۶ . « د
مرجانی سلام»، ترجمۀ پشتو رمان «سلام مرجان » توسط شریف ساپی شاعر، کابل، مرکز
تعاونی افغانستان ۱۳۸۵
۷ . رمان « ماجرا
های آرش» برای اطفال و نوجوانان،۱۳۸۵
۸ .
« گنج دری »، آموزش زبان دری به کمک تصاویر و سرگرمیها، ۱۳۸۵
۹ .
« پرنده باش »، مجموعۀ اشعار و نقاشیها برای اطفال، هرات، افغانستان، ۱۳۸۶
( بیشتر
این گزینه ها آراسته اند با نقاشیهای زیبای هژبر شینواری، همسر هنرمند پروین
پژواک)
آثار
آمادۀ چاپ:
۱ .
رمان « آبشار نسترن»این رمان از طریق وب
سایت « کابل ناتهـ» به گونۀ مکمل نشر شده و از طریق مجله
« آشیان »
در کانادا به شکل سلسله وار به چاپ رسیده است.
۲ . مجموعۀ داستانهای
کوتاه « گل اکاسی » این مجموعه به گونۀ مکمل از طریق وب سایت « کابل ناتهـ » به
نشر رسیده است.
۳ .
مجموعۀ قصه گکهای کوتاه برای اطفال « زیر آسمان کبود »جریان نشر این مجموعه توسط وب سایت « فردا» و
چاپ این مجموعه از طریق نشریهء « پیام روز » در کانادا ادامه دارد.
۴ .
مجموعۀ شعر و نثر عاشقانه « تو از چشم من »
۵ .
ترجمۀ پشتو تعدادی از اشعار « دریا در شبنم » توسط شاعر جوان اجمل اند به نام «
سیند په پرخه کی » .
فعالیتهای
فرهنگی
سفر ها :
۱. ۲۰۰۱، اشتراک با بهار سعید و لیلا عنایت
سراج در فیستوال بین المللی « متروپولیس بلو» در شهر مونتریال ایالت کیوبک کانادا
و خواندن شعر به دری و انگلیسی برای مدت سه روز.
۲. ۲۰۰۲، اشتراک با هژبر شینواری در « دومین
کنفرانس جامعهء مدنی افغانستان».همچنان
اشتراک در محفل ادبی از سوی جوانان کابل در هوتل کابل به اشتراک مریم محبوب.
۳ . ۸ مارچ ۲۰۰۴، اشتراک
با دنیا غبار در روز بین المللی زن به دعوت « کلوپ قلم افغان ها در سویدن»، مجله و
وب سایت « فردا » و انجمن « دوستی افغان - سویدن ».
۴
.۸مارچ ۲۰۰۵، اشتراک
با آدینه نیازی بنیانگذار انجمن زنان افغان در روز بین المللی زن در شهر مونتریال
ایالت کیوبک کانادا به دعوت سفارت کبرای افغانستان.
پروین پژواک عضو هیات تحریر مجلهء « آشیان » ـ نشریهء
فرهنگی، اجتماعی و خانواده گی جامعهء افغانها در امریکای شمالی ـ بوده و با تعدادی
از نشریات چون « صدف»، « نهال» ، « پیام رو ز» واکثروب سایتها همکاری قلمی دارد.
پروین پژواک عضو هیات تحریر و اجراییه انجمن زنان افغان
مقیم شهر تورنتوی ایالت انتاریوی کانادا می باشد.
ترک وطن:
سال ۱۳۷۱ هجری خورشیدی برابر با ۱۹۹۲ ترساییغربت گزینی در همیلتون کانادا: از ۲۵می ۱۹۹۴ ترسایی تا امروز
«درختی که میوه اش توپ
بود»
در دو سوی
جاده درختان بلند بالا تر و تازه، سبز و
سرشار از صفای باران و عطر بهاران صف بسته بودند. دیدن اینهمه سبزی و تازه گیی فریبا
بار بار به تحسین شگفت بر انگیزم وامیدارد.
