استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
من و مطبوعات افغانستان
جلال نورانی
جلال
نورانی
من ومطبوعات
افغانستان
بخش ششم
ماجرای دگروال روزنامهء انیس :
در روزنامه انیس یک صاحب منصب اردو به نام
دگروال عطا محمد خان کار میکرد. روزنامه های هیواد و پیام هم یک یک صاحب منصب
داشتند که وظیفه شان تهیه راپورتاژ ها از جبهات جنگ و مسایل نظامی بود. در همان
روز های اول به دگروال صاحب گفتم که وقایع و اخبار عمدهء کشور از طریق آژانس باختر
به ما میرسد. ضرورتی به راپورتاژ جبهات جنگ در انیس وجود ندارد. تو معاشت را از
اردو میگیری. در انیس روزانه چای نوش جان کن، مطالعه کن واگر میتوانی یگان مطلب بنویس
که حق الزحمه هم بگیری. باقی ما شما را زحمت نمیدهیم.دگروال صاحب خوشحال شد وگفت،
رئیس صاحب خانهء تان آباد. من در انیس ازین برادران وخواهران ژورنالیست بسیار می
آموزم. همینکه در جبهه و زیر فشار دسپلین نظامی نیستم خداوند را شکر میکنم . در آن
ایام ریاست مسلخ که مربوط اردوی افغانستان بود با هندوستان قرار دادی عقد نموده و
بر طبق آن مرغ های یخ زده و گوشت سرخی گاور را که در بسته های یک کیلویی وارد
میکرد. قسمت بیشتر این مرغها و گوشت گاو صرف اعاشهء اردو میشد ویک مقدار آن در
موارد معین به قیمت نازل به مؤسسات غیر نطامی هم داده میشد. قیمت یک کیلو گوشت گاو
در بازار کابل به هزار افغانی رسیده بود. اما یک مؤسسه غیر نظامی اگر میتوانست امر
رئیس مسلخ را به دست آورد بسته های خشت مانند گوشت های یک کیلویی ( بدون
استخوان ) در بدل صد افغانی به تعداد معدود در اختیار شان قرار میگرفت.
روزی یکی از کارمندان انیس به من گفت که این
دگروال عطامحمد خان ما، در ریاست مسلخ اردو دوستانی دارد. او میتواند ازین گوشت
های یک کیلویی به قیمت صد افغانی که ده برابر ارزانتر از نرخ بازار است برای ما
بگیرد. فورآ دگروال صاحب را به دفترم خواستم. موصوف چون لباس نظامی به تن داشت ،
به شیوهء نظامی رسم وتعظیم به جا میآورد. گفتم: دگروال صاحب ، میگویند مسلخ گوشت
های یک کیلویی هندی را در بدل صد افغانی عرضه میکند. آیا میتوانی برای کارمندان
انیس از مسلخ گوشت بگیری؟ دگروال گفت: بلی اگر شما یک استعلام را امضاء کنید، من از
رئیس مسلخ امر میگیرم و برای کارمندان انیس گوشت میآورم. گفتم ، پس چه نشسته
ای دست بکار شو. در حدود صد نفر از
کارمندان انیس هرکدام صد افغانی دادند و نام خود را شامل لیست کردند. مدیر اداری
استعلام را آماده کرد ومن امضاء کردم وموتر جیب انیس را هم در اختیار دگروال صاحب
قرار دادم. حدود دو ساعت بعد دگروال عطاء محمد خان با صد خشت پخته ( بسته های یک کیلویی گوشت) رسید و آن روز تعدادی از
کارمندان از دفتر با یک کیلو گوشت به خانه های شان رفتند.
بعد ازین دگروال صاحب ما به یک آدم محبوب و
بدرد بخور تبدیل شد. هرپانزده روز او را به اتاقم میخواستم ومیگفتم، دگروال صاحب
غم شکم کارمندان انیس را بخور. استعلام را امضاء کرده ام ، ببر به رئیس صاحب مسلخ.
دگروال صاحب محکم و صدا دار رسم تعظیم بجا میآورد و دوساعت بعد با صد خشت پخته
حاضر میشد.
یک روز یک کارمند
انیس به دفترم آمد وگفت، رئیس صاحب همسر دگروال عطاء محمد خان به دفتر ما آمده و
بسیار گریه میکند. گفتم، چی شده؟ چرا؟ گفت: میگوید که دگروال سه شب است که به خانه
نیامده. درگذشته ها اگر شبی به خانه نمی آمد، فردا صبح به خانه آمده میگفت دیشب با
رفقا در قطعه بازی بند ماندیم، اما غیبت سه روزهء او غیر طبیعی است. دفعتآ به
خاطرم رسید که چند شب پیش رادیو اعلان کرده بود که تعدادی از صاحب منصبان اردو که
در یک توطئه ضد دولتی در همدستی با گلبدین حکمتیار دست داشتند، دستگیر شده اند. به
کارمندم گفتم، همسر دگروال صاحب را دل اسا کنید وامیدواری بدهید که شوهرش پیدا
میشود. من باید چرت بزنم که برای او چه کرده میتوانم. مدتی فکر کردم. ناگهان به
یادم آمد که روزی نصیر جان رئیس ریاست هفت امنیت دولتی به خاطر مقرری خواهرش ماری
جان که فارغ التحصیل پوهنتون بود به من تیلفون کرده سفارش نموده بود ومن ماری جان
را در مجله دکمکیانو انیس مقرر کرده بودم. به رئیس ریاست هفت امنیت دولتی تیلفون
کردن وگفتم ، نصر جان، دگروال عطاء محمد خان مسوول نظامی انیس یک آدم شریف و بی
غرض است. سه روز است که به خانه بر نگشته وهمسر وفرزندانش پریشان هستند. بمن بگو
که در مورد او چه معلومات داری و چه کرده میتوانی. رئیس ریاست هفت گفت، نورانی
صاحب مسایلی ازین قبیل مربوط ریاست ما نیست ومن هیچ اطلاعی درین زمینه ندارم. اما
اگر به من یکی دوساعت وقت بدهی، معلوم میکنم که موصوف در کجاست.
