استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
هزار و يك حكايت ادبي وتاريخي
حکایت۹۰
آنکه
بود بر سخن سوار
سوار اوست
آن نه سوار است کو براسپ سوار است
« ناصر خسرو»
جادوی سخن
سید شرف الدین رضا سبزواری از سادات
عریضی و در شاعری دارای طبعی روان بود و در زمان میرزا شاهرخ گورگانی (۸۰۷- ۸۵۰)
پیشوائی و کلانتری مردم سبزوار باو تعلق داشت.
اتفاقآ از سید پیش خواجه پیر
احمد فواقی وزیر میرزا شاهرخ سعایت کردند و خواجه فرمان داد تا سید را بند بر پای
نهاده از سبزوار به هرات بیاورند و آوردند.
در آن اوقات مردی بنام میرویس صدر در
هرات زنده گی میکرد وی هفتاد سال داشت وعادت او آن بود که هنوز آفتاب در برج حوت
می بود و او کلاهی از نمد سفید که آنرا کلاه نوروزی مینامیدند بر سر مینهاد و آن
کلاه در آن فصل با سن و سالی که او داشت یک چیز بیمزه و خنکی بنظر می آمد بطوریکه
کلاه نوروزی او در شهر هرات ضرب المثل برودت وخنکی شده بود.
یک روز خواجه امر فرمود تا سید شرف الدین رضا را با همان بند گران که بر پای
داشت در مجلس بار حاضر آوردند.
اتفاقآ در آن مجلس میرویس صدر با کلاه
نوروزی خود حاضر بود. خواجه خطاب به سید کرده گفت :
شنیده ام که شعر شیرین می سرائی و در
بدیهه گفتن مهارت تمام داری ، در حسب حال میرویس و کلاه نوروزی او چیزی بگوی ؟
سید این رباعی را
ازتجالا سرود:
ای آصف
جم مرتبهء کیوان
قدر
مانند غلام
حلقه در گوش تو ، بدر
بسیار خنک شده است
در شهر هرات
زنجیر من و
کلاه نوروزی صدر
خواجه را آن رباعی بسیار خوش آمد امر
فرمود تا بند را از پای او برداشتند و او را خلعت وصله دادند وبخوشدلی و آبروی
تمام بسبزاور باز فرستادند.