|
خانمان برباد رفته ، سایهء ارباب نیست
بیشه بی شیر است، آهو
مرده و سنجاب نیست
زندگــانی جز مرور
خاطـرات ناب نیست
گوشه ای خلوت برای
گـــریهء مهـتــــاب نیست
خوشه های یاد من از
باد شب پرپر شدست
بالــشی بسـیار از
باران اشــکم تـر شدست
عشق رفت و مهر رفت و
عقل انسان مرده است
جنگ ، رنگ خنده ها و
گریه هارا برده است
هـر طرف زخــم ِ تر
مهمـــیز ها ، بـرگرده است
خاطـر انسـان چو
گلـــهای خزان پژمرده است
می شود یک بار دیگر
خنده بینم بر لبی ؟
می شود یک بار خواب
دیگـری بینم شبی ؟
ما اگر از جبـر یا از
بیـم جان آواره ایم
با تمام چاره سنجی های
خود بیچــاره ایم
در امان هـر چند از
ویرانی خمپاره ایم
اصل ما آنجاست ، ما
اینجا همه بیکاره ایم
پاک فکری کو که راه
صلـح را پیدا کند
عـقدهء سی ساله را از
سینهء ما وا کند
نیست در غربت میان
زندگی و مرگ فرق
گشته اند سرخ و سیاه
وزرد در هرگوشه غرق
حاصل حرص جهانداران چه
شد از زرق وبرق
می رود دنیا به سوی
جنگ گرم غرب و شرق
گشته این دنیا کنون
بازیچه ء دیوانه ای
حیف ِ آن دنیای آبادی
که شد ویـرانه ای
برد عـقل عاقلان را
گفته های داروین
سود ما آخر چه بود از
دانش عمـر زمیــن
چی مفادم شد که دانم
از گیاهم یا جنین
کشف این اسرار میسازد
مرا یکسر غمین
این همه آشوب بهر
شــهرت ونام است وبس
گمرهی ، برخاسـته از
فطرت خام است و بس
عـقل اگر اینست تا
ایجاد را رسوا کنند
کاش میشد تا گره از
مشکل ما ، واکنند
کی خطا باشد اگر
اندیشهء فردا کنند
کـار دنیــا را ، به
کـام ِ مــردم دنیا کننــد
آب قحط و نان قحط و لذتی در خواب نیست
سنگ می لغزد ز دستم ، قوت
پرتاب نیست
حاصل جنگاوران از جنگ
و قتل عام چیست
لذت غازی شدن در لحظهء
انجام چیست
فاتحان را جز نشان و
منصب و جز نام چیست
حاصل آن کشتهء بیچارهء
بی نام چیست
زندگانی نی برای کشتن
و جان دادن است
نی برای غارت وویرانی
و سوزاندن است
زندگی زیباست ، زیباتر
شود با مرگ ِ جنگ
جنگ اگر میرد ، شود
دنیا به آسانی قشنگ
رودکی یکبار دیگر پنجه
می ساید به چنگ
مولوی از شوق می چرخد
در شرق وفرنگ
صاحب دنیای ما این جنگ
فروشان نیستند
کــاتب تـقدیـر ما این
فـــتنه بازان نیســتند
** حشمت امید **
دسمبر ۲۰۰۸ مونشن
|