|
وضعیت
شعر جوان افغانستان
سید محمد اشرف فروغ
تاریخ نشر سه شنبه ۲۲ سنبله ۱۳۹۰ - ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۱
 سید محمد اشرف فروغ عصرِ
این پنجشنبه، شاعران و نویسندهگان جوان، به
پای
خوانش شعرهای دو برادرخواندۀ عشق نشستند.
این همایش، به گردانندهگی ابراهیم امینی (شاعر همیشه سبز و همیشه جوان) به پیش
بُرده میشد و ایشان با همان لطف و محبت همیشگی شان برنامه را (در حالیکه سگرتِ
میان انگشتهایش به آلوده شدن هوای زمین کمک میکرد و بر خلاف شعر ها و غزل های
فوق العاده زیبا و دل انگیز شان به نظر من عمل کاملاً ناپسندی بود، یا
حداقل من یکی این طور فکر میکنم) آغاز کرد.
نخست حامد مقتدر و سهراب سلسال، دو شاعر جوان حوزۀ ادبی بلخ، یکی پی دیگر بهخوانش
شعرهایشان پرداختند.
شعرها
خیلی آشنا به نظر میرسیدند. به نظرم رسید که بیش از هزار بار، اما از هزار دهن
مختلف آنرا شنیدهام.
یک چیز های
بودند بنام شعر سپید و غزل (غزل مدرن) و طبق رسم معمول شعرهای شاعران جوان امروز،
بخش عمدۀ آنرا هتاکی، استعمال کلمات زشت و خلاف شرع و خلاف میل خواننده
افغانی و یا به صورت عمومی شرقی و موضوعات کاملاً تکراری تشکیل میدادند.
سهراب سیرت ـ یکی از شاعران جوان ـ (کاش میشد تعریف درست و واضحی از شاعر میداشتیم
چون با این وضعیت ما حافظ و سعدی شیراز را با آن همه کمال و نام و آوازه شان شاعر
صدا میزنیم و ...) شیوۀ سرایش مقتدر را یک نوع «ریسک» خوانده گفت: «تصویرگری
متفاوت، روایت خشن، چند صدایی و جنبۀ اجرایی میتواند
از ویژهگیهای اصلی شعر مقتدر باشد.»
او همچنان افزود: «استفاده از چند وزن در یک شعر بهچندفضایی شعرهای مقتدر و برهمزدن
روایت خطی آن کمک کرده است.»
اما به صورت
عموم سهراب سیرت از آغاز تا ختم ویژه گی ها و خوبیهای شعر حامد مقتدر را برشمرد و
برایش آینده درخشانی را برشمرد.
پس از آن، کاوه جبران ـ شاعر تمام زمانه ها ـ در پیوند با چهگونهگی آغاز ادبیات
معاصر افغانستان و روندِ بالندهگی آن گفت: «ادبیاتِ نوین ما از یک برهۀ تاریخی و
اجتماعی خاصی آغاز شد. این ادبیات، با گذشتۀ معاصر افغانستان پیوند نادرستی داشت و
از راه رسانهها به بالندهگی رسید؛ ولی
متأسفانه به اندازۀ محتویات یک رسانه، پراکندهگی به وجود آورد.»
به باور آقای جبران، این وضع باعث شده است که هنوز هم نشانههایی از جریانهای
ادبی دیده نمیشود و این پراکندهگی در بسیاری مواقع باعث «شارلاتانیزم» ادبی شده
است.
فکر میکردم جناب کاوه جبران هم مثل همه منتقدین این دور و زمان که از نقد
کردن درست و بیان کردن نقاط ضعف شاعر و نویسنده میترسند و برای اینکه نویسنده و
شاعر را دلخوش کرده و باز هم او را به نوشتن و سرودن چرندیات بیشتر تشویق کنند بهر
ترتیبی شده ضعف و خلاء ها را بکلی نادیده گرفته و با تشویق و توصیف بیجا نویسنده و
شاعر را به کوه بالا کرده و او را در نظر خودش در حد یک ملک الشعرا و فیلسوف بالا
میبرند، از این امر مستثنی نخواهد بود اما برخلاف فکر من کاوه جبران در حالیکه تاسف و تاثر (شاید به دلیل شنیدن آن
اشعار بود چون شنیدن آن اشعار هر آدم صاحب دلی را اندوهگین میساخت) از چهرهاش میبارید
به چند نقطه مهم اشاره کرد که نقطه عطفی در ادبیات امروز و وضعیت شعر و شاعران
جوان کشور ما به حساب میروند.
