سالیان است که دلبسته و دلجوی تو ام
واله و شیفتهء آن نرگس جادوی تو ام
کی توان برد ز یاد آن خم ابروی ترا
طالب سجده به محراب دو ابروی تو ام
محرم راز نیابم که دهم شرح فراق
چو من غمزده مجنون سر کوی تو ام
عقل وهوش وخردم برد دوچشمت صنما
چو به هر آئینه مشتاق گل روی تو ام
شعلهء عشق تو بر جان و دلم آتش زد
که به لب آمده جان و به تکاپوی تو ام
کاش آندم برسد سر
بنهم در رهء تو
منکه عمریست بدینباره دعاگوی تو ام
دست من گیر، میازار مرا در دل شب
که من از جمله گدایان سر کوی تو ام
شور گردیده به پا بر دل نالان « بشیر »
ز آنکه خود در گرو حلقهء گیسوی توام
|