24 ساعت - نسل دزدي شده
spacer
مطالبی که در این صفحه نشر میشود عقاید نویسنده گان محترم آن است و نظر ۲۴ ساعت نمیباشد.
 
spacer
spacer
صفحه اول
افغانستان
سیاسی
تبصره بر خبر
معرفی چهره های فرهنگی
کتاب و کتابدوستان
مقالات جالب و پژوهشی
گفتگو ها
بیان حقایق
مسایل جهان و منطقه
طنز
نمایشنامه ها
کارتونهای هژبر شینواری
آثار هنری بشیر بختیاری
باچه آزره تقدیم میکند
داستان
دنیای شعر و شاعران
اشعار حاجی محمد کاظمی
اشعار مرحوم استاد صابر هروی
اشعاراستاد غلام حیدر یگانه
اشعار قیوم بشیر
اشعار حشمت امید
اشعار انجنیر حفیظ اله حازم
اشعار نورالله وثوق
اشعار سجیه الهه احرار
اشعار فریده اکبری
اشعار صالحه وهاب واصل
اشعار محمد اسحاق " ثنا "
اشعار خواجه عبدالله احرار
اشعار نعمت الله پژمان
اشعار ودود فضلی
اشعار زهره صابر «هروی»
اشعار ظفر خان " اهتمام "
اشعار همایون شاه عالمی
اشعار سید محمد اشرف فروغ
جوانان
کودکان و نوجوانان
از دفتر خاطرات
معرفی کتابهای جدید
فرهنگ مردم
لهجه ها و اصطلاحات محلی
با کشور تان آشنا شوید
نقد بر کتاب ،مقالات، فلم و..
به مشکلات مردم توجه کنید
جالب و خواندنی
مشاهیر جهان
هنری و فرهنگی
گزارشهای ولایتی
مطالب انتخابی و ارسالی شما

دوستان و نویسنده گان گرامی!

درصورتیکه خواسته باشید نوشته های تان در این سایت نشر شود میتوانید بعد از تیپ کردن آنرا از طریق

Word

به این ایمیل آدرس

mehdibashir@gmail.com

بفرستید

Tel:0031644388706

سایت ۲۴ ساعت از شما و در خدمت شماست.

استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد

سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند

قابل توجه نویسنده گان محترم !

مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.

 

 
نسل دزدي شده

جلال نورانی
جلال نورانی
     نمايشنامه

Stolen Generation

     نسل دزدی شده

  كركتر ها:

شيردل : مرد پنجاه ساله - خوري گل : همسر شير دل 43 ساله

جان محمد: مرد چهل ساله - نفس گل : همسر جان محمد

فقير خان : مرد چهل و پنج ساله - سارا : همسر فقير خان

و چند دختر وپسر خرد سال

ديكور : منزل شير دل در آستراليا – خانه يك منزله مفشن . تمام وسايل و فرنيچر در خانه موجود است . نيم روز است . خوري گل مصروف جا بجا كردن كست هاست. شيردل بالاتنه سپورتي و تنبان افغاني به تن دارد. ايزار بند مهره دوزي شدهء تنبان معلوم ميشود.

شير دل : او زن ... اي تنبان برزويم كجاس ... با اي قسم لباس پوشيدن مه خو به جيكر قطعه ميمانم

خوري : همطور كه بچه و دخترت انگليسي و فارسي ره شير و شكر گپ ميزنن توهم شير وشكر لباس مي پوشي ... يادت اس كه چند روز پيش از تنبلي ده پيراهن دريشي خوابت نكتايي بسته كدي و شاپنگ رفتي.

شير : حالي يك روز يك ذره تنبلي كدم ، ايقدر ده رويم نكش. ايكه اولاد هايم شير و شكر گپ ميزنن ، كدام نقصي نداره . كل اولاد ها ده اي محيط همیطور شدن ... حتي حالي كلان ها هم بری ازيكه فهميده و انگليسي دان معلوم شون شير وشكر گپ ميزنن... هر قدر ده گپ زدن آدم از لغات انگليسي استفاده كنه همو قدر متمدن معلوم ميشه ... اما اي لباس هاي وطني ما ( به ايزار بند اشاره ميكند) همراه اين لين و دينش كتي كالاي سپورتي نمي خانه.

خوري : خوب ده فكر خود هستي ... اما مه بيچاره كه صد دفعه برت ميگم او نام پس مانده كابليمه نگير ... خوري گل موري گله يك سو بان و آدم واري مره سوزي بگو باز يگان دفعه يادت ميره ... خوري گفته حوري مره ميخوري ...

شير : سوزي جان ... ماي دارلينگ سوزي ... خو چه كنم، يگان دفعه يادم ميره ... آخر چهل سال تره همگي خوري صدا كدن ...

خوري : اينه ... اينه ... ببي ني كه گپ ده كليت نمي شينه. ده سال اس كه برت تكرار ميكنم كه سي ساله هستم باز سر چهل سال زبانت كوك ميشه.

شير : ملامت ... ملامت ... بيخي گيلتي ... دگه اي مستايك تكرار نميشه .... اما به شرطيكه توهم يك ذره دماغته به كار بندازي و كلمات انگليسي ره ده گپ زدن ، مخصوصآ پيشروي هم چشما فراوان به كار ببري...

