رئیس : ها ... اینه اینجه اس ... او هم خلاص اس ...
احکام دادیم ... بگو ویزه کنتروله گرفته اجراات کنند ...
سکرتر : رئیس فابریکه سمنت غوری ره په وقت برتان رخ کنم ...؟
رئیس : از صدارت که آمدم باز گپ میزنم ... مقصد بیادم بتی که مسئله سمنت بسیار جنجالی
شده ، باید همراه او گپ بزنم...
سکرتر : گفته بودین انجنیر صاحباره ده اتاق مجلس جمع کنم ...
رئیس : نی ... این کاره فعلآ معطل کو ... یکدفعه همی جلسه دفتر صدراعظم صاحب بگذره
... ببینیم که دگه چی گپهای نو هدایت داده میشه ... جلسه صدارت بسیار مهم اس ...
وزیر فواید عامه ... رئیس عمومی با نکها و رئیس ساختمانی بنایی ره هم خواسته...
سکرتر : گزارش تان تیپ شده ... مونسه جان گفت فقط همی غلطی های تا یپی ره اصلاح میکنه
...
رئیس : اینه دوسیه کارهای معاون تخنیکی ، معاون ساختمانی و معاون فنی ره هم همرایت
ببر و برشان بتی
( سکرتر دوسیه ها را گرفته میخواهد
خارج شود )
مدیر صاحب ... راستی میخواستم بگویم
که پذیرش مراجعینه امروز کنسل کو ... میخواهم ذهنم بر جلسه صدارت آماده باشه ...
سکرتر : اما رئیس صاحب .. یک سه نفر بسیار دیر اس که انتظار کشیدن ... میخواهن شما ره
ملاقات کنن ... بسیار آدمهای شیرین زبان هم هستن ...
رئیس : خو ... فرق نمیکنه ... ای سه نفر می پذیرم ... برو و به نوبت روان شان کو...
سکرتر : صاحب مه برشان گفتم که کدام تان اول میرین ... میگن ما یکجایی میریم ... میگن
هر سه ما یکجا با جناب رئیس صاحبت عمومی ملاقات میکنیم.
رئیس : عجب ... ای چه رقم است ...؟
سکرتر : مام نمی فامم صاحب ... همطور دست به گردن همدیگر انداخته و یکی دگه ره جان و
قربان گفته میرن ... صاحب چنان همدیگر خوده ناز میتن که فقط بگویی سه برادر بعد از
بیست سال همدیگر خوده یافتن ... اصرار دارن که همگی شان یکجایی پیش شما بیاین ..
رئیس : عجب .... خوب .... شاید ای قسم ر مه هم خوبتر باشه و کمتر وقت مه همراه شان
تلف شوه ... برو هر سه شا نه روان کو ...
( سکرتر خارج میشود ، لحظه یی بعد گل
آغا ، شیر آغا و قند آغا وارد اتاق رئیس میشوند و یکجایی سلام میدهند)
گل : صاحب ... خدمت از ماس
، امر از شما ... ما سه نفر صاحب آمدیم که چند دقیقه وقت گرانبهای شماره بگیریم .
رئیس : بفرمائین ...
قند :صاحب ما سه نفر بسیار رفیق های جان جانی هستیم .
شیر : و چون خواست و تقاضای ما یک خواست شریفانه ، نجیبانه ، صمیمانه و صادقانه است
، یقین داریم که جناب شما به تقاضای ما جواب مثبت میدهید.
رئیس : طبعآ ... اما مه باید اولتر از همه بفامم که شما از مه چی میخواهین تا بعدآ
ببینم که مه برتان چی خدمتی کده میتانم ..
گل : صاحب ... اولتر از
همه ما بایت خوده معرفی کنیم ... مه صاحب خاک پای تان گل آغاز مأمور وزارت مالیه
هستم ..
قند : صاحب ، گل آغا نی ... گل آغای گل ... گل آغای گل گلاب ...
صاحب بسیار گل آدم اس .
شیر : صاحب ... این گل آغای ما نسترن است
... جریبن است ... گل میخک است ... گل انتری و پتونی است .. خلاصه یک باغ گل است .
قند : صاحب گل شبوس ... گل لاله اس ... گلا باتون اس .
شیر : صاحب گل ارغوان است ... این مرد یک گلباغ است
یک گلبهار است ...
قند : گل غندی ...
شیر : یکدسته گل است ...
قند :گلپی اس صاحب ... گلپی ...
شیر : صاحب اگر این گل آغاز ما به گلستان رود
، تمام گل های گلستان وقتی گلیت خود را با گلیت گل آغای ما مقایسه کنند از
خجالت پژمرده و پرپر میشوند.
قند :صاحب خودش گل اس ... سخنش گل اس ... بویش مثل گل اس ... اما
خدا نکنه که عمرش گل باشه ... ومن صاحب ... خدمتگار تان خاک قندآغاستم ...مامور وزارت مخابرات
گل : نی ... صاحب ... قند آغا نی ... قند آغای قند
... قند آغای شیرین ... قند آغای نبات ... صاحب بسیار شیرین ادم اس .
شیر : صاحب این قند آغای قند ما ... سراپا حلاوت است ... سخنش شکر ، رفتارش شیرین
... افکارش عسل ... و اندیشه اش مرباست ... بلی ..
گل : صاحب ای قند آغای
ما اگه ده یک دکان قنادی درآیه ... صاحب همی چاکلیت ها از خجالت ده همو قوطی های
خود او میشن ... قندیت ایره که قند خشتی ببینه آرد میشه ... از دیدنش صاحب مربا ده
مابین مرتبان ترش میکنه ... پوپنک میزنیش ...
