تاریخ نشر
پنجشنبه دوم سرطان ۱۳۹۰ - ۲۳ جون ۲۰۱۱
پریشانئ
حالم را
دو گیسو ِ تو میداند
غم روز سیاهم
را سیه موی تو
میداند
شبی نبود که من از
پاسبای غافلت باشم
تب و تاب مرا هر شب سگ
کویتو میداند
نمیدانم چرا
رسوا شدم از گوشه گیریها
فسون خویشرا چشمان
جادوئ تو میداند
دلم از بسکه بار
غم کشید از ناتوانیها
هر آنچه بر سرش می آید از سویتو می آید
بنازم قد سروت را که
آهوی ختن
هر جا
خرامش را طفیل
قد دلجوی تو
میداند
چو غنچه لحظه ی بگشا دهان نکته سنج خود
مزاق عشق را لعل
سخنگوئ تو میداند
ندیده چهره ات را شود شرمنده ِافلاک
اگر خورشید خود را هم ترازوئ تو میداند
چیها دیدست ایظالم که نا شد صید تو ( صابر
)
دلش میداند و خال
بر روئ تو میداند
روان شاد استاد صابر هروی