ده اين دوازده سال كه ده استراليا آمديم ، كورس خواندي ، هر روز از T.V و اولاد ها انگليسي ميشنوي ، اما او طوريكه لازم اس شير وشكر گپ نميزني ... دگاره ببي ، سه سال ميشه كه آمدن باز وخت شور خوردني انگليسي باد ميكنن... اينه اينالي مهمان ها ميرسن ... خبرت كديم كه فراوان انگليسي توكينگ كني كه دهان شان واز بانه ... سويه ات ره بالا نشان بتي ... نشه كه پيشروي اونها سر بچيت صدا كني كه او قوقله شده كجا گم وگور شدي ... الهي سرچك و سرنگون شوي .

خوري : خاطرت جمع باشه ... باز لنگويچه خات ديدي ... دان شان اوپن خات ماند ... بيچاريش ... مه همو دوازده سال پيش كه نو آمده بوديم شو آف كدنه ياد داشتم . از همو اول تره كه معاون مديريت ترانسپورت بودي معاون رياست ترانسپورت معرفي كدم...

شير : او زن ... بخدا همي عقل و تجربه ما وتو دوازده سال پيش بسيار كم بود... گفتي معاون رياست ترانسپورت بودم ، اينه همي نام معاون صاحب ده سرم ماند... عوض سراجي گفتي ده ميكرويان زندگي ميكديم اين هم ماند ... بلا زده بوديت كه همو وخت مره صفا معين معرفي ميكدي و ميگفتي ده وزيراكبرخان سه خانه داشتيم ... ده يكيش خود ما زندگي ميكديم دو تاي دگيشه بر سفارت خانه ها كرايه داده بوديم...

ولا بسيار پشيمان هستم ... ما و تو بسيار لحاظ اي مردمه كديم ... حالي كه لاف هاي كته كته دگر هاره مشنوم ، از لافك هاي چوچه خود بسيار پشيمان هستم.

خوري : حالي چرا جگر خوني ميكني ... چرتته خراب نكو ... خدا دگه لاف ها ره نگيره ... لاف اينجه ره ... ما وشما دوازده سال پيش آمديم ... اما دگا خو ده اي سالها آمدن .

شير : اوف كه دلم ميترقه ... خبر داري يك روز ده يك محفل افغانها يك آدمه ديدم ... اوره هم معاون صاحب صدا ميكدن ... خوده وخت به نام معاون كدام رياست معرفي كده بود ... خوب كه دقت كدم يادم آمد ... ده صدارات معاون تحويلدار بود.

خوري : خو دگه ميگن لاف خو از بابه كس نيس.

: ميگفت يك خانه خوده ده وزير اكبر خان بر سفارت ليبيا كرايه داده بودم و ده خانه شهر نوم زندگي ميكديم . دلم جغو زد كه برش بگويم ... او پوده ... مه خو تره ميشناسم ... ده گلاب كوچه درخت شنگ زندگي ميكدي ، ده جيب بغلي واسكت چرك و چتلت هميشه قوطي نسوارت بود ... چرا ايقدر لاف تير ميكني ... اما نكتايي ره ديدم ، دريشي ره ديدم ، پيپ كشيدنشه ديدم ، موتر B M W ره ديدم ، گفتم ني ، شيردل بچيم ... هيچ خوده نخار ... كسي گپته باور نميكنه ... او هم عقده ميگيره و دشمنت ميشه ... او هم رسوايت ميكنه ... اينجه هر كس يكي دگه ره گل آغا ميگه كه او هم خودشه شير آغا بگويه ... ناچار مثل دگا مام اوره معاون صاحب معاون صاحب گفته ميرفتم ... اما تره ولا او معاون نا مه معاون برابر ... مه اقلآ معاون مديريت ترانسپورت بودم ... نه معاون تحويلدار.

خوري : ( باقهر) معاون رياست ترانسپورت بودي ... چند دفعه برت بگويم ...

شير : آخ ... خو از همو اول معين ميگفتي ...

خوري : او روز دگه كه ده بيچ رفته بوديم ، او چند فاميل انتيك نو آمدگي ره ديدي ...؟ از زناي شان از هر كدام كه پرسان ميكدم ده كابل چه ميكدي ، ميگفت او فاكولته كه بر آمدم ... نمي فامم مديره بودم و رئيسه بودم ... استاد پوهنتون بودم و چي بودم و چي بودم ... يك زورم داد ... مام دل شانه سياه كدم ... گفتم مه ده كابل چون انگليسيم بسيار قوي بود ده ملل متحد كار ميكدم ... دهمونجه هم شكر معاش دالري داشتم.

شير : اينه دگه ... اي مردمه كه زناي شان فاكولته خانده خدا ميدانه مردايش هر كدام چند تا ماستري و داكتري و پروفيسري خات داشت .

( جان پسر خرد سال شان با يك بغل مجله و روزنامه داخل ميشود)

جان : ددي جان ... اينه آوردم.

شير : آفرين بچيم ... بياريش برمه ...

جان : ددي ... ده فلت ها و ده ربش بين هاي او كوچه دگه هم يك كوت نيوز پيپر و مگازين اس ... دگام بيارم؟

شير : ني ... بس اس بچيم .

خوري : وي ... اين مجلا و اخبار هاره چه ميكني ..؟

شير : او زن ... مهمانا كه مياين بايد ببينن كه ما و تو چي ره مطالعه ميكنيم .

خوري : ( به طرف جان ) او قوقله شده ... خوارته چه كدي ...؟

شير : هه هه ... زن ... سوزي جان ... نگفته بودم كه اصطلاحات چتي پتي كابليته يك سو بان ...؟ اينالي مهاما ميرسن ... شير وشكر توكينگ .... فارسي سچه وخالص ما قوف ... فنش سچه دري ( به پسر خود) آيم رايت جان ...؟

جان : يس ددي ...

