حکایت۱۴۵
بلعجب بازیست در هنگام مستی باز
فقر
کز میان خشک رودی ماهیان ترگرفت
« سنائی »
بازار گرمی
تاریخ نشر یکشنبه ششم سنبله ۱۳۹۰ -
۲۸ آگست ۲۰۱۱
ابو محمد انباری ( قاسم بن محمد بن بشار) ادیب معروف عرب (
متوفی درغرهء صفرسال ۳۰۴ یا ۳۰۵ ) از خاطرات خود چنین حکایت کرده است که هنگامی که من
ببغداد رفتم پسرم محمد صغیر بود ومن خانه نداشتم ، استادم ابوالعباس ثعلب ( متوفی۲۹۱)
مرا نزد طایفهء که بنام « بنی بدر » معروف بودند فرستاد وآنها از من پذیرائی کردند
ومبلغی برسم اعانه برای من دادند که احتیاجات مرا کفایت نمیکرد ، در آنجا سخن از
کتاب « العین » خلیل ابن احمد بمیان آمد ، من گفتم :
من کتاب العین را دارم و می فروشم .
پرسیدند :
چند می فروشی ؟
گفتم :
پنجاه دینار :
گفتند :
اگر ثعلب بما اطمینان دهد که کتاب از خلیل است باین مبلغ
میخریم !
پرسیدم :
اگر اطمینان ندهد به چند می خرید؟
گفتند :
به بیست دینار !
من فورآ از نزد ایشان بشهر باز گشتم و نزد ابوالعباس رشفتم
و گفتم :
استاد من خواهش میکنم که مبلغ پنجاه دینار بمن عطا کنی :
ثعلب ، بتعجب در من نگریسته گفت :
گمان میکنم دیوانه شده باشی !
گفتم :
این پنجاه دینار را از مال شما نمیخواهم سپس حکایت کتاب را
همانطور که بود نقل کردم و گفتم :
شما تنها تصدیق کنید که کتاب از خلیل بن احمد است !
ثعلب گفت :
آیا می خواهی که دروغ بگویم ؟
گفتم :
حاشا، اما شما برای ما گفته بودید که خلیل ابن احمد وقتی که
باب ( العین ) را بپایان رسانید ، درگذشت ، من میخواهم در آن هنگام که خریداران
نزد شما می آیند بر همان قسمت از کتاب که در انتساب آن به خلیل شکی وجود ندارد ،
دست بگذارید و بگوئید که این از خلیل است .
ثعلب گفت :
پس می خواهی که بازار گرمی کنم !
گفتم :
بلی :
گفت :
خریداران را بیاور.
من رفتم و آنها را به محضر ثعلب دعوت کردم ، بامداد روز
دیگر ، بنو بدر پیشتر از من به مجلس استادم راه یافته بودند و من دیر تر رسیدم پس
کتاب را بیرون کردند و از ثعلب خواهش کردند که اگر کتاب از خلیل بن احمد باشد به
آنها اطمینان دهد.
ثعلب کتاب را گشود و چون بمیانهء باب العین رسید گفت :
این کلام خلیل است .
در نتیجه من مؤفق شدم که پنجاه دینار در بهای کتاب از
بنوبدر دریافت کنم.
سلسلۀ این حکایات ادامه دارد
|