وقتی کلان شدم وبه خط وقلم آشنایی پیداکردم ، خواندن
داستانهای عشقی دگرمرضم شده بود ، اینراچه میکنی ، اگرشبی شنیدن داستانهای دنباله دارراپیش از به خواب رفتن به
اصطلاح ادبای تازه پا ی امروزمس میکردم ،خواب ازچشمانم گم میشد .
وقتیکه سن وسالم روبه پختگی رفت ، رفته رفته
فکرمن هم ازبرگهای درخت عشق ومحبت به شاخ وشاخچه ها وبالاخره به ریشه ریشه آن دوید
ودرنتیجه این را فهمیدم که اگرجرقه های عشق ومحبتبه دل آدمها راه پیدانمی کرد ، سچه ترین شهکارهای ادبی وهنری درجهان
وجودنمیداشتند امامن دریک روزآفتابی ، شاهد
یک محبت عجیب وغریب بودم که نه درقصه های مادرکلانم ونه درکتابها وچیزهای دیگر
شنیده ، خوانده و دیده بودم ، لذابرای باز شدن چشم وگوش آدمهای گپ شنو خودرا مسئول
میدانم که داستان آرابگویم :
«درکنار نهر
بزرگی که ازوسط پارک میگذشت ، مرد ی روی چوکی لمداه به امید به دام انداختن ماهی
چنگکی رابه آب انداخته بود . درمیان آب طعمه یی را که او به چنگک بسته بود واضح
دیده میشد .
ماهی پرخط وخالی که پس طعمه سرگردان بود ازدورنمایان گردید
، وقتی نظرش به طعمه افتاد ، برای پیشدستی ازحریفان احتمالی که شمارشان به درجنها
میرسید به سرعت غیرمنتظره یی خودرابه طعمه رسانده آنرابلعید ، طعمه بجای رفتن از
مجرای دهن به معده ، خنجری شدولبانیرا که به طمع قرت کردن طعمه بازشده بودبهم
دوخت
ماهی تکان خورد ، ازتکان آن تاریکه تاانتهای چنگک ادا مه
یافته بود لرزید، بااین لرزش چشم به
انتظارنشسته ماهیگیربه ماهی به دام گیرمانده افتاد . اوباخوشحالی ، تارچنگک راآرام
آرام به سویش کشید تاکه ماهی درسطح آب ظاهرشد ، اوبااحتیاط تمام ماهی رابدست گرفته
چنگک را ازمیان لبان بهم دوخته اوبیرون آورد .
ما هیگیرپس ازآنکه رنگ وشکل دل فریب ماهی رابه دقت
وراندازکرد ، مانند کسیکه به کشف یک شهکارهنری دست یافته باشد ازخوشی به پیراهن
نمی گنجید .سپس به عنوان سپاس از موجودی
که طی یک لحظه دنیای اوراعوض کرده بود بادستش سرتاپای ماهی رابامحبت لمس کرد ، بعد
لب به لبان زخم برداشته ماهی گذاشته آنراازته دل بوسید و دوباره آنرا درآب رهانمود
.
ماهی بی جان روی
آب قرارگرفت ، زمانیکه آب درلابلای جسم اونفوذکرد زندگی دوباره یافته به سرعت
ازمحل طعمه گذاری شده دورگردید ».
بلی این درست بود که من شاهد یک محبت عجیب وغریب دریک
روزآفتابی بودم ، اما نمونه های دیگری ازاین نوع محبت هادرانسکلوپیدیای موجودی که
خودرا برترمخلوقات میخواند نیزدیده میشود . بطورمثال : انسانی دریک نمایش سرکس که
بایکد ست شلاق ودرجیبش شیرینی دارد ، درپیش روی تعدادزیادی ازتماشاچیان با« تهدید
شلاق وتطمیع باشیرینی» حیوان درنده یی رابه حرکتهای مطابق ذوقش مجبورمیسازد .
همانطوریکه انسان هوشیاربرای رسیدن به هدفهای
خورد وریزه اول قدمکهای کوتاه برمیداشت و بارسیدن به بلوغ فکریقدمهایش را برای بدست آوردن هدفهای کلان ، کلان
وکلانترنمود ، این تجربه سرکسی را موفقانه شامل سیاستهای بزرگ وکوچک به خاطر اجرای
بازیهای بزرگ وبزرگتر ساخته است .
چنانچه این روشزیرنام «سیاست تهدید وپاداش ویاشلاق وشیرینی» ، درج انسکلوپیدیای
آدمهاگردیدهوحال نه یک وصد تا آ دمیزاده
،بلکه دولتها وقدرتهابراساسات این سیاست
اعمالی رادربرابرهمنوعان شان انجام میدهند که قصه یی محبت عجیب وغریب ما درباره ماهیگیروماهی
گک پرخط وخال به گردش نمیرسد .