خوري : او نوتي باي ... الهي سكين كنسر بگيريت ... سيسترته چه كدي ... ني كه ده پلي گراوند ايلايش كدي...

جان : مه مي ... ده پلي گراوند ، فرندمه گفتم كه آفتر ماي سستر لوكينگ كنه ... اينه ميرم و كويكلي ميارمش...

خوري : اوكي ... بدو دگه كه كدام كس كيدنپ نكنيش .

شير : اينه سيل كو ... خوب پاكيزه انگليسي ياد داري ...

خوري : آف كورس ...

شير : پيشروي مهمانا ليك ددت ...

خوري : دونت وري ابوت ... ايطور شوآف كنم كه دل شان سياه شوه ... راستي اي مرد كه آروق مورداره كتي زن انتيكش از كجا پيدا كدي كه مهمان شان كدي...؟

شير : او زن ... چقدر زود گپ يادت ميره ... خو گفتمت كه باجه غلام علي خان اس ... همونا اسپانسر شان كده و قبول شده آمدن ... غلام علي خان خو يادت اس كه ماره مهمان كد و ده رقم نان تيار كده بودن كه دلته سياه كنن ... اينالي بايد مام باجيشه مهمان ميكدم ... تا كه ميتاني دي فرنت دي فرنت غذا تيار كو كه حيران بانن.

خوري : اوه ماي گاد ... اينها خو به هر صورت ... باز اي لندهور از ايران آمدگي ره چرا خبر كدي ...؟ ايره ميگن بچه كاكاي حاجي گلاب اس و همو اسپانسر شان كده ( با خنده) ميگن ده كابل معلم بيسوادي بود.

شير : ريشت ، او زن ... بيسوادي چيس ... كورسهاي سواد آموزي بگو ... باز خبر داري يا ني كه ده ظرف ششس ماهي كه از ايران آمده وخت خوده به نام استاد مشهور ساخته ... شور خوردني از دانشگاه تهرون گپ ميزنه فكرت باشه كه استاد صدا كنيش ، اگه ني حاجي صاحب خفه ميشه .

خوري : ده كور او حاجي دعوا جلب كه ده كابل به نام گلاب تيزك مشهور بود واز دست بچاي مرغ دزدش همسايه ها روز نداشتن ... اينه اينجه آمد و حاجي شد . حاجي سنترلينك.

شير : او زن ... خو حالي مردم خوب كلي ور شدن ... بدون لقب هم ميشه ... همو بچاي مرغ دزدش شو و روز بار ميني كدن و پيسه پيدا كدن و بابه ره حج روان كدن كه مردم بابه شانه حاجي صاحب بگويند ...

خوري : ميگن امسال خوده باز بر زده كه دفعه دوم حج بره و دبل حاجي شوه.

شير : پشت گپ نگرد ... عين تريپل حاجي ده اي شار اس ... خلاصه فكرت باشه كه بچه كاكاي حاجي صاحبه استاد خطاب كني كه خفه نشه.

خوري : هوش كني كه تو هم ده لاف پس نماني كه خبرت كديم ... ما دوازده سال پيش آمديم ... دلم ميترقه كه اين نوكي ها سرم تيم بتن ... مه خو دل زناي شانه سياه ميكنم .

شير : ميگم آفرين ... خوده كم نزني ... دانكي كه از دانكي پس بانه ، چيس ؟

خوري ( به بيني خود اشاره ميكند ) نوزش از بريدن اس.

شير : ول دن سوزي دارلينك ... ول دن ... نانه هم همطور كه برت گفتيم بيست رقم تيار كو كه ده عمر خود نديده و نخورده باشن.

خوري : مه تو واري بيفكر نيستم ... وخت كل چيزه آردر داديم .. تو برو دگه لباسته چينج كو كه اينالي يكدفعه مهمانا مشروم واري از زمين سوز نكنن.

شير : مه رفتم .... تو همي مجلا ره دست سر ميز بچين . ( از كلكين به بيرون نگاه ميكند) اونه ... بخيالم يك فاميل خو رسيد ... هله دگه ... دست بشوران ( شير دل به اتاق ديگر ميرود – خوري به مرتب كردن خانه مي پردازد – جان دويده وارد خانه ميشود )

جان : مه مي ... مه مي ... مهمانا آمدن .

خوري : بر بياريشان .

( جان محمد با زن و اولاد هايش وارد ميشوند)

خوري : بسيار خوش آمدين ... چشم هاي ما روشن ... بفرمائين ( همه احوالپرسي ميكنند)

نفس : اينه بخير ... بالاخره خانه تانه پيدا كديم .

خوري : نفس جان ... آدرس خانه ما بسيار كلير اس ... ده ملوي بسيار ايزي پيدا ميشه ... خو شما هنوز ده ملوي بلد نيستين...

جان محمد : كجاس معاون صاحب ...؟

خوري : كالاي خوده چينج ميكنه ... حالي ميايه ... خي دگه ده پيدا كدن خانه ما زياد تكليف ديدين ...؟

جان محمد : گناه نابلديس ... ده پاكستان چند سال مانديم .خوب هر جايه بلد شده بودم ... همي هر قسم آدرسه كه برم ميدادن جلتي جلتي پيدا ميكدم ... اما اينجه دگه فعلآ نابلد هستيم.

