|
 سروش احمد ستاری سروش احمد ستاری
درهر
شفق
ما مانده ایم به عمق شرارت
درانتظار
نابودگشته ایم به اماج انتظار
درهرشفق، غروب به بالین
میکشیم
ازبسکه
خیره ایم به سیاه چال انتظار
وصلش غروب پنجره اش اشک و
آتشی
تاوان داده ایم به آتش انتظار
ماراچنان فشرد دامان
فشانده رفت
دستمال
گل به اشک خون الود انتظار
هیهات که حسرت زده
میخکوب گشته ایم
بایک امید خفته به چشمان انتظار
|