 انجنیر حفیظ اله حازم
گریه میکنم
انجنیر حفیظ اله حازم
از دست روزگار
ازصبح و شام
از دوست و اجنبی
از خوب و زشت یار
بر حال مادری که شده درد و هم فگار
یا خواهری که فسرده است از تبار
بر کودک وطن
یا آن برادری که اسیر است در لجن
بر یاد سنگ و چوپ
بر دوست بر رقیب
من گریه میکنم
بر گسترده چادری
از ابر قیرگون
تا خانه خانه را
تا کلبه کلبه را
انبارد آنجا
تاریکی و سیاهی قرون زمانه ها
من گریه میکنم
از رهروان کور
از شب روان راهی ظلمت بسوی گور
از لشکر سیاه
از غیر ، اجنبی ، بیگانه و یسا
من گریه میکنم
از بخت زشت خود
از دست قهر تو
از ظلم آن دیگر
از مرگ عاطفه
از کشتن مروت و عزت به همدیگر
از دست رفتن عشق و بهم رسی
از خود شکستن و رفتن به ناکسی
تا اجنبی شوم
ارباب ملک ما شود و من شود و تو
من گریه میکنم
آگست ۱۹۹۹
|