|
ای عاقـلا ن ِ صلح به لب جنـگ در مـــزاج
چشم جهان به سوی شما مانده هاج و واج
با دست خویش ، تیشه بر انـدام خود زدن
کاریسـت نا شـیا نه و دردیسـت نا عــلا ج
ای صـاحبـان خــانه ، چه شـد همــت شـما
ایـن خــانه را غـریـبه نــسازد بـدون بــاج
از همـت شماست که بیغـــوله گشته مـلک
نی خانه مانده است نه باغ و نه بید و کـاج
ای ملـت غـیور ، چـرا کـور و کـر شـدید ؟
این مـلک از شـماست ، چرا باج یا خراج
یـکچـند سرنوشـــت شــما را رقــم زدنـــد
چند تن از تبار " طلایی" و یا "
ســراج"
حالا به ملــک کــاوه و یعـقـوب لیــث مــا
" باباعلی" شدست نگهبان تخت و تـا ج
برغاصبان کشـور تان ننگ و عیـب نیست
کـز استخوان مرده بسـازنـد قـصـر ِ عـاج
در مـلک ما ، قضا و قدر واژگون شدست
دارا، فـقیـر گشــته ، گدا گشته است راج
با گــردنی شکــــسته و دســتان پـر نیــاز
پیــش آورید کا ســه ، گدایی شــده رواج
ای پیـــروان جــامی و ای قـــــوم مـولــوی
چشم جهان به سوی شما مانده هاج و واج
حشمت امید
اکتوبر ۲۰۰۸ مونشن
|