دزدانه ...
حشمت امید
پاییز ۲۰۰۶
با یاد دو چشـم مهـــربانـت
خوابیـدم ودیـدم آســــتانت
رفتــم به سراغ کوچهء تان
دل بیخود ودیده نغمه خوانت
اسـتاده به سایه های دیـوار
پنهــان ز نـگاه باشه سانت
صد شکرکه کوچه بود خالی
از نحس وجــود پاســـبانت
دیدم که نشسته یی تو با ناز
مشغول خودی تو در جهانت
گلهـــای دلت شـده بهــــاری
آبی شـــده باز آســــــــمـانت
شـالی
ز حـریرِ خالخـــالی
افتــــاده
به روی بازوانـت
یک جفت شقایق سیه رنگ
خوابیــده به زیر ابـروانـت
سه شــاخهء پر گـل اقـــاقی
خم گشته و گشته سـایبانت
تو مست هوای نو بهـــاری
من عاشـق غنـچهء دهــانت
دفتـــرچهء شعـر انتخـــابی
جا کـرده به روی زانــوانت
شیرینی خاص شعر حــافـظ
بنشسته به گوشــهء لبــانت
دیدم که لمیـــده شعـر نابی
بر بســتر گــرم دیدگـــانت
* * * *
گفـتنـد ، به نام یاد کــــردی
ازمـن تو به پیـش دوستانت
بیهوده خوشم که بشـنوم باز
این گـفتـــه دوباره از زبانت
زیرا تو جـــواب نـامـه ام را
دادی به مـذاق نکـتــه دانـت
گفتی که فقط دودوست هستیم
سـوی دگـــری مبـر گمـــــانت
گویا تو زدی به نام من خــط
در صفـــحهء نام عاشــقآنـت
حیــرانم ازین بهــانه گیـری
از چــون وچـرا و این وآنت
اما چه کنم که دارمت دوست
سوگند به نام تو ، به جـانت
فردا که شوم ز خواب بیـدار
بی ترس و هراس از فغانت
پایان ِ خراب ِ خواب خود را
من قصـه کنـم به دوســتانت
حشمت امید