استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
در وصف یک احساس
ديروز صبح وقتي از خواب بيدار شدم
قلبم پريشان بود گويي كه حادثه اي در راه است....... وقتي براي همه تعريف كردم گفتند كه
صدقه بدهم شايد رفع بلا گردد.........
وقتي در جاده مي آمدم هوا سرد بود و
حتي از كودكان پا برهنه اي كه هر روز پشت شيشه هاي موترهای شخصی و بس ها التماس
ميكردند خبري نبود نا اميد شدم و دلم ميخواست برايشان صبر كنم تا برگردند اما
راننده در ميان موتر ها عجولانه ميخواست
كه از همه پيش شده من را پايين كند و برود گويي كه او هم ميدانست حادثه اي در راه
است.......
ساعت ۴۵: ۹ دفيقه بود تازه به اطاقم رسيده بودم و كمپيوتر خود را روشن ميكردم كه صداي مهيبي آمد فكر كردم تمام اطاق در هم ميريزد همه به طرف
پايين دويدند........
من هم خود را به پايين رساندم مردم
سراسيمه ميدويدند..... ساعت ۱۵: ۱۰ بود كه در يك ويب سايت خبري ديدم تصاوير دلخراش حادثه را ، دلم ميخواست بگريم
بغض گلويم را گرفته بود .....
تصويري آشنا در ذهنم نشست تصوير يك سرك چهارراهي
زنبق بارها از آنجا گذشته بودم روزها كه
به خانه مان در وزير اكبر خان ميرفتم اما
حالا گويي ارتباط نزديكتري با ذهنم پيدا كرده بود قلبم ميتپيد براي اينكه صرف يك بار
آنجا را ببينم عصر بود دلم ميخواست پياده بروم و از آنجا بگذرم باورم نميشد آن
تصوير كه ديدم محل حادثه بود! در آنجا !!
شنيدم كه آن جاده بند است شب شد و در
خواب ديدم كه در آنجا تنها مانده ام در ميان همان تصوير دود آلود و فرياد ميزنم
كمك......