|
قسمت دوم
جمعه ۲۶ نوامبر ۲۰۱۰ هالند
زهرابرای نجات ازخطریکه زنده گی برادرش وسپیده راتهدیدمیکرد ، تصمیم گرفت که
اولترازهمه باید مانع رفت وآمدسپیده به خانه اش گردد .
لذازمانیکه سپیده برای سرنمودن دست دوزی به خانه یی آنهاآمد ، اوبامهربانی
برایش گفت :
سپیده! توبزرگ شدی ، من درخانه برادرجوان دارم . میگویندکه درقلعه رامیتوان
بست ، ولی دهن مردم رانه . نشود که بارفت
وآمدت درکلبه یی غریبانه ما ، گپی برایت درست کنند ، چراکه کلانهای ماگفته اند :
دخترجوان مثل پارچه سفید زودداغ
برمیدارد .
بناءهمان طورکه ماخدمتگارخانواده شمابودیم وهستیم ، دیگرضرورت نیست که توبرای
سرکردن ویادگرفتن دست دوزی به خانه مابیایی ، من موقع ضرورت به خانه شما میآیم .
همچنان او درشامگاه همان روز،
باآوازیکه درآن عصبانیت نموداربود ، نوراراخطاب کرده گفت :
ماخانواده درخانواده دهقان خان بودیم ، پدرت به جرم گرفتن تقاوی ، موجودوابسته
به زمین شد ، آنقدربیل زد ، آنقدرعرق ریخت وآنقدربه قیمت یک شکم نان برای خودوبرای
مابه حکمهای خان بلی بلی گفت که آخربه حساب کارشاقه روی زمینهای همین خان ، چند مهره
یی کمرش شکست .
بعدبه خاطرهمان تقاوی مه کنیزدروازه
خان وتوغلام اوشدی ، پس توچطوربخودحق میدهی که محبت دخترآدمی رابه دل خودراه بدی
که درفکرودل اوبه پدر، به من ، به تو وبه امثال ما ، غیرازنفرت چیزدیگری وجودندارد
؟
نوراوقتی دانست که رازش دیگرفاش شده و دیوارآهنین میان اووسپیده وجوددارد ، به
پدروخواهرش وعده داد که تامانع اصلی رسیدن
به آرزوهایش رابه زوربازووعرق جبین ازمیان نبرد ، نام سپیده رابه زبان نیاورده
وخیال اورادرذهنش راه ندهد .
نورابرای رسیدن به هدف ، ازپدرش خواست تابیلی راکه نشانه دست وقوت بازوی
اودرجوانی بوده به او دهد.
میراکه به امیدچنین روزی ، بیلش راچون مردمک چشم نگهداری کرده بود، دلاب رابازکرد
، بیل راازآن بیرون آورد ، عصایش راکنار گذاشت ، دسته بیل رابه دودستش گرفته
استوارایستاد .
اوکه بالمس کردن بیل ازبوی جوانی بربادرفته اش سرشارشده بود ، درحالیکه
ازچشمانش برق امید میدرخشید، به سر و پا وقامت استوارنورانظرانداخت، مانندکسیکه
تصویرش رادرآیینه به بیندروبه فرزندش نموده گفت :
من به امیدچنین روزی این بیل رانگهداری کرده بودم . خداراشکرگذارم که بیکی
ازآرزوهایم رسیدم وآن سپردن نشانه یی دستان پرآبله یی پدرم به وارث اصلی آنست .
این یک وسیله یی ساده کاریک دهقان به روی زمین است ، امابیان آشکارهمت وصداقت
اوبرای بهره ورساختن زمین ، زرع دانه هاوپرورش آنهابرای رنگین ساختن خوان همنوعان
اوست .
نورادستان پدررابوسید وگفت : من این نشانه دست یکدهقان رابه هدفی که شمابرایم
تعیین کرده ییدبکاربرده وخواهم کوشید که بادستان پاک آنرامثل شما به آینده گانم باسربلندی
بسپارم .
