 حشمت امید
عشق و عادت ...
حشمت امید
جولای ۲۰۰۹ مونشن
شب باشــد و می باشـد و آن خندهء نابت
من باشــم و شعـری که نویســم به کتابت
معـتــاد ِ کتاب تن تو گشـــته ام از بـس
من سطر به سطر خوانده ام باب به بابت
این مستی می هست ویا سحر حضـورت
یا اینکه خــدا شســته در امواج شـرابت
آن مستی ِ صدساله که میخواسته شـاعـر
پنهــان شده در پیکــر پر از خـم و تابـت
یک خـواب بد آزرد مرا ، دوش که دیدم
مهــتاب لمـیـــده ست لب بستـر خــــوابت
مهتاب چه حق داشت که شب پیش تو آمد
خـورشیـــد دلــم ، میـکند امـروز کبـــابت
دل سیر نشد از تو ، تو ساعـت بشمـاری
جان را خـفـقـان آید از اینـگـونه حسـابت
این عادت و این اذیت تو کشت مرا کشت
ای جان وجگر ترک کن این خوی خرابت!
حشمت امید
|