خوري : اينجه هم بلد ميشين ... مام كه دوازده سال پيش نو آمده بوديم ازي مستايك ها ميكديم ... اما مه بسيار زود خوده ده ملوي رساندم ... ده همو سال اول هم موتره ياد گرفتم و ليسانس خوده گرفتم وتمام شاره هم بلد شدم.

نفس : خوارك ... نام خدا چقه اولادك هاي شيرين داري .... نامك هاي شان چيس ..؟

خوري : بچه گكم جان خود ده كابل تولد شده بود ... اما دختركم ده سال پيش ده همينجه تولد شد ... اي دگه بيخي استرالين اس ... ده همو اسپيتل كه ولادت ميكدم يك نرس بسيار فرندم شده بود . نام نرس كريستينا بود... مام نام دختر مه كريستينا ماندم .

جان محمد : واه واه ... بسيار خوب كدي ... اي مردم همي نام هاي رقم نام خوده بسيار خوش دارن ... اينه نام مه جان محمد اس ... اينه دگه ده سوشل مره مستر جان ميگن ... محمده برم تخلص فاميلي جور كدن ، جان نام اصليم شد ...

نفس : راست ميگه بخدا ... ايقدر اسان ... هر كس مستر جان ميگيش ... مه كه ديدم يك كوت خارجه يي ها نام شان جان اس ...

خوري : اينه دگه بخير انگليسي ره كه ياد بگيري باز بيخي مستر ميشي.

نفس : بخدا خوارجان اي انگليسي ايطور سخت اس ... هيچ ده زبانم نميگرده ... باز مستر جان خوبس همراه چند كلمه انگليسي كه ياد گرفته يك ذره جل خوده از او ميكشه ... مقصد قولك و بالك زده مطلب خوده بر مردم ميفامانه ... مه كه ترجمان نباشه گنگه هستم گنگه .

خوري : چرت نزن ... آخر ياد ميگيري ... مه خو شكر از كابل ياد داشتم ... اما راستي كه انگليسي يك كريزي لنگويچ اس ... اسپيلنگ مشكل داره ... اما مه خوده بسيار رساندم ... حالي كه انگليسي گپ ميزنم دان خود استراليايي ها اوپن ميمانه ... همراه اولاد ها مجبور هستم انگليسي گپ بزنم از خاطر يكه ده فارسي چندان نمي فامن ... ده بيرون خود او ماي گاد از در و ديورا انگليسي ميشنوي .

نفس : آ ... خو معلومدار ... اينجه خو كل شان خارجه يي ها هستن ... بايد هم انگليسي گپ بزنن.

خوري : يگان وخت كت خود ميگم اگه كدام وخت افغانستان برم نيم انگلش و نيم پرژن گپ بزنم مردم چي خات گفتن ... يك نوز بريدگي كلان.

جان محمد: ني بابا ... افغانستان دگه چه ميكني كه ميري ... افغانستان دگه بر ما نيس ...

خوري : گرچه غير ازي كه پرفكت انگليسي مفامم ده تف كالج ها يك كوت اسكيلز هاي دگه هم پيدا كديم ، اگه افغانستان برم كلان كلان چوكي ها ره كار كده ميتانم ... اما بابه اولاد ها برم ميگه سوزي جان ... با وجوديكه لايق بودي و لايق تر شدي به درد افغانستان نمي خوري ... ده اونجه يك و تنها اولتر چيره جور ميكني ... ده يك دانه فلور خو اسپرينگ نميشه ...

( شير دل نكتايي زده وارد ميشود)

شير : سلام ... سلام ... بسيار خوش آمدين ... صفا آوردين ... گفته مردم اينجه ولكم ... ولكم...

جان محمد : معاون صاحب ... نام خدا انگليسي خودت وعيالت بسيار پيش رفته .

شير : او بيادر ... يك عمر اس كه ده اينجه زندگي ميكنيم اونه دخترم كريستينا خو بيخي استرالين اس...

جان محمد : خوشا به حال تان ... ما خو چند سال ده پاكستان پوست داديم ... گرچه كاروبارم خوب بود ... شركت ريكشا داشتم ... خانه مام بيخي بنگله بود ... يگان پشوري مره لك پتي صاحب ميگفت ... اما هوا بسيار گرم بود.

جان ( دويده وارد ميشود) ددي جان ... دگه مهانا هم آمدن ...

شير : بر رهنمايي شان كو ... كويك ... اونه بخير استاد هم هرماه فاميل تشريف آورد. ( فقير خان و خانمش سارا و اطفال شان مي آيند)

( احوالپرسي با همديگر)

خوري : خوش آمدين ...

شير : استاد شما خو انشاءالله با جان محمد خان آشنا هستين ...؟

فقير : بله ... با ايشان آشنا هستم .... اگه اشتباه نكرده باشم ايشون باجه غلام علي جان هستن... و از پاكستان تازه تشريف آوردن ...

جان محمد : بلي ... ما همراه استاد ده خانه حاجي صاحب مشرف شديم ... بخيالم ما و شما يكي دوماه پس و پيش آمديم ... منتهي شما از ايران آمدين ...

فقير : بعله ديگه ... چند سالي مانديم ايران تا اينكه سرنوشت مارا كشاند به اين سر دنيا ... با بچه هاي من كه آشنا هستيد ( به پسر خود) آغا جان سلام كردي خاله جان و عمو جانه سلام دادين ...؟

( اطفال سلام ميدهند)

( خوري براي همه چاي تعارف ميكند)

سارا : تشكر .... زنده باشين ...

فقير : دست شما درد نكنه .... متشكرم .... مرحمت زياد . آغاي جان محمد خان ... حالتان خوبه .... بعد از او شب ديگر همديگرو نديديم ....