نورابیل رانزدآهنگربرد ، آهنگرزمانیکه
بزرگی بیل واستواری دسته یی آنرادید ، تعجب نموده گفت :
این بیل نشانه یی دست دهقانان قدیم است ، آنهاییکه روغن زرد خورده بودند ،
کسانیکه قتق شان امروزبه روغن نباتی جورمیشه ، کی قدرت کارکردن به این بیل رادارند
؟
نورابه جواب آهنگر گفت :
این بیل نشانه دست پدرم است .
آهنگرسرش رابلندنموده به چشمان نوراخیره شده گفت :
همان قدوقامت ، همان شانه های پهن
وچشمان نافذ وانگشتان نیرومند . فکرمیکنم میرای جوان برای تیزکردن دم بیلش به
دکانم آمده ، الحق که فرزند میراحق گرفتن بیل ، این نشانه یی قوتبازوی پدرش رادارد
.
آهنگرکه زبان پرازنکته داشت وهمزمان باانجام کار، قصه هایی ازشهنامه وهزارویک
شب میگفت . دکانش محل تجمع جوانانی بودکه دررویای قهرمانان وعاشقان حکایت هایش ،
اسپ خیال شانرابه سوی شهرآرزوهاقمچین میکردند ، یکباره ذهنش به سوی سخنان مالامال
ازحکمت فردوسی راه کشید باآوازرسا این بیت رازمزمه کرد :
پسرکوندارد نشـــان از پدر
توبیگانه خوانش مخوانش پسر
بیل به شانه های پهن وقامت بلند نورازیب دیگریافته بود ، همه جا گپ ازبیل
نوراوقوت بازوی اوبود. جوانان ونوجوانان چهارمحل ، وقتی میخواستندزوربازوی
شانراآزمایش کنند ، بیل نوراراازجابرمیداشتند ودرموقعیکه فرصت به سرگرمی میسرمیشد
، بیل رادرمیدان گذاشته وبرای نشاندادن قوت بازوازنوک دسته یی آن به دوانگشت گرفته
سعی مینمودند تاآنرا ازجابلندنمایند .
* * *
نوراسخت مصروف کاروباردهقانی شد ، آخرروزوقتی
ازکاربرمیگشت ، شادوشنگل به نظرمیآمد ، چون میدیدکه دانه های گندم بزرگتر وخوشه
های ان نظربه سال قبل وزمین ترشده اند .
اووقتی باپدروخواهرش کنارسفره برای صرف نان شب مینشست بااشتیاق تمام میگفت :
سال پربرکتی معلوم میشود ، اگرخدابخواهد ، امسال اززمینها حاصلات خوب بدست
خواهدآمد . بعدغرق رویاشده میگفت :
غله یی اضافی رافروخته ، پول تقاویی خان را میدهیم .
پدروخواهرش وقتی خوشبینی اورابرای بدست آوردن سهم بیشترغله میدیدند ،خوشحال شده باخیالات اوجهت زندگی بهترشریک میشدند .
این خیالات باپخته شدن دانه های گندم ، رسیدن فصل درو، کوبیدن خرمن وبعدبلندرفتن تعدادجوالهای غله ییکه به گدام خان انتقال میگردید ،
بیشتروپررنگترمیشد .
وقت تقسیم غله رسید ، نوراباگرفتن چندجوال خالی همراه باپدرش روانه گدام خان
شدند . وقتی به آنجارسیدند خان ، ناظرومفتی رانزدیک گدام روی فرشی نشسته دیدند .
بعدازادای سلام کنارآنهانشستند .
خان ضمن تعریف زحمتکشی وپشت کارنورا رویش رابه میرانموده گفت :
میرانه تنهادهقان توانا بلکه پدرمهربان به یگانه
دختر وپسرش نیزبوده ، من بپاس خدماتی که اوبه من وخونواده یی مانموده است ، بااستفاده ازحقیکه دهقانان درتعیین سرنوشت فرزندانشان به مالکان خود میدهند ، من عطارا یک جوان خوب وسربخانه یافتم ، بعدرویش رابه مفتی نموده
گفت :
مفتی صاحب اگرتقدیررفته باشد ، دخترک میرارابه عطانامزدمیسازم،تابه نام نیک به خانه بخت برود.
