استفاده از مطالب سایت ۲۴ ساعت با ذکر مأخذ آن آزاد است و ممانعتی ندارد
سایت ۲۴ ساعت را به دوستان تان ایمیل کنید تا آنها هم در مورد آن اظهار نظر کنند
قابل توجه نویسنده گان محترم !
مطالبی که برای نشر میفرستید و میخواهید که بنام مستعار نشر شود بهتر است خود را برای سایت ۲۴ ساعت معرفی کنید تا نوشته تان طبق میل تان نشرشود.
مادر فضلو به خسرونی میره
نویسنده مضمون
نوشتهء : قیوم بشیر
مادر فضلو به خسرونی میره
بخشچهارم
اجازه گرفتن عروسی
به لهجهء شیرین هراتی
درین نوشته حتی الامکان کوشش شده تا کلمات
واصطلاحات محلی وعامیانه هرات گنجانیده شود که با سبک نوشتاری
متفاوت است.
البته تلفظو ادای کلمات توسط افراد نسبت به مناطق سکونت شانمتفاوت می باشد .
خوب
عزیزانی که شمار دارم، ماه ها محرم وصفر هم بخیر تیر شد. وقتینه (1)که مجلس محوایی (2)بشه و
نومزاد دار ها به مراد دل خو برسن. خوب دگه بد نیه که از موضوع فضل احمد جان هم
بری شما بگم. چن روز پیش ماماگل مه گفتن که ماین به خونه ملا گلک برن و اجازه
عروسی دختری نار بگیرن. دیشو هم که زن مامامه به دیدن جمیله خانم مه آمده بودن
گفتن که خودی مادر فضلو و ملا رجب و ماماگل مه به خونه ملا گل آغا رفته بودن تا
اجازه عروسی ره بگیرن. منتها همیتو که می گفتن
معامله خیلی کش داره و مادر- پی یر شهناز کمکی سخگیری کردن و گفتن که ما نماییم که
همالک عروسی بکنین. چون دختر ما هنوز هیچی ندیده و لااقل بگزارین یک عیدی و یک
براتی که تیر بشه. هنوز دوسه ماه از نومزادی نا نمیشه. اما ماماگل مه کمکی گپ زدن
و گفتن ای دو تا جوونه بگذارین که زندگی خور بخیر خوشی شروع کنن و به فکر آینده خو
باشن و ...
خلاصه بعد ازی همه گپ که ته بالا کردن، بالاخره گفتن حالی
که دل شما مایه عروسی کنین ما حرفی نداریم، منتها ما ارمون مراد (3)داریم ، دل مایه مجلس خوبی بگیرین و حتمآ مگری
یا به هوتل مؤفق باشه و یا به هوتل پارک چون ما 300 - 400 تا خبری داریم، شهناز
جان هم ایکه دختر مانه .خلاصه مجلس کلونی
ماین و دلی نا مایه که حاجی همآهنگ رم از کابل بیارن.
حتمآ خود فضلو اینا هم 300-400 تا اگه ندیشته (4)باشن ، 200 تا خبری که دارن.
بلی دوستا از شما چه پهنوم(5) کنم که همیتو یک سنگ کلونی به پیش پایی نا گودیشن (6)که نپرسین.(7)
کاشکی معلم اینجی می بودن، آخی هوا ازونار خیلی دارن و روی
نار به زمین نمیندازن. خوب دگه هر چه قسمت باشه .اونا هم بنده ها خداآرمونمراد دارن و دلی نا مایه کهمجلس آبرومندی باشه و کمو کسری نباشه.
زن مامامه گفتن که فضلو طفلک خیلی ناراحته و اصلآ کلافه شده
و نمی فهمه چکار کنه، اما پی یری، ملا رجب بنده خدا به فضلو گفته که غم نخور بچیمه
(8) ، اگه بشه که تمام زمین
ها میفروش و دکون دروازه قندهار ره بفروشم و دکون پا حصار رم از دست بدم ،
نمیگذارم که پیش ملا گلک کم بیایی. همیتو مجلسی بری تو بگیرم که شهناز چی ، حتی نه
نه بابا یی هم به عمر خو ندیده باشن. تا مر داری جان پی یر چرت نزی(9).
و اما از معلم برای شما بگم که دو سه روز پیش از کابل
زنگ زدن وگفتن که بخیر تا عروسی فضل احمد جان خور می رسونن. از قرار معلوم که فضلو
خودی نا گپ زده بود، چون از همه چیز خبر دیشتن.به نظرم که فضلو خودی معلم از خاطر حاجی همآهنگ هم گپ زده بود، چون به مه سفارش کردن که به فضلو بگم که او کار
تم درست شد خاطرتو جمع باشه.