دوساعت بعد نصیر
جان زنگ زد وگفت: دگروال تان صحت وسلامت و اما در بند است، او در جمله صاحب
منصبانی گرفته شده که گویا با گلبدین در ارتباط بوده اند. بسیار کوشیدم اورا قانع
بسازم که دگروال انیس آدم نیک وخیر اندیش است واگر میتواند برای رهایی او کاری
بکند . ولی موصوف گفت که برای رهایی او نه من ، نه وزیر اطلاعات وکلتور ونه خود او
هیچ کاری کرده نمیتوانیم. من مطمئن هستم که بعد از سقوط رژیم دگروال عطاءمحمد خان
حتمآ از حبس رها شده است. امیدوارم در هرجایی که فعلآ زندگی میکند، با خانواده اش
آرام وخوشبخت باشد. به خاطر زندانی شدن او من و تمام کارمندان انیس ناراحت بودیم و
ازینکه هیچ کمکی نتوانستیم به او بکنیم رنج میبردیم.
ماجرای حضرت مولانا:
در سالهای اخیر
رژیم سانسور در مطبوعات بسیار کمتر شد واندکی فضای باز و تحمل دگراندیشان به میان
آمد. تمرین دموکراسی از طریق جریده ، اخبار هفته ومجله سباوون آغاز گردید وحتی
جراید غیر دولتی به نشرات آغاز کردند. در انیس با وصف اینکه یک روزنامه دولتی بود
ما نیز ازین آزادی ها تا حدودی استفاده میکردیم. یک جوان بدخشی به نام قربانعلی
همزی که معلوم بود دورهء سربازی را میگدراند ، چون بعضآ با لباس سربازی به دفترم
می آمد ویگان نوشته اشرا در زمینه های ادبی به من میداد، روزی به دفترم وارد شد
وگفت: من در مورد مولانا جلال الدین محمد بلخی مطلبی نوشته ام. او دقایقی در مورد
نوشتهء خود صحبت کرد وگفت: من بر مولانای روم تاخته ام وبعضی اشعار اورا بدآموزی
میدانم. به یادم آمد که باری در ایران نویسنده یی به نام احمد کسروی نیز بر حافظ ،
سعدی ودیگر بزرگان ادب کلاسیک دری شوریده بود. باید اعتراف کنم که در آن روزگار من
آگاهی ودرک درستی از حضرت مولانا نداشتم. نوشته را خواندم ومدتی اندیشیدم. فکر
کردم که اگر این نوشته را چاپ کنم ، دوست داران مولانا و مولانا شناسان در دفاع از
اندیشه های مولانا و رد ادعا های این جوان نوشته هایی خواهند فر ستاد و در نتیجه
یک بحث داغ ادبی در انیس شروع میشود و این بحث ها بر خواننده گان انیس خواهد
افزود. و در نتیجه جوانان بیشتری با افکار مولانا آشنا خواهند گشت و یا حد اقل
کنجکاوی شان برای درک و شناخت بهتر حضرت مولانا تحریک خواهد شد. بعد از چاپ این
نوشته، رحیم رفعت که در روز های اول کودتای ثور رئیس انیس مقرر شده بود و درین
اواخر ادعا میکرد که به تصوف گراییده است وارد اتاقم شد و با خشم گفت، نورانی تو
چه کرده ای ؟ با این توهین به حضرت مولانا خبرداری که در خانقاه خون می جوشد؟ تمام
صوفیان تصمیم گرفته اند که مظاهرهء عظیمی را به راه اندازند. نویسندهء این مضمون
یک سلمان ر شدی است وتو شریک جرمش. به تعقیب سخنان رحیم رفعت چندین کس دیگر هم
تیلفون کردند و با سخنان گله آمیز و حتی تهدید آمیز به من هشدار دادند که چاپ این
نوشته عمیقآ آنانرا متآثر ساخته است. من به استاد واصف باختری تیلفون کردم وتوضیح
دادم که هدف من از چاپ آن نوشته این بود که یک بحث ادبی باز شود. باختری صاحب که
آن نوشته را خوانده بود به من گفت که نوشتهء آن جوان قابل بحث نیست. بسیار بیجا و
نا بجا جسارت کرده است و ادعا های بی بنیادی را رقم زده است، بهترین کار اینست که
خودت یک چیزی بنویسی و از دوستداران مولانا معذرت بخواهی.
وزیر اطلاعات
وکلتور به من تیلفون کرد وگله مندانه گفت ، این ماجرای مولانا بسیار بحث انگیز شده
و تا کنون از جا های مختلف تیلفون کرده اند و از من توضیح خواسته اند. گفتم وزیر
صاحب ناراحت نباشید . همانگونه که اشتباه کرده ام، شهامت اینرا هم دارم که از
اشتباه خود معذرت خواهی کنم. نشستم و یک معذرت نامه نوشتم ودر انیس چاپ کردم. فورآ
رحیم رفعت را که در کابل تایمز کار میکرد به دفترم خواستم و دوصد نسخه انیس را که
در آن من از دوستداران مولانا به خاطر چاپ مضمون آن جوان معذرت خواسته بودم، بدستش
دادم و گفتم، این نسخه های انیس را با خود به خانقاه ببر. رحیم رفعت با عجله به
سوی خانقاه رفت واین قضیه در همین جا خاتمه یافت. ادامه دارد...