کاوه جبران با اشاره به جریانات شعر پارسی دری در دهههای شصت و هفتاد در
منطقه و شعر افغانستان با نظرداشت گذر از دهه دموکراسی و جریانات سیاسی و اجتماعی
ده سال اخیر، گفت که در ختم این دهه امید
و آروزی زیادی به یک تحول عمیق و شگرف و بنیادی در جریان شعر جوان افغانستان میرفت
اما طوری که معلوم است و با کمال تاسف هیچ تغیری بوجود نیامده و شاعران ما بی هدف و سرگردان به همان راهی روان استند که
معلوم است در آخر کار از ترکستان سردرخواهند آورد و ...
(امیدوارم از سخنان جناب کاوه جبران که بی نهایت به ایشان، شعر و دانش شعری و
ادبی شان احترام قایل استم درک غلط نکرده باشم چون در حقیقت به علت سردی مجلس،
اشخاص بغل دستیام بی توجه به جریان مجلس چنان بلند بلند میان خودشان صحبت میکردند
که اکثر اوقات مانع من از درک و فهم سخنان جناب کاوه جبران میشدند.)
به
دلیل دوری راه متاسفانه نتوانستم تا ختم محفل بمانم و کمی زودتر انجمن قلم را ترک
گفتم، اما میدانم که بعد از کاوه جبران، یعقوب یسنا ـ استاد دانشگاه ـ به بیان
شاخصهها و شناسههای حوزههای ادبی افغانستان به ویژه حوزۀ ادبی بلخ پرداخته و
گفت است که غزل سرایی در تاریخ شعر پارسی،
پیشینۀ تاریخی دارد که هفت تا هشت قرن را در بر میگیرد و ...
و
بالاخره هم لیلا حیدری، یکی از بانوشاعران مهاجر که مهمان این محفل بود، با خوانش
شعری برنامه را پایان بخشیده است.
چیزی که مثل روز روشن است و سخنان کاوه جبران هم اشارهای واضح و روشنی به آن
داشت شعر امروز - مخصوصاً شعر جوان - افغانستان دوره بسیار سخت و بحران زدهای را
در حال سپری کردن است و در کمال تاسف تا اکنون کوشش و توجه چندانی برای ریشه یابی
و از بین بردن این بحران صورت نگرفته است.
اما این بحران از کجا سر چشمه میگیرد؟
سالهاست که خواننده و مخاطب شعر در
کشور ما به هر مجموعه شعری سر میخورد و با شوق و علاقه آنرا برای خواندن
چند شعر خوب میگشاید با کمال تاسف و تعجب در میان آن به چند کلمه درهم و برهم، بی
سرو ته، کلمات نا معمول، هیروتیک و ... به عنوان شعر سپید و چند جمله وزن دار و
تکراری که نود و نه درصد مضون آنرا دختر و پسر و نقاط حساس بدن شان تشکیل میدهد
به عنوان غزل (که این روزها بیشتر اسم غزل مدرن را به آن میدهند) سر میخورد و با
درماندگی و سرخوردگی آنرا بسته و قسم یاد میکند که دیگر هرگز شعر نخواند.
****
عوامل شگفتگی و بالندگی شاعر را در استعداد شعری (که نقش محوری را در این
زمینه بازی میکند)، دانش شعری (دانستن آموزه های تاریخ ادبیات و نیز شگردها یا
صنایع شعری)، دانش عمومی و اجتماعی و فلسفی که عمق شعر را تعیین میکند و به عنوان
پشتوانه فکری مطرح میشود و بالاخره جرئت و جسارت که هر شاعر باید داشته باشد
شمردهاند.
اما وقتی به هزاران شاعر جوان و کارنامه شعری شان که مثل مور و ملخ در میان
جامعه ادبی و شعری افغانستان ریختهاند، نگاهی بیاندازیم ...
خوب حالا ما منکر استعداد شعری این شاعران نیستم اما متاسفانه دیگر زمان اینکه
یک نفر استعداد شعری داشته باشد و برود در یک مغاره جاودیی و چند شبانه روز خودش
را در آن حبس کند و یا به یک صوفی و عارف شوریده برخورده و ناگهان دچار یک انقلاب
و تحول روحی شده و ناگهان شعری به خوبی شعر حافظ و سعدی و مولوی بسراید گذشته است
و تنها نمیتوان به استعداد شعری بسنده کرد و باید سه عامل دیگر را هم در کنار
استعداد شعری داشت تا بتوان شعر گفت و شعر خوب و قابل پسند.
