یک زمان رفت به آموزش و شاگردی ما
عشق آمد همه این
زندگی ویران دیدم
قسمتی عمر به نقاشی و
تصویر گذشت
خویشرا بی وطن و بیسر و سامان دیدم
کرده ام تجربه من دوستی و دشمنی
را
سردی و گرمی این دیر فراوان
دیدم
دمی آهنگ کشیدم ز دل واله ی خویش
می و مطرب همه در مجلس مستان دیدم
یک زمان از دهنم شد سخن حق بیرون
تا بهم خورد
مژه میله ی زندان
دیدم
عمر ها خاک ره خلق خدای ام به خدا
خالق خویش به هر حال نگهبان
دیدم
خصم کردند به من مردم بیرحم حسود
با دل ساده ی خود دشمنی
آسان دیدم
هر کرا دست گرفتم ز ره مردی خویش
پای در بند فتاد اشک
پشیمان دیدم
هر کرا گلبن گل داده محبت کردم
لیک پاداش همه خار مغیلان
دیدم
زیور خویش ز آداب و حیا میجستم
نیش مردم بدل خویش چراغان دیدم
حاجت روزی همه بر در خالق بردم
شکرِ ایزد بخدا این
همه چندان دیدم
خم شده قد اگرم زآنکه
فروتن زیستم
فتنه ی کبر و هوی دشمن انسان دیدم
دولت عشق مساعد شده در چنگ منست
هر چه دیدم ز شکر خوانی یزدان دیدم
علم جستم ز جهالت همه در شام سیاه
آفتاب هنر و علم به قرآن
دیدم
شاعر عشق شدم زآنکه غنیمت شمرم
هر کجا عالم
و دانای سخندان
دیدم
بشکستم سر دیوار تعصب ز خرد
خوب و زشتند همه گبر و مسلمان دیدم
هیچ یک ملتی را خورد ندیدم نه حقیر
هر که از شخصیت خویش نمایان دیدم
گر سخن چین بمن گفت سخنهای رکیک
شیطنت را همه با
دیده ی پنهان دیدم
مشکل افتاد به من رسم و ره ِ فتنه گری
این رهم چپ که نمودم همه آسان دیدم
سخن راست بگفتم چو
بشد انجمنی
شش جهت لطف بیامد همه احسان دیدم
تشنه ی خون من آمد اگرم پست لعین
خویش از لطف خدا در صدف جان دیدم
در توکل بشکستم سر هر مشکل را
ره آن قلّه ی شمشاد بیابان
دیدم
سر و جانم به فدای ره
آزادگی ام
زیر تیغ آمده این سر که بفرمان دیدم
دولت عشق (همایون) و
مبارک بادا
توشه ی راه از این آمده
ارزان دیدم
سید همایون شاه (عالمی)