|
اي نازنين چه عشوه و ناز و ادا كني
بر من چرا تو اين همه
جورو جفاكني
مهجور و ناتوان وزمين گير وخسته ام
باز آ كه
درد اين دل زارم دوا كني
افتاده ام به غربت و بيمارم از فراق
تاكي جفا و
حيله و مكر و ريا كني
بر لوح سينه ام بنگر داغ آتش است
تا
كي تو قصد جان من بينوا كني
باز آ كه دارد
از غم توناله ها« بشير»
تا حاجت
شكسته دلي را روا كني
|