جلـوه
تا دیـدی نهـان شـد رنگ تا دیـدی شـکست
فـرصت
عـرض تمـاشـا اینـقدر دارد بهار
ای
خـود ! چـون بـوی گل دیگر سـراغ ما مگیر
در
جنـون سـر داد مارا تاچه سـردارد بهار
سیراین
گلشن غنیمت دان که فرصت بیش نیست
در
طلسـم خنــدۀ گل ، بال و پـر دارد بهار
بـوی
گل عمـریسـت خـون آلـودۀ رنگسـت وبس
نـاوکـی
از آه بـلبـل در
جگــر دارد بهار
لالـه
داغ و گل گـریبـان چاک وبلبـل نـوحه گـر
غیـرعبرت
زین چمن دیگـرچه بردارد بهار
زخـم
دل عمـریسـت در کنـج دل خـوابـانـده
ام
درگـریبـانی
کـه من دارم سـحردارد بهار
کهنـه
درس فطـرتیــم ای آگهـی سـرمایـگان !
چـند
روزی شـد که مـا را بیخبـردارد بهار
چنـد
بایـد بود مغـرور طراوت های وهم ؟
شبنمستان
نیست "بیدل" چشم تر دارد بهار
حضرت
"صاحب " (رح )
اثر
دارد بهار!
از
دل پـرخـون بلبـل ، کی خبـر دارد بهار
هرطرف
چون لاله صد خونین جگـردارد بهار
مسـتی
غفلت حجـاب تشـنۀ بیـگانگیسـت
ورنـه
پیــش از بـاده در لبـهـا اثـر دارد بهار
از
قماش پیـرهن غافـل زیوسف گشـته اند
شـکـوه
هـا از مـردم کـوتـه
نظـر دازد بهار
خـواب
آسـایش کجـا آیـد به چشـم سـیمتن
همچـو
بـوی گل عـزیـزی در سـفـر دارد بهار
از
بـرای مـوشگافان ، در رگ هر سنبلی
معـنی
، پـیچیـده چـون مـوی کمـر دارد بهار
هـر
زبـان سـبزۀ او تـرجمان دیگـریسـت
از
ضمیـر خـاکیـان یکســر خبــر دارد بهار
نـالـۀ
بلبـل کجـا از خـواب بیـدارش کـند
بـالـش
نـرمـی کـه از گل زیـر ســر دارد بهار
بسـکه
میبـالـد زشـوق عـالـم بـالا بخـود
خـاک
را نـزدیـک شــد از جـای بـردارد بهار
میکنـد
از طـوق قمری حلقـۀ نام سـرو را
قـد
مــوزون کــرا تـا
در نظــر دارد بهار
قاصد
مکتوب ما "صاحب" همان مکتوب ماست
از
شــگـوفــه نـافـه هـای نـامـه
بــر دارد بهار
مرحوم"
قاضی "کابلی
شرر
دارد بهار
بسکه
سـودای سـر زلفی بسـر دارد بهار
دربغـل
از بـوی سـنبل
مشک ترداردبهار
درگلستان
هرگلی دارد حکایت از رخش
وه
چه خوش رنگین کتابی مختصرداردبهار
لالـه
میـرویـد بسـان سـینـۀ
من دلفگار
داغ
عشـق گلعـذاری در جگـر
دارد بهار
اینـقدرفیض
نظـر آمـاده در طبعـش نبـود
سـرمـه
یی از گـرد راهی درنظر دارد بهار
سـر
ز زانـوی خجالت بـر نـدارد پیـش او
هــرقـدر
گل را بخـوبی جـلوه گـر دارد بهار
پیـش
ازین بـودیم ما در خدمت پیـر مغان
انـدکی
شـد اینـکه مـا را در بـدر دارد بهار
زین
چمن نی ناله یی بشکفت " قاضی " نی گلی
سـینـه
یی از داغ عشـقش ، پـر شـرر دارد بهار
محمد
ابراهیم "حبیـب زی "
گهر
دارد بهار
گلشن
پـر های وهویی گـربه سردارد بهار
نقشـبندی
، کار فهـمی صنعـگر دارد بهار
گـردش
ابـر بهار و چـرخ مرغان در هـوا
وه
چه زیبـا تابلـو یی در سـحر دارد بهار
با
غروب شمس تابـان پـردۀ شـب می فتـد
خـوف
تاریکی ندارد چون قمـر دارد بهار
قطره
از ابـر میچکد هم موج ودریا میشود
هر
قـدم با موج و دریا هم ،سفر دارد بهار
تفـرقـه
در مذهب عشـاق کاریست ناپسند
زین
غبارسایه سوز، سوز جگر دارد بهار
درهریکی
از ،کعبه و بتخانه و دیر وحرم
سجده
گاه حضرت حق را به بر دارد بهار
مهـره
هـای شـبنم صبح بهـاری روی گل
در
غنای اصل خود گنج و گهر دارد بهار
ای
" حبیب " سیر بهارت را خزان گیرد به بـر
نفس
خـود پاک کـن که عمـر در گـذر دارد بهار
باعرض
حرمت
الحاج
محمد ابراهیم حبیب زی
۱۵ آگست ۲۰۱۱