محشری درچشم من اندازازخاک رهت
تا چو گوهرلا بلا ی موج طوفان بینمت
از غبار سرمهء غفلت خموش آمد زبان
لیک ایندم دربصرچون نطق عریان بینمت
میبرد از خ و واو دال حسنت هوش ما
ای خمار مستی با چشمانِ حیران بینمت
آرزو هاازپی هم سوخت دردشت جنون
ای سراب خوشنما من دورازامکان بینمت
همچو خاکستربه پروازآمد ازآتش دلم
ای که بیرنگی به جان رنگ هزاران بینمت
شد سحر سان هر شب «واهب» ازنوررخت
ای شفق خودرشبم ماه درخشان بینمت
صالحه وهاب واصل