استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
هزار و يك حكايت ادبي وتاريخي
حکایت۹۳
درین عهد از وفا بودی نمانده است
بعالم آشنا
روئی نمانده است
« خاقانی»
سزای بی حرمتی
قطب
الدین فیماز که امیرالامراء در بار المستضبئی بنورالله ( ابو محمد حسن بن المستنجد
بالله عباسی ( ۵۶۶ - ۵۷۵) بود اقتدار بسیار بهم رسانیده بود و در نتیجه غرور بروی
مستولی کشته و پای از حدود ادب فراتر میگذاشت و خلیفه را میرنجانید.
وقتی در صدد گرفتار کردن ظهیر الدین عطار که یکی از خواص
خلیفه بود برآمد و ظهیر الدین بدارالخلافه پناه برد و قطب الدین با اتباع خود بطرف
دارالخلافه رفت و خواست که ظهیر الدین را بزور از دارالخلافه بیرون بیاورد،در
نتیجه جمع بسیاری از مردم برای تماشا در آنجا اجتماع کردند. خلیفه که این بی
احترامی را مشاهده نمود امرکرد تا دروازه های دارالخلافه را ببندند وخود بر بام
رفته خویشتن را بمردم نشان داد و گفت :
ای مردم ، قطب الدین احتراماتی را که درخورد مقام خلافت است
رعایت نمیکند و پای از حد خود فراتر نهاده است اکنون سر او از من و مالش از شما!
مردم که این سخن را شنیدند راه خانهء قطب الدین را پیش
گرفتند و آنجا را غارت کردند، قطب الدین خود را بخانه رسانیده و هرچه کوشید که
مردم را از غارت کردن باز دارد ممکن نشد واز کثرت ازدحام در کوچه و صحن سرای راه
بیرون آمدن بروی مسدود گردید و چون احتمال خطر جان میرفت ، دیواری را شکافت و از
آنطرف گریخت و براه موصل روان شد و درراه بهلاکت رسید.
دربارهء اموالی که مردم بغداد از خانهء او بغارت بردند چیز
هایی نوشته اند که مایهء حیرت و تعجب است ، از آنجمله گفته اند در مبرز خانهء خود
زنجیری از طلا آویخته بود که هرکس بعد از قضای حاجت میخواست ازجا برخیزد دست در آن میزد و آن زنجیر با سایر
اشیائی که بهمین قیاس در آن خانه بود همه بغارت رفت.
یکی از غارت کننده گان در گوشهء از خانه قطب الدین چند کیسه
پر از اشرفی یافت وخواست آنها را خارج کند، دید که مردم بر درخانهء ازدحام نموده
اند ویغماگران هرچه بغارت میبرند، مردم از آنان میگیرند وتصاحب مینمایند . ازین رو
به آشپزخانه رفت و دیگی از دیگهای آش که پخته بودند برداشت و اشرفی ها را در آن ریخت
ودیگ را بر سرنهاده از خانه بیرون آمد. مردم که او را بآن هیئات دیدند خندان شده
از او پرسیدند : این دیگ آش چه اهمیت دارد که میبری؟
گفت من چیزی یافته ام که
عایلهء گرسنه ام بالفعل از آن بهره مند شوند . این بگفت و بسرعت از آنجا دور
گردید.