استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
نیلاب پژواک دوست خوب کودکان و نوجوانان
نیلاب پژواک
نیلاب
پژواک
دوست خوب
کودکان و نوجوانان
در یکی از روز های سال 1370 که من مسوؤلیت مجله دکمکیانو انیس یگانه نشریه کودکان و
نوجوانان کشور را به عهده داشتم و در دفتر کارمدر حال نوشتن سرمقاله مجله بودم که دوتن از خواهران نو جوان ما که قبلآ از
همکاران خوب مجله بودند و تقریبآ 13- 14 سال داشتند با دوسیه های که زیر بغل شان بود
وارد دفتر شده و دوسیه های خود را به من دادند تا مطالعه کنم . در دوسیه هایشان مجلات شان بود ، آنها دوستان خوب کودکان و نوجوانان بودند که همیشه برایشان مطالب جالب نوشته میکردند و این دو خواهر ما نیلاب جان موج
و نیلاب جان پژواک ، برنده گانجوایز اول و سوم کانکوری که از طرف اتحادیه ژورنالیستان و کانون نویسنده گان
جوان در رابطه با "خوبترین مجله خانواده گی" به راه انداخته شده بود، بودند.
نیلاب موج جان و نیلاب جان پژواک در ماه عقرب سال 1370 خورشیدی
من مجله های شان را که به شکل و دیزاین مقبول و بدون
تایپ با قلم نوشته بودند دیدم واقعآ جالب بود و به نادره عبدالله که معاون مجله
بود گفتم که با هردو نیلاب مصاحبه ای
انجام دهد تا در همین شماره مجله که زیر کار است نشر شود و به عکاس مجله هم گفتم که
عکس هردو را با هم یکجا بگیرد و این هم همان عکسی است که با مصاحبه شان نشر شد.
در
مورد نیلاب جان موج چندی قبل مختصرآ در این سایت نوشته بودم و اکنون نیلاب جان پژواک را
بشما معرفی میکنم.
نیلاب جان پژواک در شهر باستانی کابل در یک خانواده روشنفکر
به دنیا آمده ، لیسه ملالی را با حفظ مقام اول به پایان رسانیده است. وی لیسانس و
ماستری خود را در رشتهء علوم سیاسی از یونیورستی دهلی هند ( 1997- 1992 ) به دست
آورده است.
نیلاب بیشتر در بخش خدمات اجتماعی، عدالت اجتماعی و حقوق
بشر پناهنده گان و زنان (افغان و غیر افغان) در کشورهای کانادا و ایالات متحده
امریکا وظیفه اجرا کرده است. او فعلا در بخش آموزش درون خطی یا آموزش از طریق
انترنت در یکی از یونیورستی های امریکا کار می کند و خودش نیز دروس خویش را جهت
بدست آوردن درجه ماستری در رشته آموزش و پرورش دنبال می نماید.
نیلاب پژواک در ایالت ویرجینیا ایالات متحدهء امریکا همراه
با همسرش برمک پژواک و دو پسرش لمر و دران زیست می نماید.
نیلاب پژواک در بسیاری از محافل ادبی و فرهنگی جامعهء افغان
ها منحیث گوینده، ترجمان و هم آهنگ کنندهء پروگرام سهم گرفته است. در سال های
مهاجرت او دریچهء تماس خود را با دنیای هنر و ادبیات خواهرش پروین پژواک و همسر
خواهرش هژبر شینواری می داند. شما نمونه های متاخر خوانش اشعار او را در سی دی های
"زامهران" (نوشدارو) وب سایت هژبر می توانید بشنوید.
نیلاب پژواک امیدوار است بتواند در آینده با بدست آوردن وقت
بیشتر هنگامی که پسران خوردسالش بزرگتر شوند او به اهداف تحصیلی خویش برسد و به
طور متبارز دوباره به فعالیت های فرهنگی رو بیاورد.