و اما این
تحسین با غمی گره میخورد که با پرواز پرندۀ خیالم به زادگاهم غم انگیز تر از پیش میگردد
چه آباد بودن این سرزمین و « خوشبخت » بودن آدمهای آن را بی اختیار با افغانستان
ویران و هموطنان که امروزه به تعریف ازدوست عزیزی « مرده های متحرک » را مانند شده اند، به مقایسه میگیرم.
در حالی که این جادۀ آشنا مرا به سوی محل کارم میبُرد، اشکهایم
به آرامی روی گونه هایم میلغزیدند. آواز نوار فضای خالی و کوچک موترم را پر و بزرگ
ساخته بود.به آواز آشنای هژبر شینواری که
داستان آشنای ( پارچه یی از درد های زن جوان بیوه یی در سرزمین مرد سالاران ) را
از نویسندۀ آشنا پروین پژواک قصه میکرد، گوش فرا داده بودم:
«...
درخت بید غیر از عشق معصومانۀ آنها هواخواهان دیگر هم داشت. قامت راست و سبزش از
پس دیوار های کوچه در آن قحطی چوب و عاطفه چشم را میربود. همسایه جنوبی زمستان
گذشته چند بار در را زده و تقاضای خرید درخت را نموده بود.مادر گرچه عادت روی گرفتن را نداشت و در خانه
چادر نمیپوشید و در بیرون به اجبار چادری مینمود، از مرد همسایه اما بی اختیار روی
میگرفت.مرد حریص همسایه میگفت:
بی بی شما خو بیوه هستین. پسر هم ندارین. مه هم خودم مرد
بازو هستم هم شکر بچۀ جوان دارم. در یک سات درخته میپرتیم و باز سر قیمت جور
میاییم. اما مادر که قبلا حتا درختان میوه دار حویلی را هم از سر ناچاری اجازۀ قطع
و فروش داده بود، به هیچ قیمتی درخت بید را که بدست شوهرش غرس گردیده بود،
نمیخواست از دست بدهد. همسایه غربی که بدتر بود. زنش مرده بود و دلش دنبال زن بیوه
قروتک میزد... »
«...پلوشه نگاهی به تفگندار ها انداخت.ریشخند و پسخند را در چهره های شان احساس
کرد.احساس کرد که به حرفهایش باور
نمیکنند.برای اطمینان شان گفت: ببینین
راست میگم. بابیم مثل برگها کالای سبز پوشیده.اونه مثل شاخهای درخت مو های دراز داره...
ـ مو های ریشش را میگویی؟
ـ نی بابیم ریش نداره. موی های سرشه میگم! »
« ... کلانتر شان گفت: اگر گپ جادو در میان باشد، باید
سوختانده شود...
مادر چون پرندۀ هراسان خود را در میدان انداخت و گفت:نمیگذارم.درخت من است.ملکیت من است. یادگار
شوهر گمشدۀ من است.مثل شوهر من است.از شدت احساسات جمله آخری از دهنش خطا رفت... »
«...
وژمه رنگ پریده و با دستان کرخت توپ را از زمین برداشت و برد پیش پای تفنگدار
گذاشت. مرد ها با چشمان از حدقه بر آمده به دستان خالی دخترک میدیدند.تفنگدار جوانی از آن میان که تا آندم خاموش
بود، اشک به چشمانش آمد. آهسته و با تضرعبه همراهانش گفت:بیاید از اینجا
برویم.شتر دیدیم ندیدیم...این بیچاره ها
دل خود را به هیچ خوش کرده اند. چرا همان هیچ را هم از آنها بگیریم؟
کلانتر شان با غضب و شک به او دید و گفت: لا حول بالله! نفس
آدمی چقدر ضعیف و شیطان چه زود نفوذ پذیر است. چرا دلخوشی به هیچ؟ مگر ما خدا
نداریم! نباید افسانه ها و معجزه های دروغی میان مردم رواج پیدا کند ...»