باشنیدن نام عطا،دستان میرابه لرزه افتاد ، چشمانش ازحدقه برآمد ، ازعصبانیت
زیاد آب دهانش خشک شد ، سپس رویش رابه خان کرده گفت :
حقیقت است که ماخانواده درخانواده دهقان شمابودیم ، به حرمت این ارتباط ، شمارااختیاردارخود میدانیم ، اما حالادنیافرق کرده ، چشم وگوش مردم بازشده ، دیگرنمیشود دخترمظلومی رابدون اینکه
کمترین اطلاع وحقی برای تعیین سرنوشتش داشته باشد ، مانند چوب سوخت به تنور بیندازیم وبعد نامش راخانه بخت بگذاریم .
ازجانب دیگر درست است که من دخترم رابه خون دل بزرگ کرده وکوشش کرده ام
مادراونیزباشم، امامن این حق رابخودنمیدهم که باگرفتن حق انتخاب ازآن زنده گی
وآینده یی او را درگر و خود بگیرم .
ناظرزمانیکه آشفتگی میرارادید ، روبه خان کرده گفت :
میرا دخترش رازیاددوست دارد ، جدایی اوبرایش مشکل است ، زمانیکه نیت نیک
شما رابه خودوخانواده اش فهمید ، خود بخودبه این وصلت راضی میشود .
خان وقتی دید که ازاین نمد برایش کلاهی ساخته
نمیشود ، بحث را درهمینجا پایان داده به مفتی گفت :
امسال مابه تعداد زیادترجوالهای غله به گدام آوردیم ، دلیل آن بیشتراین بوده
که ما به خاطربدست آوردن غله بیشتر ، مصارف بیشترنیزداشتیم .
بعدفهرست بلندبالایی ازخریدکودکیمیاوی ، ادویه ضدآفات زراعتی که تاحال نوراوپدرش
نشانی ازآن درقریه ندیده بودند ، بلندبردن اجرت میرآب باشی ، نسبت دادن حقابه های
بیشتر به آنها ، قیمت دادن به ته وبالادویدنهای ناظرکه معمولاباعث معافیت دهقانان
خان ازحشروبیگاری میشد وبالاخره دادن مقداری ازغله به مفتی که دعای خیرش همیشه به
پربرکت شدن حاصلات زمینهای خان اهمیت فراوان داشت ، سهم نوراراازحاصل بدست آمده
تعیین کردند .
میراونوراازینکه باکاریکساله نتوانسته بودند ازسنگینی بارتقاوی خان برشانه شان
کم کنند ناراحت بود ند .
موقع صرف نان شب وقتی کنارسفره قرارگرفتند ،
نوراگفت :
اگرمابهمین وضع ادامه بدهیم اززیربارقرض خان خلاص نخواهیم شد ؟
میراآهی ازدل کشیده یادآورشد :
همین تقدیر مااست ، باید به آن ساخت .
نورابه جواب گفت :
تقدیربه تقدیرجنبان ضرورت دارد ،
خداوند گفته است توحرکت کن تا من برکت نمایم .
میراگفت :
برای بیرون شدن اززیربارتقاوی خان چه
کرده میتوانیم ؟
نوراگفت :
به فکرمن یک راه وجودداردوآن اینستکه
من به دهقانی خان ادمه میدهم ، ولی وقت فراغت که تاحال بته کشی میکردم ، آنراصرف
آبادساختن یک قطعه زمین لامزروع دردامنه سیاه کوهی میکنم . وقتی زمین اماده کشت شد
، خداگفته مقداری ازگندمی راکه بدسترس داریم به آن کشت میکنیم . میرا که به پشت کاروقوت بازوی
فرزندش باورداشت ، پیشانی اش گشاده گشت ، دستش رابه شانه نورازده افزود :
آفرین پسرم!همت تومرادوباره جوان
ساخته است ، دراجرای این تصمیمت دعاووجودنیمکاره من همراهت است .
