|
سید محمد اشرف فروغ
من خوابی دارم
 سید محمد اشرف فروغ خواب من مثل خواب شاعر
زیبا و شاعرانه نیست
مثل خواب شهزاده قصه ها رویایی و عاشقانه نیست
خواب کوه قاف نیست
افسانه پریان نیست
قصه شهزاده همیشه شاد و خندان نیست
این خواب، خواب کودکان پا برهنه افغان است
خواب بچه های کوچه است
خواب آب است و فقط خواب
نان است
خواب طفلانی که می میرند و در سفره خویش نان ندارند
طعمه و اسیر سرما اند و
ژنده لحافی به جز آسمان ندارند
بچه های آواره و کوچه اند و خانه و آشیان ندارند
کسی نیست حالشان بپرسد و مادر مهربان ندارند
شرح حال و غم خویش گفته نمی توانند و زبان ندارند
من پدرم را به خواب میبینم
مادرم را فارغ از رنج و از عذاب می بینم
برادر مریض ام را، خواهرک نحیف ام را
شاد و خندان می بینم
کوزه گک گلی مانرا پر از آب می بینم
دسترخوان تکه مانرا پر از نان می بینم
یک خانه گک گلی داریم
که سقفش آسمان هست
فرشی ز چند حصیر کهنه
که به مثل قالین است
که ز تار و پود جان هست
شمعی ایست که همچو مهر مادر
در شب سیاه و کور سوزان هست
چلچراغی ز نور مهتاب هست
خانه ما ز عشق
تابان هست
یک قریه هست و یک دشت
گویی بهشت پاک هست
بی نام و بی بهانه
یک آسمان آبی
یک رود بی کرانه
چند دختر دهانی
پاک اند و معصوم
از هیچ تا جاودانه
برف است و باران
آب است فراوان
خوشحال مرد دهقان
دیگر نیست اندیشه
هیچ مادر را
هیچ پدر را
که کودکش زار زند و گوید
پدر نان
مادر نان
فقط یک لقمه گک نان
یک مکتب است و یک معلم
یک جهان شعر است و
یک جهان ترانه
چند همفصنفی خوب
برادریم و خواهر
یک روح در هزار پیکر
چون عشق جاودانه
پرواز آرزوهای من بر بال آسمان اند
همه کودکان خوشند و خندان اند
اینجا بهشت جاودان است
این زندگی چه زیباست
چه سهل است و چه آسان است
من خوابی دارم:
این خواب یک افغان هست
خواب تاجیک نیست
خواب هزاره نیست
خواب پشتون نیست
نه خواب ازبک و ...
فقط خواب یک افغان هست
که خسته است
که دل شکسته است
همه درد و رنج است
همه ناله و فغان است
که حزین است و خموش هست
که چو مرغ بال و پر شکسته هست
یک افغان:
که قامتش را شکسته اند
که دو دوست و پایش را بسته اند
که روح اش را به زنجیر کشیده و
تن ناتوانش و رنجورش را
به خاک کشیده و به خون نشسته اند
یک افغان:
که کشته اند بنام قوم
که مرده است بنام دین
که شکسته اند بنام ننگ
که خسته است بنام نام
که گسسته است ز کام جنگ
که رانده اند بنام پشتون و هزاره و تاجیک و ازبک و ...
صدهزار نام ها
این خواب یک افغان است:
که آواره هست و وطن ندارد
که مرده زمین افتاده هست و کفن ندارد
که بلبل بال و پر شکسته هست و چمن ندارد
که ز اصل خویش دور هست و انجمن ندارد
یک افغان که:
نه مرد زورگو و درنده خو و مردسالار است
نه زن خسته و شکسته دل و پامال و بیمار است
نه غرق کثافت و لجن تمدن خاک بر سر است
نه در قید و بند سنن و رسوم ناپسند و ابتر است
نه او را خطاب دزد و خائن و نادان است
او را همین شرف و افتخار بس که افغان است
که دین او اسلام است
که آزاد است
نه ز شرق و نه ز غرب است
فرزند آریاست
از قلب آسیاست
فرزند افغانستان است و ...
فقط افغان است
این خواب من است
من وطنی را بخواب می بینم
که همه ساکنان آن افغانند
که برادراند،
برابراند و مهربانند
وطنم خالی ز شرر و شور و جنگ است
گل صفا و محبت به هر دمن و کوه و سنگ است
بجای جنگ،
بجای ناله های مادران
بجای اشک همسران
بجای انفجار و درد و دود و صدای بم
صدای بال کفتر است
صدای دل نواز شرشر است
صدای پای باران است و
للو للوی مادر است
هموطنم دیگر مهاجر نیست
فراری از وطن و مسافر نیست
روزهایش همه خوش و افق ها همه روشن اند
شب هایش سیاه و تار چو شب نویسنده و شاعر نیست
هر افغان را یک کلبه هست و خانمان است
یک سفره تکه یی است و پر از نان است
یک کوزه گلی است و پر از آب باران است
یک خانواده است و خوش خندان است
یک وطن است که آزاد است
که بنیاد ظلم و فساد در آن برباد است
که در آن نظم است و قانون است
هر آنچه ظلم و ستم و تبعیض و تفرقه هست محکوم است
که در آن هرچه نیست ظلم است و ستم است
که در آن هرچه است آرامش است و نان است
و این خواب هر افغان است
من خوابی دارم:
خواب مردی که افغانی نیست
خواب یک ایرانی و آمریکایی نیست
خواب مردیست که هیچ پیوندی
هیچ وصلتی
هیچ ملتی
و ...
دست و پایش را نبسته است
او فقط یک مرد است
آزاد است و ...
تمام زمین میهن اش است
نه ز شرق است و نه ز غرب
نه ز شمال و نه ز جنوب
این خواب یک مرد است
اما ....
چه فایده.
خواب ها همیشه زیباست.
اما خواب من (خواب ما)
همیشه خواب می ماند.
سید محمد اشرف فروغ
|