آخ ،واخ
ارسالی : زهره امینی
**********
در صحفه ۳۱۶
جلد اول کتاب روحنامه چنین آمده است : در زمان قديم ،
فرزند و پدری را به ناحق متهم به دزدی نموده ، به جايگاه مخصوص مجازات بردند .
حاکم فرمان داد به هر يک از پدر و پسر که گفته می شد
دزدی کرده اند ، چهل تازيانه بزنند. نخست چهل تازيانه را به پدر می زنند. پدر همه را با مردانگی تحمل می کند. با اینکه از پشتش خون جاری میشود
. پس از آن پسرش را رو به زمین خوابانده ، شروع به زدن
کردند . با خوردن اولین تازیانه ، فریاد آخ ، واخ پدر بلند شد. حاکم که منتظر نتیجه بود و شلاق زدن آنها را تماشا میکرد ، پدر را پیش خود خواست و پرسید:
ـ تو که چهل ضربه تازيانه را بر پشتت تحمل کردی ، چه شد که وقتی یک تازیانه به
فرزندت زده شد ، صدای ناله ات بلند شد؟
پدر گفت:
- تازیانه هایی که بر پشت من زده شد ، تنها به تنم می خورد ، اما
تازیانه هایی که به پسرم زده می شود ، نه به تنم ، بلکه درست به جگرم می خورد.
حاکم پاسخ پدر را قبول کرد و گفت :
ـ چنین فردی نمی تواند دزدی کند و فرمان آزادی آنها را داد.
|