جان مجمد : يك ذره نابلد هستيم ... اينه خانه معاون صاحب آباد كه سبب شد باز همراه شما ملاقات كنيم.

سارا : شما خوبين ... ( رو به نفسن )

نفس : زنده باشين ...

خوري : جان .... اينه فرند هاي نو پيدا كدين ... بچيم . فرند هاي تانه ببرين به اتاق خود ويديو گيم بازي كنين ... يا كدام پلي دگه كه خوب انترستينگ باشه و برشان بورينگ نباشه .

( اطفال ميروند)

جان محمد : استاد ... ده ايران زندگي چطور بود ... افغانها چه قسم زندگي داشتن ... شما چه ميكدين .

فقير : هي دگه ... مهاجرت مهاجرته دگه ... من در افغانستان درس ميدادم ... اونجا استاد بودم ... ايران كه رفتم اونجا هم سروكارم با همين چيز ها ... اما اينجا دگه تا حال تصميمي نگرفتيم ... بيكاريم و فقط كتاب ميخوانيم .

شير : مطالعه بهترين چيز اس ... مه وسوزي هم تمام روز همراه همي نيوز پيپر ها مشغول هستيم ... هر هفته يك بغل مجله ره ربش ميكنيم باز از چل جاي دگه دي فرنت دي فرنت پيپر برما ميايه ( مجله ها را به همه نشان ميدهد)

سوزي ... اگه اين مجله ها ره خواندي كه ببرم پرتمش زي سايكلينگ .

خوري : با نيشه ... گمش كو ... بسيار همراه T.V بيزي بودم هنوز چند تايشه نخوانديم.

سارا : خوش به حالت ... خوشا به سعادتت ... مجله هاي انگليسي ره ميخواني ... ما تا كه ياد بگيريم ... مه صرف يگان كتاب استاده به دري ميخوانم .

خوري : خو آدم مجبور اس پاي خوده برابر كارپت خود دراز كنه ... اينه مثل مه واري كه دوازده سال ده استراليا باشي باز دگه غير انگليسي ده دگه زبان چيزي ره نمي خواني ....

سارا : آدم بايد خوده برسانه .... بايد ياد بگيره .

خوري : چطور ني خوارك ... يك كوت گپ هاس كه بايد بفامين ... مه همرايت كمك ميكنم كه يگان چيزه خبر شوي ... اينجه دگه كنتري اس ... اينجه مسآله برست كنسر اس ، سكين كنسر اس ... اگه ده افتو داغ سن كريم نزني تباه هستي ... يك كوت گپ هاس كه هنوز شما نمي فامين.

شير : اي دگه وظيفه خودت اس سوزي كه نفس جان و سارا جانه برساني ...

سارا : دست تان درد نكنه ....

جان محمد : معاون صاحب ... خانمت نام خدا بسيار پيش اس ... مه بر نفس گل گفتم كه يگان چيزه ازش پرسان كنه ... پرسيدن عيب نيس ، آدم بايد خوده بلد بسازه .

شير : چرا ني ... باز سوزي بسيار دلسوز هم اس .... باور كو كه بسيار زناي افغانه رهنمايي كده ... يگان وخت برش ميگم تو بايد يك افگان وومن اسوسيشن بسازي ... اما بر كارهاي بيرون خانه يك ذره هم تايم نداره.

خوري : آ بخدا ... ريلي همطور اس .... كاش تايم ميداشتم . پدر كريستنينا خو چكنش يك لنگ داره ... غيري ميگه انجمن بساز ... اما كو ايقه حوصله ... كو ايقدر تايم .

( تيلفون زنگ ميزند ) ( شيردل گوشي را ميگيرد)

شير : هلو ... وت .... وت ... نات اندرستاند... وت .... تو باش ... ون منت ( جان را صدا ميكند و آهسته به او ميگويد) چي ميگه اين زنكه ... مه خو نفاميدم ... گمش كو ، تيرش كو ... ( طفل در تيلفون صحبت ميكند)

جان : يس ... يس .. آها .... نو نو ... نو تنكيو... وي دونت نيد ايت ( گوشي را ميگذارد)

شير : واي ... سوزي ... بخدا همي تيلفون بخيالم از دفتر همو رفيقم جيمز بود . همو رفيقيم كه رئيس يك شركت ترانسپورتي اس ... حتمآ سكرترش بود ( رو به مهامان) يك شركت ترانسپورتي بسيار مشهور اس كه رئيس اش بسيار رفيقم اس ... بخاطر همو تجربه هاي افغانستان ده امور ترانسپورت همي رئيس صاحب جيمز از مه ده يگان موضوع مشوره ميگيره.

خوري : وي ... ها .... حتمآ از دفتر مستر جيمز بوده ... او روز دگه هم ده انسرنگ ماشين برت مسيج مانده بود.

شير : برو باز صبا همرايش تماي ميگيرم.

نفس : خوري گل جان از خوارايت كه ده آلمان هستن خبر داري؟

خوري : اينه بخدا .... راستي كهزبان خودت ده انليسي نميگرده ... خوري گل چيس ... حرف خ بيخي ده انگليسي نيس ... ده اينجه مره سوزي ميگن ... اي نامك نفس گل خودت هم بسيار دور و دراز اس وبسيار اولدفيشن اس ... يك نامك خوب سرت بان كه پرونان سي ايشنش بر مردم اينجه آسان باشه .. خير ببيني ... نفس گل بسيار دور و دراز اس ...

