرخۀ تار پسر بزرگش را از روی میخ دیوار برداشت. لحظاتی با چشمان پر اشک به آن خیره شد، سپس آنرا در دستان پسر کوچکش گذاشت وپیشانی اش را بوسید.
مصطفی با چرخۀ تار شیشه خورده و گدی پران زیبایش بر پشت بام رفت.
قامت برافراشت، بی هیچ ترسی گدی را به دست باد سپرد و بال های برافراشتۀ روحش را چون عقاب بلند پرواز بر فراز کوه های بلند و پر برف وطنش به پرواز در آورد...
ششم دلو 1367 – کابل – پروین پژواک
|