|
ابرهای کبوتری
در پنجه های شهر، تخم گذاشتند
و گل سیبِ برف، اذهان را به ثمر برد
جوهر خورشید، بومِ کشیدۀ سرما را دیوانه کرد
و حُسن در صداقت فضا، تلفظ یافت
ای پیشتازندۀ جمالگیر !
***
برق می زند هوش از اشتیاق
و اشکِ مرد در دیدار با عشق، بی پرواست
جشنِ تقسیم بی مهابا
و روزِ عاطفه را سرمست دیدن، جولان کردست
***
هنگامی که افاعیلِ باد، پنجره را تقطیع می کند
و برهه ای که بی پردگیِ برف، چنار را خم می دهد
بوسه ای برباییم از خویش
و به کوتاهی، اعتراف کنیم درویشانه
ای بیقرارانِ هجرت به گرمسیرها
***
کاش می شد مشت برفی در مسجد
مشت برفی در مجلس
مشت برفی در ارتش می کاشتم
تا فرشته گل می کرد
و گرمیهایی را که دریغ کرده ایم می گریست
و گناهان خود را که بر زمستان نوشته ایم می سترد
***
این سفید پوشِ راستروِ دلباز
این مهتابِ به خانه آمده
این تبسمِ ملاحتِ تو را
چگونه بستایم، این مظلوم را، برف را
چگونه بگریم بر او و لاله های خفته در او !
یارا !
صوفیه
ـ زمستان ۱۳۸۷
|