« ...آنگاه تفنگدار ها بر درخت تیل پاشیدند و با فریاد های
الله اکبر [ آن را ] آتش زدند...»
«
...درخت تا دیری از شب در میان سکوت اهل کوچه میسوخت و صدای تراق تراق کفیدن توپها
به گوش میرسید. تا سحر درخت بید خاکستر
شد. خاکستری که در میانش هنوز قوغهای
آتشین چون قطره های خونین به نظر میرسید...»
به چند سال پیش فکر کردم، آن گاه که برای نخستین بار داستان
« درختی که میوه اش توپ بود » را به خوانش گرفته بودم. آن زمان هم گریسته بودم.
اصلا، چه شده بود که بعد از گذشت این همه سال بار دیگر نوار « زامهران » را که به
همت همایون هژبر شینواری تهیه میگردد، میشنیدم؟
و این بار داشته های این نوار بیشتر از پیش بر دلم
مینشستند.شاید، دل من بیشتر از پیش نازک
شده است.خاطراتفراموش ناشدنی کابل زیبا، شهر قصه ها چونان
پردۀ فیلم از برابر دیده گانم میگذشتند. دلم گرفته بود مانند آسمان ابری هامبورگ.
سوژه و
متن این داستان «درختی که میوه اش توپ
بود » و همان گونه دیگر داستانهای این گزینه « دیوارسیاه » یا
« و بوتها
به خانه برگشتند » و یا « سرخ پوشان بهشت » برای بیدار نمودن احساسات به خواب رفتۀ
آدمها و به تصویر کشیدن دنیای کودکان که درتفاوت کامل با دنیای بزرگ سالان قرار دارد، چونان آهنگ ِ که از نواختن
پیانو بر میخیزد، غم انگیز هست.
در «
درختی که میوه اش توپ بود »لمس نمودن آرزو های
کودکان یتیم افغانستان کهدر آرزوی داشتن
توپ، خواب توپک خال خالی، سرخ و سفید و آبی را میبینند و صورتی از زنده گی مادر
جوانی که نه تنها میسر نه گشتن دیدار شوهر گمشده قلب دردمندش را در هم میفشارد
بلکه سیر نمودن دخترکانش در سرزمین مرد سالار بر بار سهمگین شانه هایش میافزاید؛
گریز از نگاههای حریصانۀ مردان همسایه و سپس به آتش کشیدن یگانه نشانی شوهر یعنی
درخت بید حویلی از سوی تنظیمیهای طالبی نماییست از زنده گی ریالیستیک زنان
افغانستان.
و اما، آن گاه که دخترکان با کودکان همسایه و کوچه
توپها را آویخته بر درخت حویلی میبینند و غرق شادمانی با آنها به بازی میپردازند،
میتوان آن را نمایی از ریالیزم جادویی نامید.
پروین پژواک از دیگر کرانه
آن گاه که در حاشیۀ
داستانی از پروین پژواک مینویسم، نه میخواهمتنها
به تماس روی داستانهای پروین بسنده کنم.پروین پژواک با اندیشه و استعدادش بیشتر است از « نگینه و ستاره »، « دریا
در شبنم »، « سلام مرجان » و « مرگ خورشید ». البته، آثار منتشر شدۀ وی بیشتر از
اینهاست.من تنها با این آثار زیبایش که
هر کدام در اوج پرواز در دنیای بی غل و غش « خاطرات کابل جان » به من اهدا شده
اند، آشنا میباشم و با دهها ترجمه و سرودۀ دیگر هنوز چاپ نشدۀ او. این نه به این
معناست که کتابهای نامبرده، دست کم گرفته میشوند.نی، برخلاف.هر کدام در خور معرفی
بایسته، شایسته و جداگانه هست.
