|
رسیـد نامــهء تو ، ای عـزیز میـدانی
که باز گشته شب من ، شبی چراغانی
مرا به چشــمهء خورشــید آشنا کرده
محبتی که به من کــرده یی تو ارزانی
چگونه از پس یک عمر یاد من کردی
مگر بهـــار خیالـت شــده شکوفــانی
سطور نامهء تو نقش بسته در چشمم
زحــرف اول آن تا کــلام ِ پـــــایـــانی
به من به رمز بگوید ، سواد نامهء تو
که در دل تو شــکفته ، گل پشــیمانی
دوباره از نظـــرم تـند تـند میگــــذرد
تمــام خــاطره ها ، یاد ها ، به آسانی
ز یاد من ، نرود گفــــتگوی آخــر ما
توقهرکردی ورفتی چو موج ِ توفانی
چه رفته خاطره ها زنده گشت درذهنم
ز فصـل رخصتـی و میله های پغمانی
به یاد آورم آن لحــظـه هـای اول را
دو آشنای غـزل در تب غـزل خوان
دو قلب عاشق و دیوانه مثل ابر بهار
دو جفت چشــم گـریزنده و گـریزانی
کتــاب ِ شعـر فــروغ و کتــاب نادرپور
بهـانه بود ، بهانه ، خودت که میدانی
نشسته بودی به روی دراز چوکی باغ
من ایســتاده چو بیدی در اوج لرزانی
ز دل ، حکـایت ما برسر زبان نرسـید
به لب ، شـکایت ما از هـوای بارانی
چه اعـتـقـاد به سیمین و دفـتـر مرمر
چه اختلاف ِ نظر بر دو طرح رحمانی
توغرق شعرمشیری وچشم عاشق من
ربود از لب تو ، بوسـه های پنـهــانی
هنــوز هم که ببینـم به باغ خاطره ها
به یک درخـت انار ِ رســیده میمـانی
تمام آنهمه خوبی چوبرق وباد گذشت
گذشت ِ عـمر مرا می کشد به حیرانی
چه گویمت که چه کردی دوباره بادل من
دوبــاره زنده شــدم
با تمــام ِ ویـرانی
تودر ضیافت خورشید من به قارهء یخ
کی دیده است ، ازین بیشــتر پریشـانی
تو در کنــار نفس هـای گرم ، گندمـزار
هوای خــانهء من ، همچنان زمستـانی
ولی بدان که یادت ، نمی رود از یاد
همیشه یاد تو پرگل ، دلت گلستانی !
حشمت امید بهار
۱۹۹۵ آلمان
|