|
برف آمــد و باز
آمــد شبهـای زمستانی
تـنــهایم و دلگیـــرم
، آنگونه که میدانی
دانم که دل انگیـــزست
، زیبـایی برف نو
گویـد دل من امـــا ،
یک قصـــهء بارانی
این زندگی ِدرهــم ،
بر عکس خیـالم رفت
گاهی به پریشـانی
، گاهی به پشــیمانی
یک خاطرهء شیرین ، در
غمکدهء ذهنم
از ترس گپ مردم ، عمری
شـده زندانی
ای عشق بیا پس گیر ،
این هـدیهء نابت را
آن خندهء رویاروی ،
این گریهء پنهانی
چشم تر خود بسـتم ،
پنـداشــتم اینـجایی
ایکـاش میسـر بود ،
این کـار به آسـانی
شعر ِتروحرف ِخوش ،
ناید به سراغ من
کو ذوق غـزل گویی کو
شوق غـزلخوانی
هـرصحنهءعمرمن
،همپایهء یک فلم است
تصویر به تصـویرش ،
انگیـزهء حیـرانی
افسـوس نمی گردد ،
دنیـا به مـذاقم ، تا
در قهـر، شود قحطی ،
در مهر فراوانی
ایکاش نمی بردنـد از
حـــافظــهء دلــــها
آن طینـت زردشـتی ، آن
جـــــاذبهء مانی
گفتم که ازین ساحل، دل
کنده ومی کوچم
از بخت خــراب ِمن ،
دریا شــده توفــانی
اندیشـهء فــردا ها ،
زنجیــر به عـقـلم زد
پنـدار ِ بهـــار ِ نو
، خوابیست زمســتانی
حشمت امید نوامبر ۲۰۰۷ مونشن
|