میخواهم بگویم که داکتر پروین پژواک پیش از نویسنده و شاعر
بودن یک انسان است به مفهوم ژرفش و یک زن یعنی پرمهر و پر عاطفه با خیالاتی به رنگ
آبی آبهای مدیترانه.
او پیش از همه گپها همان انسانی است که احساس
انسانیش تنها در اشعار و داستانهایش زنده نیست بلکه در تار و پود زنده گیش. او از
شمار کمتر انسانهایی است که مینویسد آن گونه که میاندیشد و میزید آن گونه که
مینویسد. او نه به راه آنانی رفته که تنها هنگام شعر گفتن نازک خیال اند؛هنگام داستان نبشتن ریالیست؛ هنگام مقاله نبشتن روشنگر
وهنگام بحث نمودن آراسته با « شجاعت اخلاقی ».
از آن
جایی که برای من شخصیت راستین و حقیقی نویسنده و شاعر بسیار در خور تعمق است، بیجا
نمیدانم که از شخصیت واقعی پروین پژواک بگویم که به پندار من تاکید روی فاصله هایی
دارد که میان نویسنده یا شاعر و مردم وجود نه دارند؛ فاصله هایی که وجود خارجی نه دارند.نویسنده و شاعر را آثارش به جامعه نزدیک
میسازد.در صورتی که غل و غشی میان احساس
واقعی آفریدگار اثر و اثر در میان باشد و خواننده به آن پی ببرد ( روشن است که در اینجا مراد نه از آثاری که بر پایۀمکتبها و سبکهای چون رومانتیک، سورریالیسم،
ریالیزم جادویی و امثالهم شانس آفرینش مییابند، میباشد)، عمر وی حد اقل
نزد هواخواهانش کوتاه میگردد و اگر خواننده به آن پی نه برد یعنی آفریدگار اثر
ماهرانه نقش بازی کند، به این به چشم خیانت میبینم. به گونۀ مثال، آفریدگار اثر در
مقاله اش از روشنگری و آزاد اندیشی میگوید، در ذهنش به این امر باورمند نیست. او
چنین اصطلاحاتی را تنها بخاطر مد روز بودن و مطرح شدنش در جامعۀکاذب " روشنفکری " بکار میبرد.آفریدگار در شعرش از تابش آفتاب و بازتاب گرمیی
آن بر همه یکسان، میگوید ولی در واقعیت او جز این را تمنا میکند و نیاتش خیر
خواهانه برای بشر نه میباشد از این گونه مثالها میشود به دهها آورد.
شور
بختانه، سراغ داریم آنانی را که اندیشه های واقعی شان تاکنون به گونۀ باید در
نبشته هایشان بازتاب نه یافته است. یکی از این تحصیلکرده ها ـ که خودش را روشنفکر
و روشنگر میگیرد ـ ، آن گاه کهبخاطر
نظرات تنگ نظرانه اش از سوی من مورد انتقاد قرار گرفت، برایم گفت که این موضوعات
را با من در میان میگذارد ورنه چنین گپهایی را از قلمش هرگز بیرون نه داده هست.
این جملۀ او برای من بار دیگر انگیزه یی شد تا شخصیت و کرکتر واقعی شماری از قلم به
دستان را تنها در آثار شان جستجو نه نمایم.
پروین در
سروده هایش از همدلی و همگرایی میگوید. او در زنده گی شخصیش نیز چنین است با نیات
عالی بشر دوستانه. او که برای کودکان میهنم گه اشک آفرین و گاه آموزنده مینویسد و
نوازشگر روح آدمها میگردد، در
زنده گی
شخصی نظر به عشقش به کودکان تحصیلاتش را در رشتۀ طب اطفال انیستیتوت ابو علی سینا
موفقانه به پایان میرساند ودر عمل به نمایش
میگذارد که خواهانمرهم گذاری بر زخمهای
جسمی کودک بیمار ونادار افغانستان
میباشد. ( این یاددهانی هست و نه اشاره به نویسنده گانی که خلاف رشته یی را که فرا
گرفته اند، به سخنوری، پژوهنده گی، نویسنده گی و دیگر آفرینشگریهای در خور احترام
میزنند. این در جامۀ شرق و غرب معمول است و به ارزش معنوی انسانها به پندار من
میافزاید. )
هنوز کاروان ابر های سپید خیالات « لونا، پروین و نیلابها*
» با گذر از آسمان خاطراتم خطی را به رنگ مهر از خویش بجا میگذارند. آن گاه که
کوچکتر از آن بودم که معنای این شعر وارۀ پروین را بدانم ( بشناسم ) و اما مصمم
بودم برای شناختن آن:
« سیب
سرخی در دستانش
گفتم: آه،
بده، چه سرخ ...