اما با یک نگاه سطحی به نسل شاعران جوان کشور ما و کارنامه های شعری شان خیلی
راحت و ساده میشود دریافت که در نود و نه در صد آنان دانش شعری که همان آموزه
های تاریخ ادبیات، شگردها و صنایع شعری، جریان شعری منطقه و جهان است اصلاً وجود
ندارد.
یک آدم (حالا هر نوع آدمی) میآید یک شعر میسراید، خودش آنرا میخواند و خودش
آنرا میپسندد و بعد هم بکلی از آموزش و یادگرفتن بیشتر خودش را بی نیاز دیده و میشود
ملک الشعرای عصر و زمان خودش و کو آن مردی که به این آقا و یا خانم بگوید بالای
چشم تان ابروست.
دانش عمومی، اجتماعی و فلسفی که عمق شعر را مطرح میکند و به عنوان پشتوانهای
فکری شعر مطرح میشود و حرف اول را در جذب مخاطب میزند، در میان این شاعر نماها
به اندازه پشیزی ارزش ندارد.
آقا و خانم بدون درک عمیق وضعیت اجتماع، مردم، جامعه و آنچه که در کشور، منطقه
و جهان میگذرد و بدون توجه به خواسته های مردم و مخاطب هرآنچه در ذهن دارد بیرون
میاندازد و به این فکر نمیکند چیزی که بیرون انداخته تا کجاها را به گند و
رسوایی خواهد کشانید و چقدر تیشه به ریشه ادبیات و شعر زده و تا چی اندازه مخاطب
را از شعر فراری میدهد.
بعد هم که نوبت به جرئت و جسارت که هر شاعر باید داشته باشد میرسد باز هم
همان آش است و همان کاسه.
کار هنر بدعت و ابداع است و ذات هنر خلق پدیدهای متفاوت است که طبعاً به جرئت
و جسارت نیاز دارد. وقتی کارنامه شعر معاصر را مرور میکنیم و شعرهای شاعران مطرح
معاصر را که تاریخ سرایش آنها مشخص است بررسی میکنیم، میبینیم که بخش عمدۀ
شعرهایی که اعتبار شعری شاعرانشان به واسطۀ آنهاست حاصل دورۀ جوانی، یعنی فاصله
بین بیست و چند سالگی تا سی و چند سالگی آنهاست. به سبب اینکه جرئت و جسارت در
سنین جوانی ظهور و بروز دارد و سن که بالاتر میرود عافیت طلبی و محافظه کاری بر
شاعر غلبه میکند و خلاقیتهای برجسته (به زعم افزایش دانش شعری و فلسفی و اجتماعی)
کمتر اتفاق میافتد.
البته استثنائاتی هم وجود داشته است مثل مولانا که بعد از ۵۰ سالگی هم
جنون و جسارت جوانی را دارد.
ذکر این مطلب به این دلیل ضروری است
که با مطالعۀ کارنامه شعر جوان و امروز افغانستان، نه تنها اثری از جرئت و جسارت،
بدعت و ابداع و خلق پدیدهای متفاوت در آن به چشم نمیخورد بلکه شعر امروز و شعر
جوان افغانستان به شکل وحشتناکی دچار تکرار زده گی و یک نواختی شده است.
طرح مطالب کلیشهای و تکراری، استفاده ابزاری از بعضی موضوعات و تقلید
کورکورانه از ایسم های واردتی شعر جوان افغانستان را نه تنها صدها سال از بدعت و
ابداع به دور برده است بلکه چنان آشفتگی و درهم ریختگی را وارد بازار شعر کرده است
که حتی صاحبان اصلی شعر در این میان دست و پای شان را گم کرده و مخاطبین محدود و
انگشت شمار شعر را بکلی از شعر فراری داده است.
جرئت و جسارت در سایه مطالعه و تحقیق بدست میآید اما برای نمونه هم که شده یک
نفر از میان هزاران شاعر جوان امروز پا
پیش ننهاده و زحمتی به خودش نداده تا کار متفاوتی از خودش نشان بدهد، تحولی به
وجود بیاورد، انقلابی را سبب شود، پدیدهای تازهای را خلق کند و ....
حق هم دارند چون که اکثر آنها بدون هیچ گونه مطالعه و تحقیقی آمده و یک شبه
شاعر شدهاند و مجبور استند که کورکورانه به راهی قدم بگذارند که آخرش به ناکجا
آباد خواهد رسید.
