استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
چوچـۀ هفـتم سنگ پشت
سنگ پشتخيلي كلان بود
و هفت چوچه داشت. زمستان رسيده بود. شش چوچۀ سنگ پشت دور او را گرفته بودند و
چسپيده به او مي خوابيدند، اما چوچۀ هفتم خيلي كوچك و ضعيف بود و هرچه كوشش مي كرد
نمي توانست به مادرش نزديك شود و هر شب خنك مي خورد و هر شب چند قطره اشك از
چشمانش مي چكيد. يك هفته گذشت و شب هفتم سنگ پشت كوچك آن قدر خنك خورد كه بدنش يخ
كرد و از رخسارش يك دانه اشك سياه به زمين افتاد و همه بدنش آن قدر شخ شد كه آهسته
آهسته سنگ پشت كوچك به يك پارچۀ سنگ مبدل گشت.
يك روز سنگ پشت مادر با
چوچه هايش از بيرون آمد و ديد كه در يك كنج
خانه اش از پاي يك سنگ كوچك، هفت گل قشنگ روييده است. شش تا از گلها سفيد بودند و
گل هفتمي سياه بود. گل هفتمي خيلي كوچك هم بود و سنگ پشت را از آن بيشتر خوش آمد و
با خود گفت اين گل كوچك را به كوچكترين چوچه ام مي دهم.
سنگ پشت، شش تا گل
سفيد را گرفت و به شش چوچه اش داد، اما هرچه پاليد نتوانست چوچۀ هفتمي اش را پيدا
كند تا گل سياه را به او بدهد و آن وقت ديد كه بر رخسار گل سياه يك دانه اشك ظاهر
شد. سنگ پشت دانست كه گل كوچك از چوچه اش خبر دارد. اشك گل سياه كه مثل يك ستارۀ كوچك
بل بل مي زد، به
روي سنگ كوچك افتاد. او مي خواست سنگ كوچك را به
سنگ پشت مادر نشان بدهد، اما سنگ پشت اين را نفهميد و وقتي
كه ديد دانۀ اشك مثل ستاره ها بل بل مي زند، خيال كرد كه چوچه اش را ستاره ها برده
اند. او رفت به ستاره ها نگاه كرد و از يك دسته ستاره كه به سنگ پشت شباهت داشتند
پرسيد:
ستاره هاي زيبا،
ستاره هاي زيبا
سنگ پشت كوچكم را
نديديد؟
بچۀ مقبولكم را
نديديد؟
و ستاره ها به او جواب
دادند:
خاله سنگ پشت، خاله
سنگ پشت
سنگ پشت كوچكت را
نديديم
بچۀ مقبولكت را نديديم
سنگ پشت بازهم به خانه
آمد تا ببيند كه گل سياه به او چه مي گويد و ديد كه گل سياه مثل ابر گريه مي كند.
همه قطره هاي اشك گل به روي سنگ كوچك مي افتاد. گل سياه مي خواست آن سنگ كوچك را
به سنگ پشت مادر نشان بدهد. اما سنگ پشت بازهم نفهميد و خيال كرد كه بچه اش را
باران برده است. او رفت به پيش باران و گفت:
باران قشنگ، باران
قشنگ
سنگ پشت كوچكم را
نديدي؟
بچۀ مقبولكم را نديدي؟
باران جواب داد:
سنگ پشت كوچكت را
نديدم
بچۀ مقبولكت را نديدم
و سنگ پشت باز هم با
غمگيني به خانه آمد و ديد كه گل، پژمرده
شده و سرِ خود را پايين آورده و به روي سنگ گذاشته است. دل سنگ پشت به گل كوچك
سوخت و آمد كه با دست، گل را نوازش كند. سنگ پشت با دستش به روي گل كوچك مي كشيد و
دستش به سنگ كوچك هم تماس مي كرد. چند بار كه دست سنگ پشت به سنگ كوچك خورد، سنگك
كمي گرم شد و به هوش آمد. اما سنگ پشت متوجه او نشد و از گل سياه پرسيد:
گل قشنگ، گل قشنگ
سنگ پشت كوچكم كجاست؟
بچۀ مقبولكم كجاست؟
گل سياه خاموش بود و
يك بار، سنگ كوچك به جواب مادرش گفت:
مادر جان،
سنگ پشت كوچكت اينجاست
بچۀ مقوبلكت اينجاست
سنگ پشت صداي چوچه اش
را شناخت و سنگ كوچك باز هم گفت:
مادر جان،
از تنهايي دلكم تنگ
شده است
پايكم تا سركم سنگ شده
است
سنگ پشت فوراً سنگگ را
برداشت و در بغلش گرفت. سنگك، نزديك قلب
مادر بود؛ گرم شد؛ چشمهايش را
باز كرد و دوباره به سنگ پشت كوچكي مبدل شد. گل سياه هم دو باره تازه شد. همه خيلي
خوشحال شدند، چوچة كوچكتر را بوسيدند و به هم قول دادند كه بعد از اين او را بيشتر
ناز بدهند. (پايان)