وی اکنون هم کودکان و نوجوانان را زیاد دوست دارد و چند تا ازنوشته
های دوران کودکی اش را برایم فرستاده که اینک تقدیم این نو نهالان عزیز و شما خواننده
گان گرامی مینمایم و موفقیت بیشتر او را از خداوند متعال خواهانم. مهدی بشیر
من کودکم، من کودکم.من کودک پاکیزه
ام، با موهای درشت، با چشمان بیدار و درخشان ز مهر مادرم، با دستان گوشت آلود نرم
نرم، با لبان سرختر از غنچه های شقایق و با دندان های صدف گونه سپید.
من کودکم، من کودکم.من راستگوی و
فارغم از دردهای زنده گی از غم های زنده گی.
گاهی که تب پیشانی ام را داغ می سازد، دستان مادرم با چشمان پریشان و پرمهرش
مرا تنها نمی گذارد و پدرم برایم میوه های رنگارنگ می آورد.من از تب نمی ترسم.من در آغوش گرم ایشان از هر بلایی درامانم.
من کودکم، من کودکم.من شاد و شوخ و
چابکم.از گل گل گلی سازم چون خود.من دوست دارم بادهای تند را.بادها سیب های ترش درخت را برایم هدیه می دهند
و پنهان از دیده گان باغبان دهان خویش را شیرین می سازم.
من کودکم، من کودکم.با قلب پاک و
کوچکم.قلب من گریه را دوست نمی
دارد.قلب من خنده های شاد مادرم را می
خواهد و قصه های خوب خوب پدرم را.قلب من
جهان بزرگ را چون دنیای کوچک خود فارغ از جنگ و ناله می خواهد.
من کودکم، من کودکم.اما از شما عاقل
ترم، اما از شما بزرگترم.زیرا در این جسم
کوچکم جز مهر و محبت، جز نیکی وصداقت چیزی نهفته نیست. فکر و خیال بد و آرزوی شوم
و هیچ چیز گندیده نیست.
پرسش یک دختر
آیا من زیبا نیستم؟
اوه همه پسران عاشق من شده اند.
هر روز هدیه های چون آیس کریم، شیرینی و بسکیت دریافت
می کنم.حتی روزی دستمال های بینی رنگه
تحفه گرفتم.دستانم هیچ روزی از گل های
زیبا خالی نیستند.پدر و مادرم خیلی ها
مرا دوست دارند و لباس های رنگه رنگه برایم تهیه می کنند.پدرم می گوید باید برادری داشته باشی، ورنه در
آینده سبب جنجالی خواهی شد!
دخترک و لاله
روزی از روزها دخترکی زیبا به باغ پر از گل رفت.باغ زیبا و کلان بود.دخترک در بین گلها بازی می کرد و از یک چمن به
چمن دیگر می دوید و می دوید.ناگهان گل
لاله ای زیبا را دید.شوق کندن آن وجودش
را فرا گرفت.خواست گل را بکند که صدایی
به گوشش آمد که می گفت:گل را نکن.گل در بته خوب معلوم می شود و در دستان تو
پژمرده خواهد شد.
دخترک از خواست خود گذشت و به ساعتیری خود ادامه داد.در این وقت درخت سیبی شاخه خود را خم کرد و
گفت:ای دخترک نیکوکار از سیب های من بچین
و بخور.
دخترک بسیار خوش شده از سیب ها گرفت و از درخت تشکر کرد.در راه بازگشت به خانه دوباره همان لاله مقبول
را دید که با خوشی به طرف او نگاه می کند.دخترک نزدیک رفته لاله را آرام بوسید و بسیار خوش شد که لاله را نچیده بود،
زیرا حتمی تا آنوقت پرپر و پژمرده می شد.
بیاد آورد که مادرش برایش فهمانده بود که گلها را نباید بکند و آن صدا که لاله
گک را نجات داده بود، صدای مادرش بود.