البته بعضی هایشان آمدهاند و یک تعداد لغات و اصطلاحات زشت و نا معمول و یک
سری انحرافات پوچ و احمقانه را که شاید از نقطه نظر اینکه ما دوره دموکراسی و
آزادی بیان را تجربه میکنیم درست و قابل قبول باشد اما برای یک خواننده و مخاطب
نازک بین و متعصب افغانی هرگز قابل قبول نیست، داخل شعر کردهاند و به به شدت به
آن افتخار میکنند.
و این درست آغاز بحران است.
در کنار چند عامل بالا که موجب میشود شگفتگی و بالندگی در شعر امروز و جوان
کشور ما اصلاً وجود نداشته و دچار رکود و جمود شود ده ها مشکل، آسیب و آفت دیگر
شعر جوان کشور ما را تهدید میکند.
عنصر اندیشه در شعر امروز به کلی از بین رفته و حضور عاطفه هم کمرنگ احساس میگردد.
فرم گرایی افراطی و اصالت دادن به بازی های زبانی، به ویژه در شعرهای کلاسیک بر
ذات عاطفی شعر غلبه کرده است.
یکی دیگر از مشکلات دیگر شعر جوان نادیده گرفتن نیما و شعر نیمایی است. امروز
بدنه شعر جوان را شعرهای کلاسیک (بیشتر غزل) و شعر های سپید تشکل میدهد و در این
میان جای خالی شعر نیمایی احساس میشود، در صورتی که شعر نیمایی هنوز ظرفیتهایی
نهفتۀ زیادی دارد.
این بی توجهی به نیما، که در ادامه پشت کردن به سنت و پیشینۀ هزار ساله شعر
فارسی صورت میپذیرد ناشی از خود باختگی در برابر (ایسم) های وارداتی است که حتی
بدرستی به چون و چند آنها واقف نشدهایم و فقط میخواهیم ادای راه رفتن آنها را
دربیاوریم، آن هم بدون اعتنا به داشته های فرهنگ عزیز و عظیم این مرز و بوم، از
سنایی و عطار و نظامی و فردوسی تا سعدی و مولانا و حافظ و بعضی شاعران عزیز و
معاصر خود ما.
معضل دیگر شعر جوان و امروزکشور ما غیبت هویت افغانی و اسلامی است. شعر بسیاری
از شاعران جوان ما در باطن یک شعر بی شناسنامه است. مثل درختی که میشود آنرا در
هر خاکی کاشت.
در حالیکه هویت فرهنگی حرف اول است. اصلاً ذات و زیبایی هنر در تفاوت و خلاقیت
است. در متفاوت بودن و متفاوت دیدن است. و برای آنکه متفاوت ببینیم و متفاوت
بگوییم باید ریشه های خود را درست بشناسیم. باید توجه به ظرافتهای زبانی و بیانی
شاعران بزرگ فارسی دری را به شاعران جوان یادآوری کرد.
حالا که به حافظ فکر کنیم میبینیم که ذهن حافظ مثل کارگاهی است که در آن صدها
هنرمند تراشنده نشستهاند و با قلمهای ظریف ترکیبات و واژه ها را تراش و صیقل میدهند
که این موضوع مثل آفتاب درخشنده است و هیچ حاجتی به بیان نمونه در این مورد نیست.
حتی خود نیما هم این چنین است. مثلاً در شعر (میتراود مهتاب) داریم که:
غم این خفتۀ چند
خواب در چشم ترم میشکند
پیام پایانی شعر شکستن است. شعر را که بخوانید میبینید نیما چگونه مقدمهای
برای این شکستن تمهید میبندد: در این شعر حدود بیست بار حرف (شین) تکرار شده است.
یعنی مدام صدای شکستن به شکل ناخودآگاه در ذهن مخاطب طنین میاندازد که اینها همه
مقدمهای است برای آن شکستن پایانی.
میدرخشد شب تاب
نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک
خواب در چشم ترم میشکند
یا در شعر (داروگ) در مصرع نهایی میخوانیم که:
کی میرسد باران؟
در این شعر نیز هجای (آر) که به نوعی تصویرگر باران است در کلمات متعدد وجود
دارد:
جدار، بران، داروگ، دارد، دیوار، یاران، سوگوار و ....
