باور کن می ترسم
تعبیر به دیوانگی ات کنی
....
دروازۀ اطاق تفکرات موحوم ملاعمررا
به کوری چشم
همه یک چشمها
به دست انتحار بسپار
.....
درچوک شهدای قندهار
آنجا که یاران قدیمم
استقلال را
با ماژیک خون شان
به رنگ سبز
برروی دیوار تبسم
نوشته اند
آزادی آزادی
آزادی
داری از
بتون خرافات برشانۀ جهنم برپادار
ملا ضعیف را
باقوت
مومیایی شده اش
بران بیاویز
و انتقام دشت گل سرخ را
وبامیان شمامه را
از یاران کرنیلهای پنجابی بگیر
دختران تیزاب زده را فریاد بزن
و گروه گروه را به تماشا طلب
یادت ازسنگباران بیوه های
یادگار
دوران
پیروزی باطل برحق
و
تشریف
مشرف برشریف
نرود
ودختری از شرق را
که مادرهمه تباهی ها
بودنیز
به یاد آر
امابراوببخشای
که خود به دست فرزندانش
سرنوشتی بهتر از بیوه های دیگر نداشت
الفاتحه مع الصلوات
......
برنامردیهای زمان بخند
.....
درحضور چمن حضوری خالی از طراوت
میدان یادگاریی بساز
و
مجسمۀ اززنی
بیگناه را
....
آنی که
باهجوم سنگ اندیشۀ بن لادنهای
مادر انگلیسی
وپدر امریکایی
پسران شان را سفارش به مهربانی کرده اند
.وخود قربانی سنگهای خراطی شده پشاوری گشته ا ند
....
یادآرکه
پرده داران امروز کعبه
خودریش
فرانسوی
می گذارند
وجام شراب را همراه
گلواژه هی فرانسوی
درآسمان
هوپیماهای آنچنانی سر می کشند
ونیمه مست
فریاد وااسلاما
سرمی دهندومردم
وجهانیرا
برای پوشش یک متر ریش فرا می خوانند.
دین اینان یعنی همین
دین برای دیگران
و
توخود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.
بیدل را به استهزا فرا میخوانند:
وتکفیرش می کنند:
این قدرریش چه معنی دارد
غیرتشویش چه معنی دارد
...
تبر ابراهیم را بردار
وبرفرق
بتهای زمانت بکوب
هشدار کرزی ازاین قضیه بویی نبرد
والا فردا صبح زود
قبل از طبل عید رمضان
همه فرزندان انتحاررا از زندان آزاد می کند
وبه ریش سازمان عفو بین ا لملل می بخشد
ودرجا
-ده بیست سی جهل پنجاه الا ماشاالله
ملا متقی وملا نتربوق
وملا راکتی
وهزار ملای دیگر
از آنها می سازد
البته برای روزمباداهای خودش
او
فتوای کفر اهالی دشت میلۀ گل سرخ
را
باصدای دلخراش ملا نیازی
باغرور بی نیازیها
بادستان خودش به تصویر می کشد
زیرا ملا برادرها
ملا خرم ها و..
خاکه اش را قبلا تسلیم اوکرده اند.
....
قسم بر حضرت شیطان
بیچاره کرزی بی گناه است.
او یک مترجم خوبی است
تادیموکراسی بوش را با
انشای اوباما
دوراز چشم من وما
وباتقریر
خانم کلنتن باز خوانی کند
حضرتش
دیکته را باالفبای بن لادنی می تمریند
هرروز که ازخواب حشیشی
برمی خیزد
به تکرار مشقش می کند
.....
گاهی می گوید
گرندانی غیرت افغانیم
چون به میدان آمدی میدانیم
.....
گاهی هم ازدوستان هم کلاسش جدا معذرت می خواهد.
میخواهد
که
گفته هایش را ناگفته پندارد
.....
گاهی ازیرادرانش می پرسد
چرا
کرده های خودرا ناکرده
نمی پندارند
یااقلا انتحاری که فرموده اند به گردن نگیرند
چه کند حق رفاقت را چگونه برجای دارد.
من هم که جایش بودم
شاید همین گونه می اندیشیدم
رفاقت است
......
مردی یعنی این
..
او
می داند
که واژۀ شرافت
یعنی
شرارت
اما تعبیرش گاهی فرق می کند
شرارت وشرافت از یک صیغه
ساجته می شوند
یعنی مصدر هردویکیست
شرافت و
شرارت
هم کوچه اند.
مگر جز این است.
اوهرنیمه شب درخواب می بیند
که باکمک اساتید آنچنانی
درمدارس سفارشی
ابجد هوز صخض را
تبدیل به حروف لاتین ساخته است
تا
دیگرزبان مادری سرزمینش را
زبان فردوسی وسنایی ومولوی را
می گویم
اتاترکانه
تقدیم تاریخ کرده باشد.
.......
.
بیچاره برسرچاراه پارلمان
فریاد می کشد
همه مان
با تقلب مخالفیم
..
زیرا او
هرگز با تقلب
ازیک کاسه آب ننوشیده
...
فقط همپیاله هایش
برای مصلحت مملکت چند ملیون برگۀ رای از آنسوی مرزها
باخود
آوردند
ودرصندوق اوریختند.
این که تقلب نیست
لعنت برمتقلب
...
رییس مغفور
ما
ندانسته گاهی
چیزهایی برزبان می راند
که ازپشت آن روزها
بالا می رود
خوب مشق دیمو کراسی غربی همین است
او با گردنی برافراشته
به دستور ملاعمرها
مدال افتخار وزیر اکبرخان را برسینۀ مکناتن های وطنی می چسپاند.
.....
نمی دانم چرا
خوابهایت دیرتعبیر می شوند
همین دیشب مگررویای فرارراندیدی
.....
تونبودی
که گفتی
دیدم
عزیزان بالا بالا نشین را
با چمدان های پر ازدلار
پرکشیده اند
وآمادۀ پرواز اند
و
برمی گردند
به رستورانهای سابق شان.
آری
لوس آنجلس
واشنکتن
هرروز
در انتظار قدوم یاران سفرکرده اش اند
...
میدانم
هنوز وقت است
باش تا صبح دولت حماسه ها
سحر پاورچین ازرا ه سررسد
مواظب باش زود ازبستررویاهای آنچنانی برنخیزی
عمودهای آهنین اندیشه ام را
برسرت محکم بکوب
. دستهایت را خوب به آن به چسپان
مبادا زنبور ی ازسرچشمۀ کینه ها پرواز کند
ویک باره به جای نوش نیش بارانت سازد.
زیرا
همه زنبورها عسلی نینتند
بعضیها
ازسرچشمۀ حنظل عطش را نوش جان می کنند
اینها حتی به همباوران خود نیز ترحمی را
دریغ میدارند
وشاعرانی که آینۀ تمام نمای ملت خویش اند
را
با هجوم شان عقده باران می سازند.
هشدار زود ازخواب
پا نشوی
پله پله
تاملاقات
انصاف
پایان بیا
سحر درراه است
آدمی ازنو
باتو
همراه است
ولی این بار سوار برکشتی نوح
وهمصدا باصبر ایوب
وبا استقامت عصای موسای کلیم
دور ازچشم سامریهای زمان
وبا استعانت از انفاس مسیح مقدس
برسر
نمادهای
بولهبهای زمان
می کوبد:
تبت یدا ابی لهب
اما نه به این زودیها
نرم وآهسته
دستت را به میله ای
عمودی اندیشه ام محکم بسپار
مرا به خاطر دار
اما نه بر روی دار
.....
وعمود اندیشه ام را نیز
........
نورالله وثوق