نفس : راستي ميگي خوار جان ... خي بگي سوزي قند غم مره هم بخو ... يك نامك خوب برم پيدا كو... مه خو ده اينجه نابلد هستم . اينه از بابه اولاد ها خو خوب شد وخت نامش مختصر شد ... مستر جان ... اما مه كم بخت چطور كنم ؟

خوري : كتت كمك ميكنم ... تو هم يك ذره از آب و هواي كابل برآي دگه ... خير ببيني.

نفس : تاكه مه كم بخت بلد شوم.

خوري : زود بلد ميشد ... دونت وري .

سارا : نام مه خو شكر از همو كابل سارا بود . ميگن اينجه هم سارا مود اس .

خوري : اينه خودت از درك نام غم نداري ... فقط انگليسي ياد بگي .

سارا : بخد خوارك .... خوده ده همي كورسهاي انگليسي كلان سالان سياه كديم.

خوري : ( با كنايه ) هان ... خوب كدي ... ده كابل هم بر آدماي ناخوان كورسهاي بيسوادي واز كده بودن (فقير سرخ ميشود – شير دل با اشاره زنش را متوجه ميسازد) .

شير : ها ... كورسهاي سواد آموزي خوب نتيجه هم داد.... چه خوب كورسهايي بود ... همطور نيس استاد...؟

فقير : عرض كنم خدمت تان كه در تهران در انشگاه خيلي عالي درس ميدادن ... اونجا از من هم دعوت كردن .جان محمد : معاون صاحب ... چند روز پيش ده محفل عروسي افغانها همو خويشاي تانه ديدم ... همو كه استاد پوهنتون كابل بود ... پرسان شما ره هم ازش كدم.

نفس : به خيالم بچهء خاله تان اس ... ميگن ده اينجه يك مكتب بر اطفال افغان جور كده كه زبان خوده ياد بگيرن ....

شير : هي بابا ... يگان كس هيچ نمي فامه كه چي كنه ... اي بچه خاليم خيال كده كه اينجه هم افغانستان اس ... ده اونجه معلم فاكولته بود ، اينجه هم شله اس كه اولاد هاي ما زبان دري و پشتو ره ياد بگيرن ، مضامين ديني ره ياد بگيرن ... هم روز خوده ضايع ميكنه وهم از اولاد هاي مردمه ... اينجه ملك كمپيوتر اس... درس هاي كابل به درد نمي خوره.

جان محمد : يك كس دگه گفت كه به فكر چاپ كدن كدام مجله به زبانهاي خود ماس.

شير : اينه ببي ... ميگن آدم بيكار يا دزد شوه يا بيمار. ده اينجه شيشته بر ما مجله ميكشه ... اينه مجله ... هر رقم كه بخواهي ( به مجلات روي ميز اشاره ميكنه) تمام گپهايي كه ضرورت داري ده همي مجلات اس ... فقط مرد شو انگليسي ياد بگي ... باز كي وخت داره كه مجله اي معلم صاحب ادبياته بخوانه ... ده اينجه كسي حوصله اي چيز هاره نداره ... ويديو شاپ ها پر اس از انواع و اقسام كست هاي فلم هاي هندي ، ايراني ، كنسرت هاي هنرمندا .. دگه باز مجلهء اي معلم صاحبه كسي برش وخت پيدا ميكنه ...؟

نفس : بخيالم همراه اي بچه خاله تان رفت و آمد هم ندارين ...

خوري : خوارك ... حالي چشم بعضي كسي ها چپه شده ... دالر مستك شدن ... ما اسپانسر شان كديم ... آمدن ... چي نبود كه ياد شان ندادم ... يك كوت همراه شان كمك كديم ... چي نبود كه برشان نكديم ... ده پاركها برشان باربكيو كديم ... زنش ده كابل مديره ء مكتب بود ... اما ده كابل اي بيچاره ها ده عمر خود ايطور خانه ها ، موتر ، يخچال ، مايكروي و فرش و ظرفه ديده بودن ...؟ ده اينجه كه آمدن چند ماه بعد مي بينيم كه ني ... چشم شان چپه شده ...

شير : مه به اين بچه خاله بدبختم گفتم ... به همي معلمك فاكولته ... گفتم او آدم ... مه تجربه دارم ... ده اي ملك ما از شما كده پيشتر آمديم ... گپ مره گوش كو ... هر كاره سر سر خود نكو كه بازي ميخوري... كتي هركس رفت و آمد نكو ... از مه پرسان كو كه خانهء كدام افغان بري و خانه كي نري ... هرچه كه ميخري به مشوره مه بخر ... برش گفتم اگه مه موتر ميتسوبشي سال دوهزار دارم ضرور نيس كه تو هم بري وموتر نو بخري ... يك فورد كلان مودل 89 گذاره يي برت ميخرم كه اولاد دار هستي همه تان ده موتر جاي شوين ... دگه روز خبر ميشم كه كت كدام كس دگه رفته و يك توياتاي 98 خريده ...

خوري : خانه شان كه رفتيم ، زنش خوده پخ پخ ميكنه كه ولا به قسط خريديم و قرضدار هستيم ... اما قالينه ديدم ... فرنيچره ديدم ... فريزره ديدم .... گفتم ني بابه كريستينا ... فكرت باشه كه اينا خوده كتي ما ميزنن ... ايطور بدم آمد ...