اینها همه اتفاقی نیست، اینها همه وجهی از زحمات و مشقتهای شاعرانه است
چگونه میشود به اینها همه پشت کرد و اتفاق بزرگی را در شعر موجب شد؟
شاعری رنج و درد و رنج میطلبد و مایه گذاشتن از وجود نه اینکه با ردیف کردن
چند کلمه مزخرف و پوچ راه هزار ساله را یک شبه پیموده و ادعای شاعر بودن کرد.
در یک چنین وضعیت آشفته و درهم برهم، مشکل بسیار بزرگ و دست و پا گیری که پیش
روی شاعران جوان و حوزۀ شعری وجود دار عبارت از نبودن نهاد یا مرجعی است که بتواند
محیط مناسبی را برای آموختن دانش شعری برای شاعران جوانی که در ابتدای راه قرار
دارند فراهم نماید و هیچ زمینهای وجود ندارد که استعدادهای جوان با هم آشنا شوند
تا از این طریق خلاقیت های نهفته و متفاوت آنها در کنار هم قرار بگیرد و ازین طریق
به رشد عمومی شعر کمکی شده باشد.
مشکل دیگری که حتی میتواند مثل یک تهدید آنرا جدی گرفت این است که نشریاتی که
در سابق منتشر میشدند چند مجله محدود بودند که در مجموع کیفیت و ارزش هنری
صفحات شعرشان مطلوب بود و شاعران مطرح آن
زمان و یا به عبارت دیگر اشخاصی که سرشان به تن شان میارزید، مسئولیت آن صفحات را
به عهده داشتند.
اما امروز صدها مجله، نشریات، سایت، وبلاگ و ... وجود دارند که گردانندگان
صفحات شعرشان بضاعت ادبی چندانی ندارند و هرچه بدست شان میرسد چاپ میکنند.
چنان که در بعضی از برنامه های رادیو و تلویزیون های متعدد هم شاهد همین مشکل
هستیم و متاسفانه برای بسیار از جوانان هم همین چاپ شدن یا خوانده شدن معیار خوب
بودن شعر تلقی میشود.
دوم اینکه نشر کتاب بسیار ساده تر از گذشته است.
امروز هر شاعری با فراهم نمودن چند هزار افغانی و یا هم از شکر سر انجمن ها و نهاد
های متعدد، بکلی مفت میتواند یک مجموعه اشعارش را بدون آنکه کنترولی وجود داشته
باشد چاپ نماید.
هر سال ما شاهد به چاپ رسیدن صدها مجموعه شعری هستیم که بخش اعظم این کتابها
متعلق به شعرای جوان است.
این پدیده دو مشکل جدی در پی دارد:
یکی ایجاد یک آشفته بازار و سرگردانی مخاطب واقعی شعر و در نتیجه گم شدن
شعرهای خوب میشود و مشکل دوم هم اینست که بسیاری بعد از چاپ اثر شان دیگر به سراغ
آموختن نمیروند و کار شاعری شان را تام و تمام تلقی میکنند.
موضوع دیگر که به وخامت این بحران میافزاید مسابقات و کنگره های متعدد، جوایز
گوناگون و محافل بزرگداشت و ... است که امروزه خیلی متداول شده است.
خوب فراهم آوردن انگیزه برای هنرمندان کار بدی نیست اما به این شکل درست نیست
چون هدف شاعر باید خود شعر باشد. اگر این انگیزه در کنار انگیزه اصلی قرار بگیرد
که شاعر با خودش بگوید من این شعر را به این مناسبت بگویم که در فلان مسابقه برنده
شده یا طوری بگویم که در فلان مجموعه منتشر شود و یا هم فلان مجلس بزرگداشت و
خوانش شعرهایم در فلان انجمن برگزار گردد (که در آن مجلس هم منتقدین از خدا بی خبر
شعرهایش را هم وزن و هم پایه شعر حافظ و سعدی و مولانا بخواند و کوچکترین عیب و
نقصی در آن نیابد)، به تدریج شعر از شاعر فاصله خواهد گرفت چنانچه ما فعلاً بیشتر
شاعران کنگرهای و جشنوارهای داریم تا شاعران واقعی و خوب.
همانطور که گفتهاند شعر عرق ریزان روح است. شاعر باید خودش را وقف شعر کند نه
اینکه شاعر شعر بگوید تا از طریق آن زندهگی اش تامین شود یا معاش ماهیانهای
بگیرد که صد در صد به توفیقی نخواهد رسید کما اینکه کسانی که با شعر این گونه
برخورد کردند شعر از آنها فاصله گرفته است.
