نه من
تنها نمی دانم ز پای خویشتن تا سر
ز من عاشقتر هم دلباخته ی بی پا و سر با ماست
به گرد شمع رخسارش هزاران کشته میبینم
به هر سو بنگرم پروانه یی بی بال و پر با ماست
تمام شهر اینجا آمده با دیدن رویش
بیا بنگرخلایق را که از هر بام و در با ماست
خدایا چشم شب را تیره و تاریک می خواهم
که نور روشن دل شمع روشان سحر با ماست
مکن کاری دلا کان خاطر نازک نرنجد باز
که آن آفت رسانِ فتنه و بیدادگر با ماست
بیا «واهب»کجا آواره و دیوانه میگردی
مپرس از مردم دنیا خبر جانم خبر با ماست
صالحه وهاب واصل