شير : در حاليكه تره ولا ده بين خويش و قوم اي هم چشمي و هم چشمي بازي چه معنا داره..؟ او نه ... باز كتي مه خو هم چشمي هم كده نمي تانست ... يك ماه بعدش رفتم قرضه گرفتم خوب دبل ... يك هولدن كمادور 2005 خريدم كه تاحلي شتنك ميزنه و جكشه خريده نميتانه .... گمش كو .... خلاصه كلام دو سال اس كه رفت وآ«د نداريم...

خوري : اوه تنكس گاد .... شكر از منطقه مام موف كدن و رفتند ده يك ناحيه دگه كوچ كشي كدن . بيخي گوشهايم آرام شد.

شير : سوزي ... بخيز سررشته نانه بگي كه مهمانا حتما گشنه شدن ...

خوري : اينه فورآ .... تو هم يك كست خوبه برشان بان كه ساعت شان تير شوه ... اما كست بورينگه نماني ... همطور خوب يك كنسرتي بان ...

پايان صحنه اول

صحنه دوم

اتاق كار جان و كريستينا – خواهر و برادر به دو طرف ميز نشسته اند و غرق تحقيق در ميان كتابها هستند . شيردل وارد ميشود.

شير : جان پدر ... ناوخت شده .... استراحت كنين كه صبح بخير مكتب ميرين .... هله دگه .

كريستينا : بابه جان كار مه كم مانده ... مه بايد پروجكت خوده فنيش كنم ...

شير : پروجكت تو ده باره چيس .... چي نوشته ميكني ...

كريستينا : ده باره استولن جنريشن .

شير : خو .... يعني ده بارهء نسل دزدي شده.

كريسنينا : ها ... بابه جان مردم هايي كه بي فور ده استراليا بودن ... همي ابور جيني ها ...

شير : يعني مردم بومي استراليا....

كريستينا : ها .... اي ابورجيني ها اول ده استراليا بودن ... از چهل هزار سال پيش ... پسان ها ... دوصد وچند سال پيش وايت پيپل اينجه آمدن و استرالياره گرفتن ...

شير : يعني اوروپايي ها ...

كريستينا : ها ... وايت پيپل اي ابورجيني ها ره ميكشتن ... از جا هاي خوب به طرف ديزرت ... يعني دشت هاي سوزان ميدواندند.... دور دور ... كه از بين برن ... وايت پيپل اگه زنهاي ابورجيني اشتك پيدا ميكدن و يا اشتك هاي خود ابوريجيني هاره گير ميكدن همراه خود ميبردن .... از مادر هاي شان جدا ميكديشان . خود شان اونها ره تربيه ميكدن كه انگليسي ياد بگيرن ... مكتب برن ... اما اي اشتك ها تا آخر دگه هيچوقت حق نداشتند مادر اصلي خوده ببينن ... اي طفلك ها همراه وايت پيپل كلان شدن .... از زبان خود دور ماندن ... دين خوده از دست دادن ... كرسچن شدن .

شير : يعني عيسوي شدن...

كريستينا : ترديشدن خوده از دست دادن ... كلچر خوده ..

شير : يعني رسم و رواجها و فرهنگ بومي خوده از دست دادن ...

كريستينا : ها .... اما زياد از هر چيز از محبت مادر خود محروم شدن .... و مادر هاي شان هم تات آخر عمر از اولاد هاي خود دور شدن و رنج كشيدن . دگه حالي همي مردمه استولن جنريشن ميگن .

شير : يعني نسل دزدي شده.

كريستينا : حالي اينها ميگن بخاطر اين ظلم كه سرشان شده و سر مادر هاي شان شده بايد حكوم استراليا معذرت بخواهه ....

شير : جان پدر .... مه اي گپه درست نفاميدم ... ده T.V هميشه ده باره ستولن جنريشن مي شنيدم ... اما درست نفاميده بودم كه گپ از چه قرار اس .. ميديدم كه مظاهره هاي بسيار كلان كلان مردم بومي و سفيد پوست هاي طرفدار حقوق بشره نشان ميداد ، اما نمي فاميدم اينها چه ميخواهن ... جان ... بچيم تو چه نوشته ميكني ...؟

جان : ددي .... پروجكت مه ده باره بلك هول اس .

شير : بلك هول ... خو .... يعني غار سياه ... يا حفرهء تاريك.

جان : بلي ددي ... ده اسكاي ... ميفامي اسكاي چيس ...؟

شير : ها ... كيهان .... كائنات .

جان : ها ... ده اسكاي ميليونها ستاره و پلانيت اس ... ده اسكاي چند جاي كه كتي تلسكوب هاي قوي ديدن بلك هول اس ...

شير : يعني مغاره هاي تاريخ آسماني ....

جان : ها ... تا حالي كسي نمي فامه كه اين مغاره ها چقدر كلان اس ... اگه هزار ها ستاره ده مابين اي مغاره ها برن ... ميرن دگه و گم ميشن .... كس نمي فامه كه چي شد ... سر وآخر بلك هوله كسي پيدا كده نميتانه...

شير : گفتي ده اي مغاره ها به هزار ها ستاره فرو ميره وگم ميشه ..