خندید:
طوری خواستی که گویی دل من باشد
گفتم: نه،
من گمان کردم این دل من هست اسیر دستان تو.
با حیرت به
سیب نگریست:
در این
صورت هرگز نه میدهم »
و در سر
میپروراندم که با این احساس پروین من هم آشنا شوم.این چه گونه احساسی خواهد بود که بر فراز ابر
های سپید، در اوج، آن گاه که پیروز ترینی، به دیگری بیاندیشی.پروین آن را برای مجلۀ قلمی « بهاران » من
فرستاد:
« هفت
پرنده در آسمان آبی رنگ به سوی افق در پرواز بودند.
از هفت دل
پرسیدم: اگر ما آن هفت پرنده میبودیم، به سوی کجا پرواز میکردیم؟
هفت صدا
جواب داد: به سوی دلدار خویش. »
پروین
دلدار خویش را یافت. شاید بهتر باشد بگویم، دلدار پروین او را یافت.نی، درست آن است که بگویم، آن دو یکدیگر شان را
یافتند.هژبر شینواری، کارتونیست ریا ستیز
و هنرمند مبتکر، نویسنده، همسر، همراز و همنوای پروین. چه جفت همگونی ( چشم بد دور
)!
کمتر در زنده گی روی میدهد که انسانها یکدیگر
شان را بیابند و در بیابند. انسانها به پندارم، از یکدیگر شان میگریزند. یعنی اگر
هم آشکارا از هم در گریز نه باشند ولی همین که یکی شان امکان را برای زدن نخستین
گامهایی که فاصله ها را رقم میزنند، میسر میسازد، این خود نوعی گریز است.سپس به آن شتاب میبخشند و دست بلند میکنند به
عنوان« بدرود » و اما، برای همیشه!
اما،
پروین عاشق است. او قدر این موهبت را میداند و تمکینش میکند. روشن است که در عشق
میشگفد و عطر میپراگند و هژبر با آن فرارسیدن بهاران را تجربه میکند. آنها پنجره
یی را که به روی شان گشاده گشت، هرگز نه بستند. گذاشتند تا عشق با جامه یی به رنگ
دامان کوهساران وطن به دیدار شان بشتابد و در آغوش شان بکشد.
این هم گواه دیگری بر ادعای من از زبان پروین
پژواک:
...
زمین چقدر
پیر میبود
اگر ما
جوان چون گل شقایق نه میبودیم
خاک بی
نفس مینمود
اگر ما
عاشق نه میبودیم
...
نیلاب موج سلام
اپریل ۲۰۰۸
یک اشاره و یک پرسش
* اشاره به روزهای شاد دوران کودکی و نوجوانی، آن گاه که من
و نیلاب پژواک با پافشاریهایهمیشه گی ماخواهران بزرگ مان لونا سلام تایب و پروین پژواک را
مجبور میساختیم، با ما به بازیهای سفر میان امواج پر تلاطم دریا و فرار از دزدان
دریایی که هرگز وجود خارجی نه داشتند، بپردازند. اکنون که گرد باد حوادث هر کدام
مان را به گوشه یی پرتاب نموده است، میپرسم که کجاست خانۀ رویایی، آسمان آبیو کشتی طلایی ما؟