راستی حاجی مامامه گفتن که چند شو پیش که فضلو به نومزاد
بازی به خونه خسر خو رفته بود، شهناز بری فضل احمد گفته که مه خیلی ناراحتم که نه
نه بابا مه ایتو گپی زدن. فضلوهم که بچه مرده بری او گفته اصلآ غم نخور، چون پی یر
مه قول دادن که هرچی از وسع نا بشه مضایقه (10)نکنن. نمی فهمم که چی رغم به همه جا چو (11) افتاده که قراره حاجی
همآهنگ به عروسی دختر ملا گلکبیایه . اما
از خدا پهنوم نیه از شما چری پهنوم کنم که یک ساعت پیش دم دکون جمعه گل سوزی فروش
ایستاده بودم که ملا گلکه دیدم خودی فضلو و ماما گل مه به طرف هوتل مؤفق میرفتن .
فکر کنم که عروسی بخیر به همی شو و روز هاهسته.و ملا رجببنده خدا حسابی به خرج افتاده ، اما آدم مردی
یهو اصلآ پول به نظری نمیایه .
خوب ازی گپا بگذریم، جمعه گل سوزی فروش گفت که معلم صبا بخیر میرسه .
ازو پرسیدم که تو از کجا خبر داری؟ گفت که خودی بچه دایی مه یکجا میآیند، چون او
هم به کابل کار میکنه و پریروز که رفته بود دم شرکت سرویس که بری خو(12)تکت بگیره معلمه اونجی دیده بود که اونا هم ماستن بری خو تکت بگیرند. دیشو که
خدی هم گپ زدیم بری مه گفتم که خودی معلم صاحب یکجا میایند. خوب دگه مثل ای که
خیلی پر گپی کردم ، امروز خیلی مونده شدم و یک ساعتی باید بغلطم.(13)بعد ازو هم میرم یک سر پا به خونه ماماگل خو که
اگی کار مداری دیشته باشند. هرچه نباشه آخی ماهم قوم و خویشیم به همی تو روزی اگه
بدرد هم نخوریم پس کی بخوریم.
بدین ترتیب محمد علی مدتی استراحت کرد و بعد از
آن روانه منزل حاج آقا میرزا که مامای وی میشود رفت تا اگر کاری داشته باشند با
ایشان کمک کند .
یالله ! ماماگل به خونه هستین؟ ها مندعلی تویی ، بیا خود مانیم .
- ماما گل سلام!
حال شما ایشتونه ؟
- خوبیم به دعای
شما، شما ایشتونیم به احوال خو؟ جمیله اشتونم ؟
- خوبه شکر بیتره (14) ، اوهم ماستک خودی مه
بیایه اما به رو خو ندید. باز بعدآ میایه.
- خوب از معلم چه
خبر؟
- هیچی بابا ،
امروز دم دکون جمعه گل سوزی فروش ایستاده بودیم که شمار دیدم خودی ملا گلک و فضلو
که به نظرم به طرف هوتل مؤفق میرفتین.
همونجی (15) جمعه گل گفت که صبا معلم
خودی بچه دایی او میآین.
- خوب الهی شکر،
کاشکی وخت تر میآمد.
- راستی چکار
کردین، هوتله بگرفتین یا نه؟
- هم ها و هم نی،
بخاطری که از حاجی همآهنگ هنوز خبری نشده که میآیه یا نی.
- اتفاقآ وختی معلم
زنگ زده بودن، بری مه سفارش کردن که به فضلو بگم که کار تو هم بشد ، خاطر جمع باش.
فکر کنم که شاید همی کار باشه.
- خوب پس ایتو که
باشه شو جمعه بساط عروسی ر به گرد (16) میکنیم. مه همالک میرم به خونه ملا رجب و بری نا (17) میگم که بخیر مجلس خور به راه بندازیم.
-خوب دگه تا شو
جمعه هم پنج - شیش روز مونده، باید کارها خور بکنیم. مه دگه میرم که مگری کمی چای
دشلمه (18) هم سر راه خو بخرم و بعد
ازو هم مگری یک سر پا تا گنج (19) برم که یک بره گکی هم
بخرم . اگه کار مداری بری مه دیشتین خبر بدین. مه میرم دگه خدا حافظ
- برو خدا به همراه
تو مندعلی، راستی یاد تو باشه بمجردی که معلم آمد اور یک دفعه تا دم خونه ما ری کن.