کسی گفت
موترِ ما کله فیله
نمای آن چو ماشینِ ثقیله
ولی با این همه شکل و شمایل
همه پیر
و جوان را کرده مایل
زمانی
بود هراتِ ما صفا داشت
ز الطاف
خدا شور و نوا داشت
به چهار
سوق اش صفای دیگری بود
به شیدایی رفیقان سنگری بود
بساط میله در
هر سو بپا بود
ز مالان
تا به اوبه قصه ها بود
نمای مسجد جامع
عیان است
که این
شهرآن هراتِ باستان است
به شعر
و شاعری وردِ زبان بود
دیار ما دیار عاشقان بود
ز
گازرگاه چو دارم قصه هایی
زآن
دورانِ که داشت شورونوایی
در آنجا
پیر خوبان مسکنِ اوست
هراتِ باستان
جان و تنِ اوست
« بشیر» با اشکِ حسرت ناله دارد
ز غربت غصهء چند ساله دارد
قیوم
بشیر