******
یکی از بزرگترین اقتصاد دانهای قرن بیستم بعد از جان مینارد کینز انگلیسی و در
حد جایگزین او آقای جان کینت کالبرایت است. ایشان که یکی از بزرگترین اقتصاد
دانهای قرن بیستم است کتابی دارد بنام The affluent
society یعنی (جامعه
سرشار) یا (جامعه متمول).
آقای کالبرایت در مقدمه همین کتابش نوشته است:
" اگر تمام نویسندگان اقتصادی را که به فلسفه اقتصادی در قرن بیستم توجه
کردهاند بگردید، مخالف تر از من با (مارکسس) و اقتصاد مارکسیسم پیدا نمیکنید.
ولی من در مقدمه کتابم میگویم که من مخالفت با مارکسیسم را از مارکسس آموختهام.
اگر دیالتیک او را نمیآموختم، نمیتوانستم حریفش شوم. "
خوب بگذریم از اینکه این کتاب به فارسی ترجمه شده و به عنوان (جامعه متمول) در
دسترس هست و همه کسانی که پیگیر مسائل اقتصادی هستند میدانند که یکی از مهمترین
کتابها در حوزه اقتصاد در قرن بیستم است.
هدف اصلی در این نکته نهفته است که مخالفت با نیما هم، گرفتن ازو و سپس مقابله
کردن با اوست. یعنی شیوه مخالفت با نیما را بدون در نظر گرفتن و دانستن و فهم شعر
و اندیشه او نمیتوان پیش برد. باید از این درخت کسی بالا برود و در آن بالا قرار
بگیرد تا بگوید شعر زمان ما این است و آن نیست.
حالا این جمع شاعر نماها که هرکدام به راهی روان بوده و در کمال غرور و افتخار
مدعی استند که شیوههای (گرانقدر) شاعری -
از کلاسیک گرفته تا نیمایی را - از پیش پا برداشته و شیوه های شخصی خود را
جایگزین کردهاند باید بدانند که اتفاقی است که به این سادگی امکان آن وجود ندارد،
یعنی عملاً چیزی از آن در نخواهد آمد.
ممکن است چند صباحی این نوع افکار (خیلی خیلی احمقانه) صفحات مجلات و سایت ها
را اشغال کند و احیاناً سروصدای کاذبی راه بیندازد و بعدش هم بروند دنبال کارشان
مثل شعر ریاضی، شعر حجم، شعر ناب و ....
******
در چنین وضعیت نابسامانی، وجود یک تعداد استعداد های بسیار درخشان و شاعران
جوان بسیار خوب و زحمتکشی را در داخل (مثلاً همین کاوه جبران، همان ابراهیم امینی
که در جریان گردانندگی محفل دو برادر خوانده عشق سگرت میکشید و دهها شاعر خوب
دیگر که نام گرفتن از همه آنها در اینجا مقدور نیست) و خارج از کشور نمیشود
نادیده گرفت اما مشکل اصلی در اینجاست که در میان این همه شاعر بد و بی اصل و نسب
و اشعار مزخرف شان که متاسفانه اکثر اوقات نمایندهگی از شعر امروز و شعر جوان
افغانستان میکند، شاعران خوب و زحمتکش ما هم در هاله از ابهام و فراموشی فرو رفته
و تمام زحمات و عرق ریزی های شان نادیده گرفته میشود.
من یکی نمیدانم راه حل و بیرون رفت از این بحران در کجاست و به دستان توانا و
معجزه گر کدام ابرمرد این گره کور بالاخره گشوده خواهد شد.
شاید شما بدانید؟
اما این را میدانم که انجمن قلم افغانستان و در راس آن استاد بزرگوار جناب
ژکفر حسینی خدمات بسیار شایان و گرانقدری را در راه بیرون رفت شعر امروز و شعر
جوان افغانستان از بحرانی که با آن دست و پنجه نرم میکند انجام داده و تقریباً یک
تنه به نجات این کشتی طوفان زده اقدام کردهاند که امیدوارم خیلی زود بتوانند این
کشتی بادبان شکسته را به ساحل نجات برسانند.
اجر شان با خدا باد.
خدایا چنان کن که انجام کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
سید محمد اشرف فروغ
کابل ۱۸ سنبله ۱۳۹۰
۲۴ ساعت امیدوار است که انجمن قلم افغانستان و دیگر انجمن های
فرهنگی در داخل و خارج کشور با شاعران
جوان و تازه کار در بهتر شدن اشعار شان همکاری بیشتر نمایند تا آنها اشعار بهتری
را به جامعه تقدیم کنند.
|