زهراوقتی قصد پدر و برادرش را برای دادن تقاوی خان شنید خوشحال شده گفت :
برای انجام این کار نیک، مراهم دست کم نگیرید ؟
باکشیده شدن پای زهرا به مجلس گرم پدر و پسر، میرا روبه دخترش نموده گفت :
من گپ مهمی برایت دارم وآنراباگوش هوش بشنوومثل
یک انسان عاقل وبالغ درمورد تصمیمت رابگیروآنوقت من وبرادرت خاطرجمع میشویم و
بازوان ماقوت بیشترپیدامیکند .
زهرابه محبت تمام کنارآنهانشسته درحالیکه لبخندنمکینی به لب داشت گفت : پدر!من
اجرای هرامر ازجانب شمارابرایم نه تنها وظیفه بلکه طاعت وعبادت میدانم .
میرارویشرا به زهرانموده گفت :
دیروزخان زیرنام داشتن یکدوستی
دورازریا به فامیل ما ، دم ازداشتن حق برای تعیین آینده فرزندان من زد ، اوتوقع داشتکه من ، مثل دهقانان یکقرن
پیش درجواب میگفتم :
خان صاحب! خداوندسایه شماراازسرمن وفرزندانم کم
نکند ، ازشماامروازما به سردویدن .
اوباپررویی همیشگی به من گفت که من بااستفاده ازاین حق میخواهم
تازهرارابه عقد نکاح عطا دربیاورم .
زهراباشنیدن نام عطاعصبانی شده گفت :
بیک انسان دارای چهارعیب شرعی که دراین قریه کسی حاضرنیست چوچه مرغ خودرابدهد
، خان بالطفی که به حق فامیل مادارد میخواهدکه من
باسربلندی آنرابحیث شریک زندگی خودانتخاب نمایم .
میراگفت :
دخترم این خیال پلوخان بود ، طوریکه
گفته اند :
ریش ازمن واختیارش دردست کس دیگربوده
نمیتواند . من جواب دندان شکن برایش دادم ،اگرسیال باشد دیگرپشت این توقعات باطل تاریخ تیرشده نمیگردد .
بعدبامهربانی به گفته هایش اینطورادامه داد :
اگرازواقعیت نگذریم درگفته های اویک
حقیقت وجودداشت وآن اینکه توبحدکافی کلان شدی ، تاابد صرف خدمتگزاری پدر وبرادربالایت گذاشته نشده ،
توبایدزندگی ات رابسازی ، زندگی یکدختربه خانه یی پدرش مکمل نمیشود ، بلکه زنده گی
یک زن به خانه شوهروتشکیل خوانواده کامل میشود .
بناء تقاضایم ازتواینست که ازمیان خواستگارانت به شمول عطا ، برات وناصریکی
رانتخاب کنی واگرهیچ کدام به ذوقت
برابرنیست واضح بگو ، چراانتخاب شوهرحق توودادن مشوره برای یک انتخاب درست حق من
وبرادرت است .
زهراهمچنان باشنیدن نام برات ازخودحساسیت جدی نشان داد ، ولی باشنیدن نام
ناصر، چهره اش سرخ شده اتاق راترک گفت .
نوراروبه پدرش کرده گفت :
خاموشی زهرادربرابرنام ناصردلیل رضائیت اواست .
میرابااحساس رضائیت زهرا به ناصر ، سرشارازیکدنیاخوشی شد ، رویش رابه آسمان
بلندنموده گفت : خدایاتراسپاسگزارم به آنچه من رضائیت دارم ، دخترم نیزبه آن
رضائیت دارد .
سپس رویش رابه نورانموده گفت :
ناصر یک جوان تعلیم یافته وازیک
خانواده یی خوب است . پدراوصمد خان ازآدم
های نیک نام چهارمحل شمرده میشود .
صمدخان درکودکی خواندن ونوشتن رایادگرفت ، خلاف
دیگرزمین داران که روی راه ورسم زنده گی پدران شان زانومیزنند ، اومثل یک دهقان
بیل راگرفت وروی زمینش به کار شروع کرد ، بااین کارخودمانی ، مورداحترام همه
دهقانان درچهارمحل قرارگرفت .