شیر : صاحب این قند اغای قند ما ، نقل مجلس ماست .
گل : خلاصه صاحب قندول
اس ... شکر پاره اس ..
شیر : شیرین سخن و شکر بیان است ... و اینجانب صاحب که مخلص شما باشم شیرآغا هستم .
مامور وزارت اطلاعات و کلتور.
قند + گل : ( بیک آواز) شیر آغای شیر .. شیر آغای جان شیر
گل : صاحب بسیار عالم
آدم اس ..
قند : ادیب اس .. صاحب ... ادیب ...
گل : شاعر مشرب ...
قند : هنرمند ... هنرشناس
گل :صاحب یک کلکش هنرس
... یک کلکش ادب اس ... دگه کلکش دانش اس ... ودگه کلکش صاحب چیز اس ...
قند : چه کله داره و چی زبان ...
گل : چی دانش و چی بیان
..
قند :ای شیر آغای ما یک شیر عادی نیس ...
گل : صاحب یک شیر غران
اس .
قند :یک شیر دل اس ... یک شیر مرد..
گل : صاحب شیر واری شعر
میگه ...
شیر : رفقا شرمنده ام نسازید...
قند : صاحب یک شیر واقعی اس ..
رئیس : نفامیدم ... ای شیرآغا و گل آغا و قند آغا نامک های نازدانگی تان است یا نام
های واقعی ....
شیر : ای خاک بر سرم ... غافل شدم ... عزیزان ... ما باید نام های رسمی خود را
بگوییم .بلی ...
گل : ها بخدا ... همو
نام های ما که ده رسمیان اس ...
شیر : موسی نوشته میشود ... موسا خوانده میشود، ماننند عیسی و عیسا ... ماند مینی و
مینا .... واسم من جناب رئیس صاحب عمومی ستار است . س ، ت ، الف ، ر . اگر ستار
بخوانید آله موسیقی است و اگر ستار بخوانید بنده میباشم . بلی
رئیس : خوب ، ودود جان ... موسی جان و ...( به سوی شیر آغا جدی نگاه میکند) و ستار
خان ... ایره بگوئین که شما سه نفر چطور تشریف آوردین ...؟ ( به یگانه چوکی که
مقابل میز رئیس است اشاره میکند) اینجه یک یک نفر نشسته و گپ بزنین .
گل : بشی اینجه ... شیر
آغای شیر بشی و گپ بزن ..
شیر : من ... بنشینم ... و شما ایستاده بمانید ...؟ استغفرالله...استغفرالله ...
چنین جسارتی از من بعید است ... شما بنشینید گل اغای گل ... بفر مایید.
گل : مه ؟ .... توبه
.... تو به.... شیر اغایم و قند اغایم ایستاده باشن و مه بنشینم ...؟ توبه .... مه
این بینی بریدگی ره کجا ببرم ...؟ بشی قند آغای قند ... خی خودت بشی ...
قند : اوهو ... عجب ... مه بشینم ...؟ شیر اغایم ایستاده باشه ...
گل گلاب ایستاده باشه و، مه بنشینم... کور میشم ... کور میشم ... مره خدا کور
بسازه که ده مقابل شما ایقدر بی چشم و روی شوم..
گل : جناب رئیس صاحب
عمومی .... ما سه نفر همطور ایستاده پای چیز میکنیم ... هه .... عرض حال میکنیم .
رئیس : بفرمائین ... خی هرچه زودتر ... مه وقت بسیار کم دارم ...
قند : صاحب ما همی سه نفر بسیار رفیق های جان جانی هستیم .
گل : صاحب همی ما یک
دوستی داریم ... یک صمیمیت و محبت داریم که بیخی چیز اس صاحب ...هه ..
شیر : خالصانه و خلل ناپذیر ...
رئیس : بسیار مبارک اس ... برتان تبریک میگم .
قند : ما جدایی ناپذیر هستیم صاحب ...
گل : همی ما سه نفر یک
لحظه طاقت جدایی از همدیگره نداریم .
شیر : صاحب ! به قول شاعر که میفرماید ، ما یک روحیم اندر سه بدن ..بلی.
رئیس : واه ... واه ... بسیار عالی ... خوشا بحال تان ...
قند :صاحب ، خانه های ما نزدیک همدیگر است و ما هر شام یکی دگی
خوده ملاقات میکنیم ..
رئیس : عیش کدین ...
گل : اما محل کار ما ده
سه جای مختلف اس ... یکی ما ده وزارت مخابرات ... دگه ده وزارت اطلاعات وکلتور و
دگه ده وزارت مالیه .... ما ده طول روز و ده ساعات رسمی کار همدیگر خوده دیده
نمیتانیم.
شیر : در طول روز آه سرد از دل پردرد میکشیم به خاطر دوری از همدیگر ...
قند : فراق مطلق...
گل : اینه همی اس که آمدیم به حضور
شما که اگر لطف کننین و موافقه های ماره از وزارت های مربوطه ما خواسته و ماره ده
همی ریاست ده یک شعبه تبدیل کنین.
رئیس : این خو امکان نداره .... ده یک شعبه ما سه بست خالی نداریم ...
گل : پروا نداره ...
اگه شعبه های مختلف باشه ، بازهم ده همی یک تعمیر و ده یک دهلیز باشیم بازهم خوب
اس ... اقلآ ده یک محل کار خو میباشیم ...
شیر : پروا نداره ... اگر امکانات محدود باشد ، در منازل پائین و بالای اداره هم اگر
جابجا شویم ، اعتراض نداریم وقناعت میکنیم .