جان : ها ... گم ميشن ... معلوم نيس كه كجا ميرن ...( شير با تآثر از اتاق مي برايد)

صحنه سوم

شب است ، شير به سالون منزل خو مي آيد . تنهاست ، كلكين را باز ميكند – در آسمان خوشه خوشه ستاره ها ره تماشا ميكند ... از دور آهسته يك آهنگ ميهني كه به تدريج بلند تر ميشود به گوشش ميرسد – تنيده ياد تو در تار وپودم ميهن اي ميهن – شير دل با تآثر به ستاره ها مي بيند و غرق در تفكر است – صحنه هايي از داخل افغانستان و از ايام گذشته در نظرش مجسم ميشود ... دهقانان كه زمين را قلبه ميكنند – زنان گاور دوش – زنان در حال بافتن قالين – عروس و داماد كه روي سر شان قرآن شريف را گرفته اند- بچه ها در حال بازي – فروشنده ها در بازار پر جمع وجوش – چوپان بچه با گوسفند هايش ... تبنگ شور نخود – لبلبو ... مكتب در حاليكه معلمه يي شاگردان شاد وخندان را درس ميدهد وخلاصه صحنه هايي متفاوت از زندگي نورمال در افغانستان – همراه با اين صحنه ها آهنگ ميهني ادامه دارد و در بگروند صحنه هاي متفاوت چشمان اشك آلود شيردل بروي لحظات كوتاه ظاهر ميشود – زيرا اوست كه اين خاطرات را در ذهن خود زنده ميكند.

شير : اوه خدايا ... خداي بزرگ ... خداوندا ... ماه چي شده .... چه سرنوشتي نصيب ما شد . اي دو نسل موجود افغانستان در مهاجرت چه سرنوشت دردناكي دارن ... نسل بالاتر از سي سالهء ما در ميان درياي پر تلاطم مغرب زمين وسرزمين هاي بيگانه دست وپا ميزنه. از خدمت وكار بر وطن خود محروم شدن ... ده ملك هاي دگه مهجور وسرگردان در تلاش نان و ادامه زندگي درد بيوطني ره لمس ميكنند .... در مغرف زمين عنصر چندان مفيد هم به حساب نمياين ... صرف اگر اندكي از نيروي فزيكي و بدنيشان باقي مانده باشه اوره هم بر بدست آوردن پولي براي زندگي ، موتر ، خانه و وسايل زندگي ده زير كار ثقيل از دست ميته .... بعد از او خود به خود فنا ميشه واز بين يره ... به دهانه بلك هول فرو ميره ... بدون ايكه جاي پايي در جامعه متمدن مغرب زمين از خود به جا بگذاره محو ميشه .... اي نسل بالاتر از سي ساله مهاجر افغان روحآ مريض ، درگير با مشكلات ، اندوهناك از خاطرات وطن ويا مصروف بيهوده ترين برخورد ها با همديگر هستن .... يكي پي ديگر در ميان بلك هول يا اي مغاره ء تاريك و بي سر انجام زندگي ماشيني غرب فرو ميرن ومحو ميشن ... ونسل نو ما فرزندان ما ... پائين تر از بيست ساله هاي ما يادي و خاطره يي از وطن خود ندارن ... يا ده كودكي از وطن برآمده اند يا در ديار بيگانه بدنيا آمدن .... اينها دور از فرهنگ خود با زبان و فرهنگ اي ممالك خو ميگرن و بزرگ ميشن ... تحصيل ميكنند ومي آموزند ... اينها نسلي هستن كه از ما هستن اما روحآ با ما نيستن .... در ديار بيگانه بزرگ ميشن .... نيروي شان ... دانش شان .... حتي محبت و علاقمندي هاي شان و افتخارات شان نصيب اي كشور ها ميشه .... اينها در حقيقت ستولن جنريشن افغاني هستن .... نسل افغاني كه از ما گرفته شده و گرفته ميشن .... دست سرنوشت و غفلت خود ما باعث شد كه اي نسل تازه نفس و نيرومند ما مفت و مجاني مال ديگران شون .... پيش چشم ما ثروت و ارزشهاي مادي ومعنوي ما كه همي كودكان ماس نصيب ديگران ميشه ....

خداوندا... آيا سرنوشت محتوم ماره همي قسم رقم زدي ...؟ آيا بايد سرنوشت اي دو نسل افغانهاي ما در غربت و مهاجرت بايد همي قسم باشه .... نسل بزرگ سال هجرت زدهء ما كه در ميان شان هنرمند ، نويسنده ، داكتر، انجنير ، موسيق دان ، مهندس ، نقاش ، معلم ، عارف ، صوفي و شاعر داشتيم بايد همهء شان يكي پي ديگر در ميان اين بلك هول ... اي مغاره هاي تاريك و بي سر انجام فرو برن ...؟ در گمنامي و بيوطني از بين برن ...؟ آيا نسل نو ما بايد با تمام استعداد هاي شگفت انگيز و خداداد شان حتمآ مال بيگانه شون .... دور از فرهنگ ، دين و زبان خود ... دور از وطن محبوب خود مال بيگانه شون و از ريشهء خود جدا بانن...؟

الهي روشني ... روشني ... خداوندا .. صحلي ره نصيب ما كو تا اين سرنوشت ما تغيير كنه ....

خداوندا.... مردم ما بسيار عذاب كشيدن ... الهي قلب هاي ماره به هم نزديك كو....

خداوندا .... ايكاش فرشته هاي صلح بر ميهن ما بال هاي پر از محبت خود را پهن كنن ...

خداوندا ... خداوندا...

پايان

                                            جلال نورانی
 
 

مؤسس و مسؤول
سایت
محمد مهدی بشیر

سال تأسیس

۴ میزان ۱۳۸۶

  خورشیدی

26  سپتامبر 2007

  میلادی

صندوق رای

نظر تان در مورد محاکمه عاملان کشتار جمعی در کشور چیست ؟
 

تازه ترین اخبار افغانستان

spacer

spacer
Afghanistan videos