صمدخان که دوام خرافات درچهارمحل رامربوط به نبودسواددرمیان آنهامیدانست ،
دراولین قدم پسرش ناصر راداخل مکتب نمود ، زیرادیگرخانان ازشمولیت فرزندانشان به
مکتب که اجباری خوانده میشدبادادن رشوت جلوگیری میکردند .
ناصربازحمتکشی دوره ابتدائیه ومتوسطه رابه آخررسانده وحالی
مصروف تحصیل درصنف آخرفاکولته است .
اوروزهای رخصتی درخانه گلی کوچکی که پدرش یرای اومشخص کرده ، تعدادی
ازکتابهارادرالماری رنگ ورورفته یی جابجاکرده درکناردریچه یی یکپله ییکه به طرف
دریابازمیشود روی دوشکی نشسته وکتاب میخواند .
یادم است یک روز وقتی مادرش اورامصروف کتاب خواندن دید ، خوشحال شده رویش رابه من نموده گفت : ازصمد که چندسالی سبق خواندچیزی جورنشد ، امید
که پسراوبجایی برسد . بعدباتبسمی که نقش لبانش بود اضافه کرد :
حاکم ، قاضی ، قوماندان ویاحارنوال شود .
ناصرزمانی این توقعات مادرش راشنید گفت :
مادرمن میخواهم معلم شوم .
مادرناصرناراحت شده گفت :
معلم بامعاشی که بدست میآوردشکم خوده سیر کرده نمیتواند چه رسدبه اینکه بازوی
برای مادروپدرش گردد ؟
ناصر به جواب مادرش گفت :
اگرحاکم ، قاضی وقوماندان به رزق حلال
قناعت کنند ، وضع بهتری اززنده گی یک معلم نخواهندداشت . ازطرف دیگرمعلمی یک شغل
انسانی است که آدم تربیه میکند وفیضش به همه میرسد .
اودردل مادهقانان به گفته های دلنشینش
راه بازکرده ، گپ هاییکه که من حالامیگویم وگپهاییکه صاف وپوستکنده به خان گفتم
ازاویادگرفته بودم .
نورا گفت :
من مثل شما ناصررایک جوان قابل احترام میدانم ، اویک روشنی است در دنیای تاریک
مادهقانهااست ، من متیقنم که بااین وصلت ، این دنیاروشنی بیشترپیدامیکند .
لذاپدروپسرتصمیم شانرا بادادن جواب بلی به صمد خان ،عملادرقریه نامزدی زهرا
وناصررااعلان کردند .
نورا ، پدرش وزهرابعدازانجام مراسم نامزدی زهرا ، دردامنه یکی ازکوبچه های
سیاه کوهی به محل زمینهای لامزروعیکه ملکیت تمام اهل قریه محسوب میشدرفتند.
نورابابیلش ساحه یی راخط انداخت ، پدروپسرکنارهم قرارگرفته بعدازدعای خیربه
شخم زدن زمین شروع کردند .
زمین به زرع آماده شد ، آنهامقداری ازگندم حاصل زحمت شانرابه روی آن پاش دادند
.
گندمهاجوانه زدند ، قدبلندکردند وبه خوشه نشستند .
* * *
خاموش شدن صدای نی ، کم دیده شدن نورادرقریه ، سپیده
راناراحت ساخته بود ، این ناراحتی بجای رسید که دیگردرمیان خانواده ، محبت اوبه
نورایک رازپوشیده نبود .
سرفرازخان که نامزدی خواهرنوراراباناصر،یک تخطی آشکاردربرابرتصامیمش میدانست ،
اقدامات نوراجهت بیرونشدن ازقیدوابستگی به زمینهایش ، قهروغصب اوراچندین
برابرساخته بود . ناظروقتی سرفرازخان راآسیب پذیریافت ، رویش رابه اوکرده گفت :
نوراپایش راازگلیمش درازترکرده ،
خوابهای عجیبی میبیند ونامردانه ترازهمه که این خوابهارابه دیگران تعریف می کند .
گفته های ناظرمانندگوگردی که به انبارباروت
بیفتد ، خان رامشتعل کرد .
اوبرای تبارزغیرت وقساوتش دربرابرنورا ، ازقطاروزمه ییکه به گردن آویخته بود ،
تفنگچه مضرش رابیرون کرده گفت :
همین الآن این نمک حرام را در پیش چشمان پدرش ، سوراخ سوراخ
میکنم .
ناظردید که تیرش کاملابه هدف اصابت کرده به خان گفت :
فدای تان شوم ، آش مردها دیرپخته میشود ، کشتن آشکارای اویک شیوه کارخانان
قدیم است ، اینطورآدمهارابایدطوری کشت که به قول معروف خونش نریزد ، یعنی اولتر
ازهمه بایدغروراین جوانک را به خاک برابرکردتادیگردرمیان چهارمحل جرأت سربلندکردن
رانداشته باشد .
* * *
شمورسردزمستان لرزه براندام میافگند . سرفرازخان که لباس تترون به تن
ودستارپاچ سفید به سربسته بود ، چپن برک رابه دورش پیچیده درآستانه یی درب
مهمانحانه اش باچندتن ازباشندگان قریه صحبت گرمی داشت .
ا وبه خاطرامرونهی ، دستان بزرگش
راازآستین چپن بیرون میآوردوانگشت اشارتش راگاه به سوی این وگاه به سوی آن نشانه
میرفت .
ناظرکه پیراهن سفیدیقه بسته ووچپن پخته یی لیمویی رنگی رابه
شانه انداخته بود ، مانندموجودیکه حادثه رابه بوی جستجومیکند ، دزدانه چندتن
ازدهقانانی راکه درپیتاوی دیوارقلعه چندک زده بودند زیرنظرگفته بود .
نورادرحالیکه پشتاره هیزمی رابه پشت داشت ، وقتی چشمش به خان وناظرافتاد ،
شیرغلطش رازده راهش رابه سوی دهقانانیکه کناردیوارنشسته بودند کج کرد .
حسن دهقانکه بانوراسرشوخی داشت ، رویش به اونموده گفت :
نوراچه شده ، چرابادیدن بادارت چقری میپالی ؟
نوراباخوش طبعی همیشگی اش گفت :
نشنیده یی که میگویند :
ازپیشروی خان وپشت سرقاطرتیرنشو .
چشمان خان که حتی موقع صحبت بادیگران
مثل عقربه یی ساعت دورک میخورد به مجرد برابرشدن روی نورا ، مانندزنگ خطر آوازش را
ازقید حنجره رهاو به نوراخطاب کرده گفت : نوراکجاگمی ، اینجابیا ؟
نوراباشنیدن امریه خان دکه خورد ، رویش رابه حسن نموده به شوخی گفت : ازپیشروی
خان عوض پشتاره هیزم ، پشتاره ازامرونهی را پشت کرده تیرخواهم شد ، بعدبه
ناظراشاره کرده افزود :
خداکندکه ازپشت سرقاطربخیرتیرشوم .
نورا پشتاره یی هیزمش راکناردیوارگذاشته خودرا به جمع کسانیکه به دورخان حلقه
زده بودند نزدیک ساخت . پس ازچند لحظه انتظارخان بادرنگی روی سرووضع وی بالهجه یی
آمرانه گفت :
فردانفرات حکومتی رامهمان دارم ،
بعضی آدمهای مهم دیگرنیزبه این مهمانی میآیند ، مهمانخانه راآماده یی پذیرایی
ازمهمانان بسازی .
قرارهدایت سرفرازخان،نورا روی قالینهای موری راکه دردهلیزوسالون فرش شده بودند
جاروب زد ، نالینهای مخمل راروی آنهاهموارنموده ، سراندازهای ابرشمی رابه روی
آنهاکشید ، پشتیهای قالینچه یی راکه به رنگ وگل سراندازهامینشست ، روی نالینهاچید
.
نزدیکهای شام مفتی عین الله ، حاکم ، قوماندان امنیه ، مامورمالیه ،
ماموراملاک ونیزچند تن افرادیکه بوی خانی ازسر و وضع شان میآمد به ترتیب
وارد مهمانخانه شدند .
لطفآ دنباله این داستان را هفته آینده مطالعه کنید
|